سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

تی جی اف

امروز جمعه است و من شاد و شنگولم چون فردا و پس فردا تعطیلم.... هوراااااااا.... دلم می خواست که می شد بریم سن آنتونیو ولی بابا یکمی مریضند و سرما خوردند و نمی تونم خودم و راضی کنم که بدون اونها بریم یا خونه تنهاشون بگذاریم... دیروز اینقدر بدو بدو داشتم که تقریبا ساعت ١٠ شب از خستگی می لرزیدم تو تخت.... از صبح سرکار بودم که گفتم چه صبح گهی بود... ساعت چهار و ربع رفتم شروین و از مدرسه بردم خونه و بابا را برداشتم و رفتم آزمایشگاه و رادیولوژی و معطلی و غیره بعد بابا را بردم خونه و خودم بدو بدو رفتم جیم... ساعت هفت و ربع برگشتم خونه... شام شروین و دادم و کاغذهای مدرسه اش را جمع و جور کردم و مشقهاشو بازبینی کردم ... ماه اکتبر اینجا ماه کتاب خونی است و چون شروین سوادش هنوز اونقدر قد نمی ده که خودش کتاب بخونه بنده باید شبی ٢٠ دقیقه براش کتاب بخونم و توی یک تقویم یادداشت کنیم اگر ۵ شب هفته شبی ٢٠ دقیقه مطالعه کرده باشند آخر ماه می برنشون بیرون و بهشون پیتزا می دهند که البته برای ایشون ٢٠ دقیقه ننه اشان مطالعه می کنند و در حقیقت پیتزا را من باید بخورم.... داشتم می گفتم بعد از کتاب خوانی جناب مستطاب شروین خان بیهوش شدند و بنده تازه ساعت یک ربع به نه باسن مبارکم به مبل جلوی تلویزیون رسید.....

یک عالمه کار دارم نشستم وبلاگ می نویسم... برم تا تلفنها و پیجها شروع نشده...آخر هفته خوبی داشته باشید.

   + سبک وزن - ۸:٢۸ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٠ مهر ۱۳۸۸