سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

ضد و نقیضم این روزها.....

نوشتن تمرکز می خواد .... نوشتن تنهایی می خواد... هر وقت که این صفحه ارسال مطلب جدید را باز می کنم هزار و یک اتفاق در فاصله یک متریم داره شکل می گیره... بابا داره از اعماق وجودش سرفه می کنه که قلبمو می لرزونه شروین داره با تمام وجودش وراجی می کنه که اونم به نوع خودش قلبمو می لرزونه... بابا با قدمهای لرزان از جاش بلند می شه... دلم از جا باهاش می پره از نگرانی.. شروین داره وسط اتاق چرخ و فلک می زنه که برای اونهم دلم از جا می پره از خوشی... تمام مدت گرفتار احساسات ضد و نقیضم... تمام مدت ته دلم می گم خدا را شکر... و همزمان می گم که حکمتت و شکر!!!!!!!!!!!!!!!! روزگار برایم رقم زده که همیشه نگران یک مریضی باشم... شب و روز.... در آن واحد شروین و برایم گذاشته که لذتهای زنده و سلامت بودن را هم ببینم جلوی چشمم....

به جاش شبها که توی تختم از این پهلو به اون پهلو می شوم و سعی می کنم غصه های روزانه را فراموش کنم توی ذهنم وبلاگ می نویسم ... طولانی و زیبا... نقد مصاحبه لری کینگ و آقا خوش تیپه را می نویسم .... نقد بر جنبش س*ب*ز می کنم.... از اتفاقات سرکار می نویسم... همه در ذهنم با ویرگول و سه نقطه و علامت سوال... هر شب به خودم قول می دهم که فردا تمام این نوشته ها را به روی کاغذ می آورم...

و فردا دوباره تمام فکر و ذهنم درگیر زندگی می شود ......

همین...

   + سبک وزن - ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٥ مهر ۱۳۸۸