سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

شب اول مهر خونه ما...

پیراهن مردانه سفیدش را حسابی اتو کردم... شلوار کاکی کرم رنگش را هم اتو کردم... حتی شلوارشو یک خط خربزه قاچ کن هم انداختم... شورت نو جوراب نو کراوات نو کمربند چرمی قهوه ایی نو...ناخنها کوتاه شده حمام رفته شام خورده مسواک زده حاضر و آماده باید بره بخوابه تا فردا صبح برای روز اول مدرسه اش خواب آلود نباشه....صد دفعه اومده از اتاق بیرون...یکبار گفته که منهم برم پیشش بخوابم بهش یاد آوری کردم که قانون کیندرگاردن اینه که خودت بخوابی.... دوباره رفته و برگشته می گه بازم خوابم نمی بره یکمی ماست بدین بخورم... ماستشو خورده ... دوباره برگشته که "فی فی می شه منو رو پات بخوابونی؟ .... یا قمر بنی هاشم.... دوباره قانون کیندرگاردن را یادآوری می کنم فی فی واسطه می شه و می گه همین یک شب خواهش می کنم؟؟؟؟..... حتما تو دل اون هم مثل دل من غوغاست.... فردا اولین روز مدرسه اش است ...داره می ره کیندرگاردن ... (پیش دبستانی؟) ..

یاد شبهای اول مهر خودم می افتم.... با مامان از اون حمومها می رفتم که تا دو روز سرخ و سفید بودم... ناخنها کوتاه کرده موهای سشوار کشیده...کیف چیده ...سر ساعت هشت تو تخت.... حتی اون دیوار صورتی کنار تختم را هم یادمه که فقط خدا می دونه که تا ساعت چند بهش خیره می شدم و فردا را تجسم می کردم...

رو پای فی فی خوابیده .... هی چشمهاشو بهم فشار می ده... از ترس من جرات نداره چشمهاشو باز کنه.... حتما تو دلش غوغاست... ازش می پرسم مامی جان به چی داری فکر می کنی؟؟؟ از اون لبخند هاش می زنه که دماغش چین می خوره...می گه هیچی.....دلم می خواست می رفتم تو اون دل کوچولوش و بهش قوت قلب می دادم....  درست وقتی که در اوج احساسات رقیق مادرانه ام هستم لای چشماشو باز می کنه و می گه : مامان نیگار شوخی کردم دارم به اون بازی نینتندو دی اس ام که تازه خریدم فکر می کنم... اون هواپیماهه!!!!!!!!

منو بگو که فکر می کردم استرس فردا را داره.... هیچ کس تو این خونه اندازه من برای همه چیز و همه کس و همه وقت استرس نداره......ساعت نه و ربع شده هنوز نخوابیده... از دل شوره دارم پس می افتم... فردا روز اول مدرسه نباید خواب آلود باشه.... ولی خوب چیکار کنه طفل معصوم امروز صبح ساعت ١٠ از خواب پاشده و حتما خوابش نمی آید..... تا نه و نیم بهش وقت می دم اگر رو پای فی فی خوابش نبرد که فکر هم نمی کنم ببرد می برمش تو اتاق ..... تو دلم خودم را دل داری می دهم و می گم فوق فوقش یکمی هم خواب آلود باشه ..... کاوه از بیمارستان همین الان برگشت ... یک زائو داشته... بچه دختر بوده سه کیلو و نیم بوده مادره ١٨ سالش بوده ... فردا روز اول مدرسه زائو هم بوده..می رفته کلاس دوازده.... به کاوه گفته یک نامه بده برای مدرسه ام چون این هفته احتمالا نمی تونم برم مدرسه از اول هفته دیگه می رم!!!!!!!

استرس خودم و می گذارم پیش استرس زائوهه.... دلم آروم  می گیره!!!!!! شروین از رو پای فی فی ورجه ورجه کنان پا می شه می ره طرف باباش به وراجی .... خودمو بکشم هم تا قبل از ده نمی خوابه می دونم.....

اشکال نداره شب اوله.... از فردا شب حتما سر شب بیهوش می شه.....

   + سبک وزن - ۸:٥٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱ شهریور ۱۳۸۸