سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

دیوونه های تمام عیار

یک مشکل اساسی توی نوشتن پیدا کردم و اون هم اینه که نمی دونم از کجا شروع کنم .... اصلا ربطی به وبلاگ نوشتن هم نداره ...سرکار هم که می خوام گزارش ها را تایپ کنم برای دو خط نوشتن جونم به لبم می رسه...و تجسم کن که کار من تقریبا سی درصدش گزارش نویسی و شرح ماوقع است!!!!

همه این چرندیات را نوشتن که براتون بگم که:

دو شب پیش همین جوری عشقی تصمیم گرفتم که یک لاک رنگ تیره بزنم ... زرشکی تیره که در نور کم تقریبا به سیاه می زنه... قشنگ نشستم ناخونهامو کوتاه کردم و سوهان کشیدم و لاک رو زدم....فرداش خوش و خرم داشتم برای سرکار آماده می شدم... کاوه صبح قبل از رفتن بهم گفت که آدم با لاک سیاه نمی ره سرکار...رنگ مناسبی نیست برای سرکار!!!! بهش گفتم که سیاه نیست اولندش...دومندش زرشکیه و سومندش بنده با هر رنگ لاکی که دلم بخواد می رم سرکار....خلاصه یکمکی دل چرکین رفتم بیمارستان.... هر روز صبح راس ساعت هشت و نیم صبح ما با کلیه رئیس روسای بیمارستان و سرپرستاران همه بخشها جلسه داریم ... با کلی قر و پز نشستم سر جای همیشگیم که روبروی یکی از معاونین رئیس کل بیمارستان است. وقتی نوبت رپورت من رسید طبق معمول با آب و تاب در حالیکه دستامو طبق عادت به شدت مشغول تکان دادن بودم گزارشهای روز قبل را رپورت می کردم که یکهو چشمم افتاد به چشمهای خانوم معاون که از ناخنهای سیاه من چشم بر نمی داره!!!!!! باور کنید که احساس موقعی را داشتم که گشت ثارلله ارشادم می کرد... زبونم بند اومد و تقریبا نطقم کور شد و به پته پته افتاده بودم عین موقعهایی که برای آرایش صورت می گرفتنمون و از ترس اینکه گناهی به لیست گناهامون اضافه نشه ناخنهای لاک زدمونو از مفصل اول خم می کردیم و پشتمون قایم می کردیم شده بودم....سر و ته گزارش را هم آوردم و ناخنهامو زیر میز قایم کردم و به خودم و روزگار تف و لعنت فرستادم .... وقتی جلسه تموم شد به رئیسم گفتم که رئیست که هموم خانوم معاونه باشه حتما برات یک ایمیل می ده و می گه رنگ لاک من مناسب محیط بیمارستان نبوده چون به مدت نیم ساعت فقط به ناخنهای من خیره شده بود.... بهش گفتم احساس می کردم که یک basiji جلوم نشسته و هر آن منتظر فرصته که ارشادم کنه!!!!!!!!! وقتی کلمه بسیجی را شنید از خنده روده بر شده بود پرسیدبسیجی ها همون پلیس های مذهبی هستند ؟ گفتم آره ...بهش گفتم من تو ایرانش  زیر اون همه فشار و خفقان یک روز هم بدون لاک سرکار نرفتم اینجا که مهد آزادیه  شانس من یکی باید پیدا بشه که از رنگ لاک من خوشش نیاد و نگاهای چپ چپ بهم تحویل بده!!!!!!!!  شبش رفتم خونه و مثل این ترسوهای احمق لاکهای نازنینم را پاک کردم و یک لاک بیرنگ زدم ... امروز که رفتم سرکار رئیسم بهم گفت لاکهات را چرا پاک کردی ؟؟؟؟ و بهم گفت که هیچ ایمیلی از اون خانوم دریافت نکرده ... بهش گفتم که اینها نشانه های پیری و خستگیه.. دیگه حتی حوصله اینکه یکی بخواد به رنگ ناخونم گیر بده را ندارم بهش گفتم احتمالا اون خانوم هم به لاکهای من خیره نشده بود ولی من اینقدر راجع به این مسئله حساسم که همه چیز را ربطش می دم به ٢۵ سالی که حتی بقال سرکوچه امون هم در مورد وضعیت حجاب دخترهای محله یک نظریه داشت....از من فقط یک آدم تروماتیزه که تمام مدت فکر می کنه زمین و زمان دارن سر و وضعش را چک می کنند باقی مونده... هیچ وقت تباه کردن دوران جوانیم و تمام صدمات روحی و روانی اون موقعها را فراموش نمی کنم و مسئولانش را نمی بخشم... همه ماها  متولدین دهه ۴٠ و ۵٠ (بلانسبت شماها) یک مشت دیوونه های بی آزار تمام عیاریم... باید  قبول کنیم اینو...این یک واقعیته!!!!!!!!!!!!!!!!

   + سبک وزن - ۸:٥۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱ امرداد ۱۳۸۸