سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

تاریخچه گربه قسمت 3

خوب تا کجا گفته بودم؟؟؟؟ تا غضنفر....گربه بعدی اسمش رمضون بود... رمضون گربه من بود یعنی من پیداش کردم.... اول یا دوم راهنمایی بودم ... همیشه بابا برام ساندویچهای پر پروپیمون درست می کرد که ببرم مدرسه... این دفعه ساندویچ سوسیس داشتم... دم خونه دختر داییم بودم که بریم باهام مدرسه دیدم یک چیز فسقلی خاکستری کوچولو داره می پره به بند کوله پشتیم... اینقدر خوشگل و جیگر بود که همون جا تمام سوسیسهای ساندویچم را دادم بهش و زدمش زیر بغلمو بردمش خونه.... نادر خواب بود ... بیدارش کردم رمضون را سپردم بهش و رفتم ...تو راه مدرسه دم قصابی بابا را دیدم که تو صف گوشته... بهش ماجرا را گفتم و التماسش کردم که ردش نکنه که بره!!!! ( فکر می کنم اون موقع مامان فوت کرده بودن) ... از مدرسه که برگشتم دیدم نادر حمومش کرده و خوشگل و ناز مثل یک تیکه ماه داره آتیش می سوزونه.... چهار پنج ماه بعدش شکم رمضون هم بالا اومد و ولی خوشبختانه این دفعه دستان توانمند قابله معروف "نادر" بچه های رمضون را به دنیا آورد و کار به سزارین نکشید.... رمضون هم دو تا بچه داشت به اسمهای اشرف و ذبیح.... رمضون یکی دوسالی خونه ما موند و یک تابستان که قرار بود ما برای ٢ ماه بریم ترکیه رمضون و بچه هاشو را سپردیم به عمو جون مصطفی ...خوشبختانه اینقدر این گربه ها خوشگل بودند که عمو جون مصطفی به جای اینکه تو گونی بکندشون  و سر به نیستشون کنه  تصمیم گرفت نگرشون داره... بعدها که رفتیم به رمضون سر بزنیم دو شیکم دیگه پیش عمو جون مصطفی زاییده بود و شناختمون و بهمون اجازه داد کلی با بچه هاش بازی کنیم...

این داستان ادامه دارد

   + سبک وزن - ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸۸