سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

همین جوری

کمی تا اندکی ناخوش هستم یا بودم و این هفته را در منزل مشغول استراحتم.... استراحت که چه عرض کنم.... صبحها طبق معمول ساعت ٧ صبح بیدار می شوم و شروین خان را آماده مدرسه می کنم و می برمش مدرسه... تو راه برگشت اگر خریدی باشه انجام می دهم میام خونه رخت می شورم ظرف می شورم جارو می زنم ملافه عوض می کنم سوراخهای دستشویی ها را که خدا می دونه شروین چی ها توشون انداخته باز می کنم یکمی درد می کشم و استفراغ می کنم و ناهار برای شروین می برم مدرسه و دکتر می رم و کامپیوتر بازی می کنم و شام درست می کنم و شروین را از مدرسه میارم و بازی می کنیم و سریال می بینم و شام خانواده را می دهم ظرفها را می شورم شروین را می خوابانم پای درد دل کاوه می نشینم از روزم و حالم برای کاوه می گم می رم تو رختخواب تا ساعت ١٢ بیدار می مونم که یکی از آنتی بیوتیکهایم را بخورم بعدش خوابم نمی بره تا ٢ صبح فکر و خیال می کنم با افکارم می جنگم دعوا می کنم خدمتشون می رسم خاکشون می کنم تا خوابم ببره  ۶ صبح با زنگ ساعت بیدار می شم تا نوبت بعدی آنتی بیوتیکم را بخورم و بعدش کمی تا اندکی چرت کفتری تا دوباره ٧ صبح پاشم که شروین را بیدار کنم.... روزگار خوشی دارم نه؟

   + سبک وزن - ٩:۱٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۸