سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

شروین خارق العاده من....

چند وقتی است که با شروین روی سلام و احوال پرسی به دیگران داریم کار می کنیم...( نزدیک ٢ سالی می شه!!!!)  بدبختی اینجاست که قول می ده قرار می گذاره قسم و آیه اش می دهیم ولی مثلا دم در مهمونی کله اش را لای لنگ پدرش قایم می کنه و از خجالت صد رنگ می شه... خلاصه از اونجایی که بچه های آمریکایی اصلا سلام بلد نیستند بکنند و ماهم اون موقع که بچه نداشتیم کلی پشت بچه هایی که سلام نمی کردند صفحه می گذاشتیم حالا معضل سلام نکردن شروین داره به جنون می رسوندمون!!!!! خلاصه دیگه هفته پیش سنگها را باهاش وا کندیم و بعد از کلی تهدید و گریه و زاری قرار شد براش یک استیکر چارت درست کنیم و برای هر سلام بهش یک استیکر بدهیم و برای هر احوال پرسی و معرفی و دست دادن ٢ تا استیکر و هر وقت تعداد استیکر ها به ٢٠ تا رسید جایزه اول را براش بگیریم... روش خیلی موثری است ولی متاسفانه تخم جن من دیگه به گربه محل هم روزی صد دفعه سلام می کنه و از من طلب استیکر می کنه!!!!! می ره توالت میاد بیرون به باباش سلام می کنه از تو حموم میاد بیرون به من سلام می کنه میره تو حیاط به بی بی سلام می کنه... خلاصه به عنوان رئیس این پروژه یک تبصره گذاشته ام که تعداد سلامهای واقعی با تکراری و تعداد استیکرهای رسیده را بنده تعیین می کنم نه ایشون....

تا اینجا ماجرا را داشته باشید....

مرجان (دختر خاله ام ) برای تولد شروین از تارگت ( یک فروشگاه بزرگه اینجا که اسباب بازی هم داره) یک گیفت کارت که عکس یک قورباغه روش بود را گرفته که شروین باهاش بره هر چی دلش می خواد بخره.... دیروز بهش گفتم که شروین بیا بریم تارگت هم من برات چند تا دیگه استیکر بخرم هم تو با کارت قورباغه ات کادوی خاله مرجان را بگیری.... خلاصه رفتیم تارگت و یک کتاب که توش پر استیکر یا همون عکس برگردان بود را برداشتم و گذاشتم تو سبد و رفتیم سراغ اسباب بازیها ... تا وارد راهرو اسباب بازیها شدیم برگشت با قیافه جدی گفت : ماما استیکر بوک را باید با پول خودت بدی نه با گیفت کارت من.... من فقط با گیفت کارتم برای خودم اسباب بازی می خرم!!!!!!!!!!!!! اول نفهمیدم دقیقا چی گفت بعد که دوزاریم افتاد دو ساعت می خندیدم که این دیگه چه جنس زبلی از آب در اومده.... به خدا من که بچه بودم اینقدر خر بودم که نگو .... همه عالم می تونستند دستم بندازن و نفهمم.... یادمه یک بار داشتم کارتهای تبریک عید دوستام را به پسر عمه ام نشون می دادم که روش دوستم نوشته بود این نوروز باستانی را به شما و خانواده گرامیتان تبریک می گویم.... همون موقع پسر عمه ام روشو کرد به بابام و گفت مگه امسال هم نوروز باستانی است؟؟؟ بابام هم گفت آره امسال هم باستانی است!!!!! من هم عین قوچ شاخ دار باور کردم و رفتم به همه دوستام گفتم که امسال نوروز باستانی است!!!!! یک بار هم معلم قرآنمون گفته بود که مثلا برید ببینید تو خونتون قرآن مجید دارید یا نه؟؟؟؟ من اومدم خونه از بابام پرسیدم گفت نه ما قرآن کریم داریم!!!!!! واقعا هم قرآن خونه ما روش نوشته بود قرآن کریم!!!!! منهم رفتم فرداش مدرسه گفتم نه ما قرآن خونمون کریمه!!!!!!

خیلی پراکنده نوشتم ولی رفتار شروین و اینکه خیلی زود خر نمی شه برام جالبه... آدم وقتی می بیندش فکر می کنه که یک پسر بچه تخس است ولی بعضی وقتهای یک چیزهایی می گه که عقل از کله ام می پره....هفته پیش تلویزیون داره اباما را نشون می ده ... برگشته می گه ماما می دونی این آقاه پرزیدنت اباما است؟؟؟؟؟ و می دونی که اولین رئیس جمهور آمریکا مستر واشینگتون است؟؟؟؟ بعضی وقتها حجم معلومات مغز کوچولوش برای من که مادرشم غیر قابل هضمه.... وقتی می بینم ذهنش جهت داره می گیره و منطقش هر روز از روز قبل قوی تر می شه احساس عجیبی بهم دست می ده... می دونم که همه مادرها تقریبا کم و زیاد از کارهای بچه هاشون سورپرایز می شوند و همه هم فکر می کنند که بچه هاشون باهوش ترین بچه های دنیا هستند ... اشکالی نداره افکار منهم روی افکار همه مادرهایی که بچه های خارق العاده دارند!!!!!!

پی نوشت:

این هم کامنت عمو کامی : 

آره بذار منم دو سه تا خاطره از این فلفل کوچولو بگم...بعضی وقتها که با تلفظ اشتباه اسم بعضی دوستاش رو میگفتم و چند بار سعی میکرد منو اصلاح کنه و منم باز مخصوصا غلط میگفتم عصبانی میشد ولی به جای اینکه کار خاصی بکنه سریع کوتاه میومد و میگفت:ok,forget it .اون وقت بود که من از رفتار عاقلانه اش شاخ در میاوردم...یا یادمه یه دفعه در مورد یک دستگاهی که سوار شده بود و ترسیده بود داشت توضیح میداد و منم هی میگفتم که نه ترس نداره خیلی هم FUN ه...باز داشت توضیح میداد و منم همش میگفتم نه این که خوبه تا آخرش میدونین بهم چی گفت:  Okمن چیزی نمیگم.تو باید خودت سوار شی و ببینی من چی میگم!!!! یعنی خیلی محترمانه بهم گفت: ...خودتی .

   + سبک وزن - ٩:۳٥ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٧