سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

همین جوری...

به دلیل اینکه هر پستم بیشتر از ٣ یا ۴ تا کامنت بیشتر نداشت داشتم انگیزه ام را برای نوشتن به کل از دست می دادم که دوست عزیزی به دادم رسید.... این دوست عزیز اخیرا بسیار زیاد به جای درس خوندن مشغول وبلاگ خواندن است و به وبلاگ بنده هم ارادت دارد که باعث افتخار ماست .... اخیرا به هر کی توی هیوستون می رسه می گه سبک وزن را می شناسی و همه هم جمیعا می گویند بعلللللله.... که البته خیلی خیلی باعث تعجب منه ... می دونستم خواننده خاموش زیاد دارم ولی اینکه به قول آمریکایی ها دو نفر به طور رندوملی در هفته گذشته به شخص سومی گفته باشند که بنده را به جا می آورند بسی باعث مباهات و افتخار بنده می باشد و اینجور شد که سبک وزن روحیه نوشتاریش را دوباره به دست آورد و تصمیم گرفت از خود در گهر بار بفشاند......از همین ماجرا قبول کنید بسیار آدم بی ظرفیت و لوسی هستم!!!!!

هفته گذشته به قول پدر بزرگم جنها جناب شروین خان را گرفته بودند و دور روز جهنمی را در مدرسه داشتند و هر کار بدی که بلد بودند انجام دادند و روز اول حتی کار به جایی رسیده بود که به علت بازی تف بازی سر میز ناهار به دفتر مدیر مدرسه فرستاده شده بودند...و بعد از اینکه اقرار کرده بودند  متنبه شده اند و قول و قرار و غیره دوباره در زمین بازی روی سرسره تصمیم به تف بازی گرفته بودند و به تایم آت هدایت شده بودند ... نامه بلند بالایی از تیچر خانمشان ضمیمه کیفشان بود که بنده بسیار شرمنده اخلاق ورزشکاری فرزند خلفم شده و فرداش به خانمشان زنگ زده و عذر زحمات خواسته و به خاطر رفتار پسرک پوزش شدید خواستم و ضمنا پرسیدم که آقازاده ما امروز چطور بوده اند که تیچر خانم فرموند که امروز هم سر کلاس وراجی کرده اند جهت خنداندن بقیه کلاس پاتی ورد که همان پوپو باشه استفاده کرده اند و در زمین بازی هم سنگ بازی کردند و دوباره زمان زیادی را در تایم اوت گذرانده اند.... نامبرده وقتی به منزل مراجعت کردن مادرشان از شدت خشم فراوان مشغول سکته زدن بودن.... روز سوم که از خواب پاشدن جهت نرفتن به مدرسه بهانه های فراوان آورده و دو تا از بهانه های ایشون اینها بود...... مامان نیگار تمام تنم دو دو می زنه!!!!!.....(بعضی وقتها که مریضه بهش می گم که چرا چشمات دو دو می زنه؟؟؟) ..... یا اینکه .... مامان نیگار فکر می کنم زانوهام خراب شده نمی تونم برم مدرسه!!!!!.... خلاصه نامبرده را با تهدیدات فراوان از قبیل اینکه اسباب بازی ها جمع می شه و تی وی نمی تونی ببینی و غیره راهی مدرسه نموده و با نگرانی فراوان منتظر شکایتهای جدید شدیم... با کمال تعجب و حیرت وقتی روز سوم به تیچر خانم زنگ زدیم ایشون فرمودن که پسرک مثل دسته گل می مونه و انگار نه انگار که دو روز تمام آتیش سوزونده بودن..... خلاصه که جن ها روز سوم پسرک را ول فرموده و خدا داند که کی دوباره سر به خلی خواهد گذاشت....

این بود انشا من در هفته ایی که گذشت.... در ضمن اگر برام کامنت نگذارید کامنت دونی را می بندم!!!!!!!!!!!

 

   + سبک وزن - ٥:۳٦ ‎ب.ظ ; جمعه ٩ اسفند ۱۳۸٧