سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

تاریخچه گربه در منزل ما (قسمت دوم"غضنفر")

 خوب همونطور که خدمتتون عرض کردم قلی توسط دایی ابولقاسم یا عمو جون مصطفی سر به نیست شد....گربه بعدی حدودا ٣-۴ سال بعد اومد که اونهم مال نادر بود و اسمش غضنفر بود البته دختر بود و اسم کاملش قمر غضنفرپور بود ولی ما غضنفر یا غضنی صداش می کردیم.... یک گربه براق گل باقالی بود که همه عاشقش بودن از بس خوشگل و تو دل برو بود....وقتی تو حیاط رورانس می رفت و دلبری میکرد  گربه لاتهای محل آب از هفت جاشون آویزون بود !!!!! خلاصه این دلبریها کار دست غضنی ما داد و معلوم نشد کدوم گربه لات بی پدری گولش زد و زیر کدوم درخت ترتیبشو داد که غضنفر جان در عنفوان کودکی که شاید ۴ ماهش هم نبود حامله شد..... موقع زایمان چون خیلی کوچولو بود نتونست بچه هایش را به صورت طبیعی به دنیا بیاره و مامان که می بینه غضنفر خیلی داره درد می کشه و به قول مامان تو چشماش اشک جمع می شه تحمل نمیاره و با نادر غضنفر را می برن یک دکتر چیتان چیتان تو میدون محسنی و ایشون هم میگه که یک بچه سر راه گیر کرده و غضنی باید سزارین بشه.... خلاصه اونها هم غضنفر را می گذارند پیش دکتر جون و برمی گردن خونه وقتی من از مدرسه برگشتم خونه مامان گفت که از دکتر تماس گرفتند و عمل غضنفر با موفقیت انجام شده و باید بریم دنبالش....

بماند که هزینه سزارین غضنفر از هزینه همه زایمانهای مامانم هم بیشتر شد و با چه تشریفاتی غضنفر را به ما تحویل دادن و سه تا بچه گربه مامانی هم همراه ما و غضنفر راهی خونه شدند.... اسم بچه گربه ها قمر و حیدر و ابوذر بود..( خدا از سر تقصیرات ما بگذره با این اسم گذاشتن هامون!!!! البته من که اون موقع ٨-٩ سالم بیشتر نبود و همه آتیشها از گور نادر بلند می شد!!!!!!!)..... ابوذر همون بچه ایی بود که سر راه گیر کرده بود و نگذاشت غضنفر طبیعی بزاد..... حالا بماند که غضنفر به علت بخیه و درد نمی تونست شیر بده به بچه هاش و ما ۴ شبانه روز هر ٢ ساعت یکبار به سه تا بچه گربه ونگ ونگو باید با پستونک شیر می دادیم و غیره.... ابوذر طفلکی سه چهار روز بعد از تولد عمر پرشو داد به شما و نتونست زنده بمونه..... ولی قمر و حیدر که از خوشگلیشون عرضی ندارم تا می تونستند آتیش می سوزوندن و دلبری می کردن.... توی اون دوره  وانفسا بحبوحه جنگ که  گوشت  فقط کوپنی بود  و مرغ با دفترچه بسیج و شیر تو صف های دو کیلو متری پیدا می شد بابام به قصاب محل سپرده بود که جیگرهای گاوهاشو برای ما کنار بگذاره و خانواده سه نفری غضنفر فقط جیگر گاو می خوردن و بس!!!!!! دیگه کم کم به تابستون نزدیک می شدیم و دوباره تلفنهای مشکوک مامان به فامیلهای دسته دیزیش شروع شد..... ولی خوشبختانه این دفعه بخت دور سر غضنفر می گشت که آواره گونی و خیابانهای جنوب شهر نشد و یکی از دوستانمان سه تائیشون را به فرزند خواندگی قبول کرد و غضنفر و قمر و حیدر اینجوری رد شدند و رفتند.... 

ادامه دارد..... 

   + سبک وزن - ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٩ دی ۱۳۸٧