سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

برف و این حرفها

دیشب اینجا یعنی هیوستون بعد از ۶۴ سال برف اومد!!!!!! بگذارید از دیروز یا شاید هم پریروز شروع کنم!!!! سه شنبه شب کولر و هیتر خاموش بود و فقط پنکه سقفی روشن بود!!!!!! چهارشنبه شب یکمی خنک شد و مثلا شد ١٠ درجه سانتی گراد که هیتر را زدیم دم صبح.... از دیروز یکمی باد خنک می آمد ساعت حدودای ٢ بعد از ظهر بود که هوا به شدت سرد شد و باد مرطوبی هم می آمد جدودا صفر درجه.... عصری که از سر کار می آمدم بارون و سرما و رطوبت بیداد می کرد.... رفتم دنبال شروین باهم رفتیم اسباب بازی فروشی... ساعت ۶ که از اسباب بازی فروشی اومدیم بیرون به جای بارون از آسمون یخ می بارید.... به شروین گفتم شروین اینها برفه شروین هم با قیافه حق به جانب گفت نه برف نیست چون خیسه...برف که خیس نیست!!!!! ( گفته بودم که بچه غربتی من تا حالا برف تو عمرش ندیده!!!!!) تا رسیدیم خونه اون یخهای کوچولو تبدیل به برف شد و یک ریز تا نصف شب بارید.... مردم تو کوچه و خیابان خل شده بودند .... همه ریخته بودن تو خیابونها و عکس می گرفتند.... البته چهار سال پیش هم گویا یک برفی اومده ولی نشسته چون زمین گرم بوده ولی اینبار یک ١٠ سانتی نشست.... دیشب قبل از اینکه بخوابم وب سایت مدرسه شروین را چک کردم تا مطمئن بشوم که مدرسه تعطیل نیست ( چون مدرسه خصوصی می ره سیستمش با مدارس دولتی فرق داره) خلاصه چیزی روی سایتشون ندیدم....صبح با بدبختی بیدار شدیم و هوا شده بود عین بهشت حدودا ١٠ درجه سانتی گراد بود و آفتاب و اون برفها از خوشگلی و تمییزی چشم را می زد.... شروین می خواست یکمی برف بازی کنه که من با داد وفریاد کردمش تو ماشین.... تو راه که می رفتیم می دیدم همه بچه ها دارند تو خیابون برف بازی می کنند... زنگ زدم به دوستم که پسرش مدرسه دولتی می ره بپرسم که تعطیلن یا نه گفت که مدرسه ساعت ١٠ شروع می شه امروز... رفتم دم مدرسه شروین دیدم هیچکس نیست.... مدیر اصلی مدرسه دکتر براک اومد دم در ماشین ازش پرسیدم که کلاسها برقراره؟؟؟؟ بهم گفت که آره ولی همه تو سالن عمومی هستن تا کلاسها شروع بشه...گفتم چرا اینقدر خلوته ؟؟؟ بهم گفت تو باید بری سرکارت و به مریضها برسی ...برو و خیالت از شروین راحت باشه ....( یونیفرم پرستاری تنم بود) 

وقتی اومدم سرکار دیدم هیچ کس نیست به غیر از رئیسم...نگو همه به خاطر دیر باز شدن مدرسه ها و ترافیک دیر می آمدن....اولین کاری که کردم وب سایت مدرسه شروین را چک کردم و دیدم توی سایتشون نوشته که کلاسها ٩:٣٠ شروع می شه... نگو اون موقع که من رفته بودم دم مدرسه دکتر براک مادر پدر ها را ارزیابی می کرده که خانه دارن یا کارمند... بچه های کارمندها را قبول می کرده و بچه های خانه دارها را می فرستاده خونه که ٩:٣٠ برگردند چون تعداد کمی از معلمین به آن زودی اومده بودن.... عذاب وجدان داشت خفه ام می کرد..داشتم از بغض می مردم ... رفتم تو دستشویی و تا جا داشتم گریه کردم و حسرت زندگی مامانم و مامان بزرگم و مامان مامان بزرگمو خوردم ..پسرم می خواست صبح برف بازی کنه که نگذاشتم و سرش داد زدم و کله سحر کردمش تو مدرسه ای که تا یک ساعت و نیم بعدش باز نمی شد..می تونستیم دیشب به جای اینکه ساعت ٩:٣٠ با بدبختی بکنمش تو تخت باهم شیرکاکائو بخوریم و از پشت پنجره اولین برف زندگی شروین را نگاه کنیم... می تونستیم صبح تو حیاط باهم آدم برفی درست کنم به جای بدو بدو پریدن تو ماشین و غیره..... اینها را دارم به تفصیل می نویسم برای خودم برای آینده.. برای اینکه آدم بشوم و اینقدر خودم را موظف و مسئول نکنم.... و به خودم بگم که بزرگترین و مهم ترین مسئولیت من خوشحالی خودم و خانواده ام است......می دونم که هیچ کدومتون حوصله خوندن ندارید....عصری که شروین را از مدرسه برداشتم درجه حرارت ١٧ درجه سانتی گراد بود و آفتاب همه اون برفهای خوشگل را آب کرده بود..... موقعیت برای خوشی ها خیلی کوتاهه اگر تو هوا نگیریش می آیند و می روند بدون اینکه بفهمی چی به چیه....

پی نوشت: تنها چیزی که یک ذره از عذاب وجدان آزادم کرد این بود که الایژاه ( دوست صمیمی شروین) هم صبح زود اومده بوده و با شروین و بچه های دیگر که صبح زود اومده بودن رفتند تو زمین بازی و کلی برف بازی کردن....خدا را شکرت.... حالا ببینیم ۶۴ سال دیگه من آدم می شوم یا نه؟؟؟؟؟؟

پی نوشت٢: دلم می خواد زمان برگرده  به دیروز و من یکبار دیگه قبل از خواب وب سایت مدرسه شروین را  چک کنم یا صبح قبل از بیدار کردن شروین حداقل وب سایتو چک کنم!!!!.... کسی زمان برگردان هرمیون را سراغ نداره؟

   + سبک وزن - ٥:٤٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٧