سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

تاریخچه گربه در منزل ما (قسمت اول "قلی" )

 ونگول خان رفت.... براش یک خونه جدید پیدا کردم... ( اون بچه گربهه را می گم) ... از بس کاوه غر زد.... امیدوارم که خیال همه اونهایی که ونگول خان رو شونه اشون نشسته بود و سنگینیش اذیتشون می کرد راحت شده باشه....مثل این دیوونه ها شب تا صبح صدای میومیوشو می شنوم....شروین هم تا اسمش میاد بغض می کنه.... هنوز وقتی می رویم بیرون شروین براش اسباب بازی و غذای مورد علاقه اش را می خره...

 ما از بچگی با گربه تو خونمون بزرگ شدیم.همیشه تا جاییکه یادمه یک گربه تو خونمون داشتیم. مامانم هم مثل همه ما عاشق گربه بود. ولی نمی دونم چرا از دل بستن به جک و جونور وحشت داشت و یا شاید هم همیشه استرس اینو داشت که وقتی تابستانها می خواهیم برویم مسافرت گربه را چیکارش کنیم؟؟؟؟؟ هر وقت که زمان رفتن گربه ها از خونه می رسید مامانم پای تلفن به مامان بزرگم یا خاله ام می گفت : باید ردش کنیم بره!

خلاصه اولین گربه ایی که من یادم میاد مال نادر برادرم بود به اسم قلی.... قلی سیاه سفید بود و خوشگل و بازیگوش. یک روز اومدیم دیدیم که قلی نیست. مامان می گفت قلی رفت خودش . همیشه هم دلیل می آورد که چون گربه نر بود و گربه نرها بی وفان رفت.بعدها فهمیدیم که عمو جون مصطفی یا دایی ابولقاسم قلی را سر به نیست کردن.( اون فامیلهای دسته دیزی مامانم که قبلا براتون گفتم!)   ماجرا این جوری بوده که مامانم به هوای یک ناهار چرب و چیلی اونها را دعوت می کنه و دم رفتن به اضافه تمام هدایایی که می ده زیر بغلشون قلی را می کنه تو یک کیسه و می گه قربون دستتون ایستگاه دوم که از اتوبوس پیاده می شوید قلی را هم دم یک قصابی بگذارید بره... دفعه اول که مامانم مهمونی قلی برون داده بود بعد از اینکه عمو جون مصطفی یا دایی ابولقاسم می روند  بعد از ٢ ساعت مامانم می بینه که قلی توی ایوون داره خودشو می لیسه!!!!!!! هفته بعد دوباره یک مهمونی قلی برون می ده و می گه این دفعه لطفا سه تا ایستگاه اونور تر پیاده اش کنید ... این دفعه قلی بعد از ۴-۵ ساعت رو ایوان داشته حموم می کرده.... دفعه آخر طفل معصوم معلوم نشده کجا سر یه نیست شده که دیگه پیداش نشد.... بعد از اینبار بود که مامانم می گفت گربه نرها بی وفان و از این حرفها. البته ما توضیح دقیق این ماجرا را سالها بعد شنیدیم وگرنه به همون تئوری بسنده کرده بودیم که گربه نر نیاریم که بی وفاس...

این داستان حالا حالا ها ادامه دارد....

   + سبک وزن - ٩:۱٧ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٧