سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

انشا:20

آدم وقتی حرفهای گنده گنده می خونه دلش می خواد حرفهای گنده گنده بنویسه حتی اگر آدم گنده ایی نباشه... دلم مغزم نوک انگشتام بهم می گن که یک روزی بدون نوشیدن یک لگن قهوه می تونم اونجوری که دلم می خواد اوریجینال و ناب و تمییز بنویسم ....شاید همه اش توهمه... شاید.. کلاس اول راهنمایی بودم دومین زنگ انشا بود خانم انشامون از بچه ها پرسید کی بیاد انشا بخونه؟ همه گفتن نگار.... خانم انشا گفت انشات خوبه؟ گفتم نه گفت: پارسال  انشا چند شدی؟ گفتم :٢٠ گفت اگه انشات خوب نیست چه جوری ٢٠ گرفتی گفتم: همه نمره هام ٢٠ بود معلممون برای اینکه معدلم ٢٠ بشه بهم انشا و هنرو ورزش ٢٠ داد!!!!!  تمام کلاس خندیدن.... نکنه واقعا اون ٢٠ ها شوخی بوده؟؟؟؟ منکه هنر و ورزشم تخمی بوده و هست و خواهد بود شاید انشام هم همینطور بوده..... شاید تمام عمرم خودمو گول زدم که می تونم تراوشات ذهن مغشوشم و به روی کاغذ بیارم و بهش یکمی ساختار بدهم اسمش بگذارم یک اثر... حتی اگر اثر بیاد ماندنی نباشه ولی اثر منه....  این افکار از کجا شروع شد  که به اینجا رسید؟ از اونجا که نوشته های نارنج و پیاده رو را می خوانم و بهشون بدجوری بدجوری بدجوری حسودیم میشه؟؟؟؟؟؟؟؟ و همان جور که همه می دانیم حسود هرگز نیاسود !!!! آخره شبی بدجوری دارم مخ خودمو و همه را می زنم... ببخشید.... 

پی نوشت: من اصولا و کلا و عمرا آدم حسودی نیستم!!!!!

پی نوشت بدون ربط: تولدت مبارک مانا خانم گل!

   + سبک وزن - ٩:۳٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٩ تیر ۱۳۸٧