سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

نجات از گه عظیم!

روزگار پر استرسی دارم .... همه اش ازیک روز اعصاب خرد کن شروع شد سر برنامه on call های ماه آینده....قیافه های حرص آور حرفهای چرند صورتهای حق به جانب ولی تا دسته گهی!!!!! اومدم خونه و همین جوری که پای تلفن با دوستم غرغر می کردم گفتم ای خدا منو از این گه عظیم نجات بده!!!! دو سه روز بعدش برای ارزشیابی سالیانه روانه دفتر رئیس شدیم که بعد از به به و چه چه فراوان یک نامه را ضمیمه ارزشیابی کردند که باید این را هم امضا بفرمایید که فقط می تونم بگم نهایت زورگویی بود .... بنده که روز و شب کله ام را جهت ریدمان در خدمت تمام فامیل و دوست و آشنا قرار داده ام این یک ترکمون را نتوانستم تحمل کنم و همان جا خدمت رئیس جان گفتم نه خیر یا به عبارتی No way! از عصبانیت درحال انفجار بودم انفجاااااااااااار.... تو ماشین در حالی که فریاد می زدم  تلفنی جریان را برای دوستم  تعریف کردم که بهم گفت مگه نگفتی خدایا منو از این گه عظیم نجات بده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

حالا هم دنبال بدو بدو های یک کار دیگه هستم که امیدوارم بتونم بگیرمش .... از استرس در حال ترکیدنم... کی بود  می گفت این روزها می ترکونیم اساسی؟؟؟؟؟؟

   + سبک وزن - ٤:٥۳ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٧