سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

بر می گردیم......

١- ما برگشتیم.... خیلی خوش گذشت... مرسی نادر جون کمند جون نیکا جون و بقیه..... از خداحافظی بیزارم ..مخصوصا الان که پسرک هم به جمع زرزررو های خداحافظی کن پیوسته!!!! وقتی از کمند خداحافظی کرد بغض غریبی داشت اشکهاش که ترکید تنها چیزی که می تونستم بگم بهش این بود : "ببخشید مامی جونم ...ببخشید که تو از همه عزیزات اینقدر دوری...اینقدر...." 

٢- ولی دیدن روی گل جناب مستطاب آجر معروف به سایه سر بعد از یک هفته کمی تا اندکی غم و غصه را از رویمان برداشت....

٣- از صبح تا حالا مشغول سابیدن توالتهای منزل هستیم که به طرز اسفناک و عجیبی کثیف شده اند!!!بی بی گربه چاقه قدیمها وقتی ناراحت می شد یا غذاش دیر می شد روی موکتها جیش می کرد حالا ماها حیران مانده ایم که آیا کسی در منزل از نبودن ما ناراحت بوده که این سر و وضع توالتها شده است؟؟؟؟؟؟!!!!!!

۴-در عرض یک هفته ۵٠ نفراز دوستان عزیزم را دیدم.... حالا به نظر شما من آدم دوست بازی هستم یا نه؟ تازه بازهم نشد که یک گروه ١٠ نفری را ببینم...

۵-پنجشنبه با نیکا و شروین رفتیم لگو لند ...بسیار خوش گذشت... شروین داشت خل می شد از شنگولی... جای همه بچه دارها خالی. شاید بعضی از عکسهاشو گذاشتم.

۶-از دوشنبه کار شروع می شه و من هنوز چمدونها را باز نکردم نشستم به وبلاگ نوشتن...وای بر من.

٧- شماره هفت این هفته: هوای زیبای کالیفرنیا ... آسمون سرمه ایی لاگونا بیچ....عشق و عشق و عشق.

   + سبک وزن - ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸٧