سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

summer camp و دغدغه های ذهنی بانو سبکی

شب قبلش به یک معجزه فکر می کردم ...مثلا رئیسم بیاد بهم بگه تابستون نیا سر کار ولی حقوقتو بهت می دهیم...یا بلیط لاتاریم ببره نه یک مبلغ کلان همون قدری که تو تابستون می تونم پول در بیارم ... دلم نمی خواست به هیچ وجه شروین تابستون بره مهد کودک.... فکر گرما ...صبح زود از خواب پاشدن ... غرغر... بارون ... رطوبت...پشه...پشه...پشه....تو دلم گفتم خدایا مسپارم دست خودت یک کاریش بکن!!! و چشمامو بستم... فرداش دم مدرسه شروین مدیر برنامه های تابستانی یا همون summer camp یک پوشه داد دستم توش برنامه های تابستانی بود. در ضمن گفت که از کلاس شروین دو نفر دیگه هم ثبت نام کردند که از بهترین دوستهای شروین هستند کوبی و الایژا...بهشون تو مدرسه می گن سه تفنگ دار... مسئول تمام شیطنتها و آتیش سوزوندنهای گروه خودشون  هستند... وقتی بهم گفت که کوبی و الایژا هم هستند نیشم تا بناگوشم باز شد...بهش گفتم پس کپسول آتش نشانی را هم در دستتون داشته باشید تو تابستون!!!! سر کار پوشه را باز کردم ... برنامه های هر روزشون بود... سه شنبه و پنجشنبهها  می برندشون استخر و جیم و کاردستی و بازی.... چهارشنبه ها فیلد تریپ است که هر هفته یک جا می روند... ناسا و باغ وحش و باغ تمشک و پارک آبی و .... دوشنبه ها و جمعه ها تو مدرسه می موند که باهاشون روی خواندن و نوشتن و ریاضی کار می کنند و برنامه آشپزی هم دارند که مثلا مربای تمشک درست می کنند و غیره!!!!! تمام تابستون با الایژا و کوبی و این همه تفریح.... خدایا شکرت.... در ضمن مجبور نیست هفت و نیم بره می تونه هشت و ربع بره !!!!!! یعنی می تونه ۴۵ دقیقه بیشتر بخوابه که دقیقا همون مقداری است که آخر هفته ها بیشتر می خوابه.... اگر قرار بود تو خونه وردل هم باشیم من اصلا نمی تونستم این همه سرگرمی براش جور کنم... خدائیش خدای من یکی که خیلی بزرگه...مال شما چطور؟

   + سبک وزن - ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱ خرداد ۱۳۸٧