سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

عیدت مبارک عزیز......

عیدت مبارک عزیز.... دیروز روز عجیبی بود ...با تلفن یک احمق اول صبحی اعصابم به هم ریخت ...دیوانه ایی که ۳۰ ساله یا شاید بیشتر عید را ایران نبوده ...قداست عید را لمس نکرده...منطق آشتی و دوستی را نمی داند ...نمی داند که فروهر ها که روح در گذشتگانمان هستند روز سال نو مهمان زمینیان هستند و باید مهربان بود و مهمان نواز...ولی فروهری در گردن دارد اندازه کله گاو.....نمی داند که ایرانی یعنی مظهر بزرگی گذشت پهلوانی و ادب....
 
عیدت مبارک عزیز.... دیروز روز قشنگی بود....پر از تلفنهای پر از مهر و محبت ...پر از خبرهای خوب قبولی در رزیدنتی و دانشگاه.... پر از آفتاب ... گرم و پر نور..... تا بترکه چشم حسودان.... وقتی به پسر عزیزم بالای سرسره نگاه می کنم که با لبانی سرشار از خنده دنیا را آسون می گیرد می فهمم که تمام ثروت دنیا را دارم و در دل به احمقان می خندم...بگذار سرشان را به سندان بکوبند برای یک مشت دلار.... من دنیا را در خانه ام دارم....
عیدت مبارک عزیز......

   + سبک وزن - ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ ; جمعه ٢ فروردین ۱۳۸٧