سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

20 اسفند 1378

هشت سال پیش این روزها من خوشحال ترین عروس دنیا بودم.... با همه استرسهای قبل و بعدش با همه بالا پائین شدنهاش هنوز هم وقتی به یاد ۲۰ اسفند میافتم تمام تنم از خوشی می لرزه.... یادمه روز قبل از عروسی برادرم بهم گفت :ما اجازه بعله را به شما الان می دهیم لطفا سر سفره از  بزرگترها اجازه نگیر!!!!! بعله خالی کافیه.....فقط یادت باشه که داد نزنی...
بنده هم وقتی آقا داشتند خطبه را می خوندن همه اش حواسم به این بود که موقع بعله گفتن داد نزنم...آخه در جریان هستید که بنده بلند گو قورت داده ام!!!!... یکسری هم موقع خوندن خطبه بار اول و دوم چون همه دور و برم داشتن حرف می زدن بنده مجبور شدم یک شیشششششششششش بلند بالا بگم و اطرافیان را ساکت کنم که متاسفانه این هنر نمایی عروس خانم  در فیلم مشهود است!!!!!!!! بعد هم موقع بله گفتن آنچنان بلند گفتم که ۴ تا همسایه اونورتر هم در خوشی ما شرکت کردن!!!! بعد هم نیشمو تا بناگوشم باز کردم که یعنی ببخشید داد زدم.... که آن قسمت هم در فیلم مشهوده!!!!! موقع عسل گذاشتن در دهان جناب آجر به رسم خراسانیان بنده پای جناب داماد را لگد می کردم که آجر جون بی خبر از همه جا هی به من چپ چپ نگاه می کرد که چرا جفتک می اندازی عروسم؟؟؟؟!!!! که بعدا در فیلم معلوم شد که جناب داماد نیم نگاهی به کفشهایش می اندازد و می بیند که به علت جفتک اندازی عروس نازش خاکی شده است کمی اطراف را نگاه می کند و می بیند همه مشغول کر کشیدن و خوشی کردن هستند پائین لباس عروس خانم را از زمین می گیرد و کفشهایش را با دامن لباس  عروس نازش پاک می کند بعد هم لبخند زنان در خوشی دیگران شریک می شود که این قسمت هم در فیلم مشهود است!!!!!!
هشت سال از اون روز می گذره و به قول شما وارد نهمین سال زندگی مشترکمون می شویم...خوشحالم که اون روز بعله را به اون بلندی گفتم و تو این هشت سال با همه پست و بلندیهاش هنوز خوشبخت ترین عروس دنیام....
کاوه عزیزم هشتمین سالگرد ازدواجمون مبارک.... مرسی که همسر عزیز و دوست داشتنی من هستی...مرسی که این خوشبختی را هر روز برام تازه می کنی..مرسی برای صبوریت ..مرسی برای آرامشت...مرسی برای بودنت .... مرسی برای عشقت...

   + سبک وزن - ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٦