سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

امواج تب زده ذهن من

۱-آقا ما اگر نخواهیم با این بلاگ رولینگ لعنتی کار کنیم باید کی رو ببینیم؟؟؟ هر ۱۰ دقیقه یکبار لینک دوستان عزیز ما به فنا می ره و بر می گرده.... ما که باهاش پینگ نمی شیم...شما هم که می شوید هر دو روز یک دفعه همه تون دسته جمعی یا فریز می شوید تو لینکها یا ناپدید می شوید...تو رو خدا بیایید در یک اقدام دست جمعی همه باهم جهاد سازندگی  (به قول اون خدا بیامرز!) بکنیم و بلاگ رولینگ را حذف و یک چیز دیگر راجایگزین کنیم...اون چیز دیگر را هم من نمی دانم چیست چون بلاگرد هم تقریبا هر ماه می میره و زنده می شه!!!!!! آماده پذیرش پیشنهاد های سازنده شما هستیم!!!!!

۲-ما به رسم دوران طفولیت که هر هفته آنژین می شدیم دچار گلو درد چرکی شده ایم و درب و داغون هستیم ...این هم از اولین آخر هفته ایی که بعد از یک ماه تعطیل بودیم..به قول شروین آنتو ویکا میل می کنیم و تب بر.....از حلقمان هم صبح به صبح مقادیری آب و خون می آید که نتیجه عفونت و التهاب است...دیروز که یک تکه نون بربری در گلومان گیر کرد و پائین نرفت به شدت ترسیدیم چون هفته قبلش از خدا خواسته بودیم که: بارالها به ما یک بیماری عطا بفرما که راه گلومان بسته شود بلکه سبک وزن گردیم!!!!!!

۳- دیروز در یو تیوب مقادیر زیادی نوستالژیک گشتیم کلی مدرن تاکینگ و پت شاپ بویز و غیره گوش دادیم.... هیچ کس آهنگ بیگ این ژوپن را یادش هست؟؟؟؟ یاد اون رقص پاهای اعصاب خورد کن افتادیم و با این حال نزارمان کلی در تخت لنگ و پاچه امان را تکان تکان دادیم!!!!! کلی آهنگ قدیمی از آی تون داون لود کردیم و ضرر به جیبمان زدیم و غیره....

۴-برای دعوای وبلاگی از کامنتهای شما عزیزان به این نتیجه رسیده ام که باید به یک وبلاگ نویسی گیر سه پیچ بدم تا اون تو وبلاگش به من بد و بیراه بگه ....چون کسی که به ما بد بیراه نمی گه که ما تو وبلاگمان بهش گیر بدهیم.... هنوز دارم روش کار می کنم...

۵- دیروز بعد از خوردن مقادیری قرص و دوا و سوپ راهی کتابفروشی بوردرز شدیم و بادبادک باز را به زبان اصلی خریدیم که امیدوارم خیلی نوشته اش عجایب غرایب نباشد و ما سریعا تمامش کنیم...سری کتابهاش مرجان سترپی را هم خریدم ...پرس پولیس جلد یک را قبلا خریده بودم ولی جلد دو را نداشتم...دو تا کتاب دیگر هم ازش خریدم که دیشب یکی شو تموم کردم ...الان دارم جلد دو پرس پولیس را می خوانم....خیلی از این دخترک خوشم می آید...بسیار عالی و روان می نویسه و نقاشیهایش هم شاهکاره....در ضمن هر کی تو بوردرز بادبادک باز را دست ما دید کلی ازش تعریف کرد....و هنوز جزو پر فروشترین هاست.... دلم می خواد کتابشو بخونم بعد فیلمشو ببینم... و ترجمه فارسیش هنوز دستم نرسیده خلاصه گفتم انگلستانیشو شروع می کنم تا ببینم چی می شه....

۶-دلم یک کاسه سوپ داغ می خواد...می شه لطفا یک در خونه مارو بزنه با یک کاسه سوپ در دستش؟؟؟؟ ای خدا یعنی می شه؟؟؟؟

۷-شماره هفت این دفعه؟؟؟ تولد شروین در راهه و من از ذوقم رو پا بند نیستم...دلم می خواد همه دنیا را براش بگیرم... هفته پیش داشتم کراواتشو می زدم که بره مدرسه تو دلم گفتم یعنی می شه روز عروسیش من کراواتشو بزنم؟؟؟؟ خدایا سالم نگهمون دار برای همدیگر...الهی آمین.

   + سبک وزن - ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٦