سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

مرسییییییییییییییییییییییی

۱-عجب روزهای هیجان انگیزی بود ....سیصد و شصت و خورده ایی کامنت؟؟؟؟ در وبلاگ سبک وزن؟؟؟؟ کی باور می کرد؟؟؟ درسته که ممکنه مقادیریش توسط چند نفر معدود نوشته  شده باشد ولی باز هم این تلاش و زحمت و این وقت گذاشتن برای من خیلی خیلی خیلی عزیز بود.... تازه خیلی از اون بغل دستی ها هم نیامدند!!!!! باید یک تجدید نظری در لیست بلاگ رولینگم بکنم... تولد بسیار هیجان انگیزی آن لاین داشتم...شبیه تولد های بچگیهام بود...اون دوست هایی که از قدیم باهام دوست بودند می دونن که خونه ما چه تولدهای هیجان انگیزی برگزار می شد.....یادش به خیر...تقریبا همه مدرسه دعوت بودند الان هم یک جورهایی فکر می کردم که همه وبلاگستان یا وبلاگشهر یا یک همیچین چیزهایی دعوت بودند و تقریبا همه هم اومدند!!! بسیار به ما خوش گذشت.....به شما چی؟؟

۲-دیروز شروین توی یک فروشگاه با یک بچه مکزیکی بامزه که یکسال ازش کوچیک تر بود دوست شده بود....دم رفتن بهم گفت مامان نیگار می خوادم با هرناندو(بدبخت اسمش فرناندو بود) تاک کنم (حرف بزنم) ...گفتم حرف بزن مامی جون....گفت:

Hernando ,tomorrow come to our house....we have a big big big beatiful house....we are going to have cake and by the way my name is Mr.(his last name).....ok

اینقدر قیافه اش وقتی مشغول چسی آمدن برای فرنادو بدبخت بود بامزه بود که نگو....اون بای د وی مای نیم ایز مستر(....) گفتنش شاهکار بود....باعرض معذرت به دلایل امنیتی از نوشتن فامیل شروین خودداری می کنم!!!!!

یک بار که من پای تلفن با پدر کاوه داشتم حرف می زدم تا من گفتم آقای(...) شروین از اون ور خونه فریاد زنان  اومد جلوی من که من مستر (....) هستم. تو به کی داری می گی آگای (..)؟؟؟؟؟.

 

 

 

   + سبک وزن - ٤:۳٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٦