سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

آدم متوقع يا آدم خسته مسئله اين است....

توقع داشتن احساسی از کسانی که خیلی خیلی دوستشون داری ولی جزو اطرافیانیان درجه اولت نیستند چیز زیادیه؟ کاوه می گه خودتو احساسی زیادی درگیر می کنی با غریبه ها... ولی من می گم دوستهای آدم که غریبه نیستند؟ هستند؟ بعضی وقتها از فامیل هم نزدیکترند...بعضی وقتها فکر می کنم فایده اون فاصله و نیم فاصله اینجا معلوم می شه... همونی که من بلد نیستم  ازش استفاده بکنم... دلم می گیره قلبم می شکنه به خودم قول می دهم که آدم شم ولی باز روز از نو روزی از نو.... می دونم که الان خسته ام می دونم که فردا همه چیز یادم می ره... ولی باید اینها را بنویسم که فردا همه همه چیزها یادم نره.... شاید این دفعه آدم شم....

 یک وقتی توی یک دوره از زندگیم دست به یک اقدام انتحاری زدم توقع ام را از یکسری عزیزان به حد صفر رسوندم و باور کنید الان هیچ چیز دیگر از جانب آنها منو ناراحت نمی کنه و با کوچکترین محبت و توجه اونها اینقدر ذوق می کنم که می خوام تو آسمونها پرواز کنم ولی اگر اون محبت و توجه هم نرسه اصلا ناراحت نمی شم... یک دیوار شیشه ایی دور  احساسات خودم کشیدم و فقط یک پنجره کوچولو برای تبادل محبت بازه.... باید سعی کنم که این دیوار را برای همه بکشم  .....اگر بتونم... اگر بتونم.

خیلی احمقانه است ولی هر چی می شینم و فکر می کنم و کلاهمو قاضی می کنم می بینم که اون دوستانی که از دستشون دل گیرم هیچ اشتباهی در برابر من نکردن و من فقط توقع بی جا دارم... ناراحتم چون سرمایه گذاری احساسی وحشتناک زیادی تو رابطه ام با آدم ها می کنم .... و این اشتباه محض است. اینقدر دلگیریم احمقانه است که حتی نمی تونم گوشی تلفن را بردارم و بهشون بگم که چرا دلگیرم؟؟؟

درست می شه... باید صبر کرد...باید قوی بود...تکیه بر باد زدن اشتباهه...اشتباه.

در آخر باید اضافه کنم که این پست هیچ مخاطب خاصی که اینجا را می خونه نداره....لطفا کسی به خودش نگیره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

   + سبک وزن - ۱:٢٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٦