سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

غرنامه

باز طبق معمول همه کارهات شده دقیقه نود... همه چیز با هم قاطی پاطی ... از اسباب کشی تا مسافرت آخر هفته گرفته تا کشیک و رخت شویی و کارهای اداری اسباب کشی و غیره....پسرک عین خیالش نیست ... خوشحال از اسباب بازی گنده ایی که پیشاپیش به عنوان کادوی کریسمس از خاله بشن (بنفشه) گرفته .... اون دایناسور وحشتناک و بد هیبت و گرون قیمت که ماشینهای کوچولو از تو دهنش و تنش و دمش سر می خورن و میان پائین... اینقدر بدهیبته که دیشب وقتی بلند شدی بخاری را تنظیم کنی تو تاریکی چشمات که بهش خورد از ترس قالب تهی کردی و اون وقت این پسره صبح اول صبح اولین کاری که کرد از ذوقش رفت کله بد ترکیبشو ماچ کرد!!!!!!

 داری کارهاتو اولویت بندی می کنی ... دلت می خواد یک چوب جادویی داشتی.... دلت می خواد مالی ویزلی بودی.... دلت می خواد چشماتو روهم می گذاشتی و باز می کردی و می دیدی روز تولدته و تو راحت کنار شومینه لم دادی تلویزیون می بینی... از اسباب کشی داره حالت بهم می خوره... توی ۶ سال گذشته این پنجمین باره که اسباب کشی می کنی... تو دلت می گی به امید خدا دیگه تا ۲-۳ سال آینده از اسباب کشی خبری نیست... به نکات مثبتش فکر می کنی...خوبیش اینه که از دست آشغالهام راحت می شم... خوبیش اینه که پسره تا دلش بخواد می تونه بدود بدون اینکه نگران همسایه پائینی باشیم...خوبیش اینه که می تونیم برای پسره اون ماشین  آبی را که از پارسال تا حالا هر شب خوابشو می بینه را  از مگازه بیاریم خونه !!!!!!... خوبیش اینه اتاق مهموناتو می تونی خوشگل درست کنی و هر روز از ذوق اومدنشون قند تو دلت آب کنی.... یک خوبی دیگه هم داره و اون اینه که گاز خونه جدید گازی است نه برقی!!!!  از تجسم آشپزی کردن رو آتیش نیشت تا بناگوشت باز می شه....

می دونم که می تونم.... می دونیم که می تونیم.... یکمی غر غر که اشکالی نداره ؟؟؟ داره؟؟؟

   + سبک وزن - ٩:٢۱ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٦