سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

خوش اخلاقيهاش منو کشته!!!!

 خصلتی که در خانواده ما سینه سینه رد شده است اینه که صبحها که از خواب پا میشیم ارث بابامونو دست همه عالم و آدم سپرده داریم و با صد من عسل نمی شه خوردمان.... این روزها شخص بنده به مرحمت دوش صبحگاهی و قهوه قوی فیل افکن کمی تا قسمتی قابل تحمل هستم ( یا دیگران برایم قابل تحمل تر هستند!!!!) ولی جناب شروین خان را فقط می توان با سگ حسن صلا مقایسه کرد و بس!!!! به نمونه ایی از گفتگوی صبحگاهی یک مادر و پسر در حین رفتن به مدرسه گوش کنید:

شروین مشغول غر زدن در صندلی عقب: مامان نیگار سردمه!

مامان نگار مشغول تنظیم بخاری و رادیو و سی دی: الان گرم می شه مامی جان.... می خواهی باهم آواز بخونیم گرممون بشه؟؟؟؟؟

شروین با صدایی که از ته چاه می آید: اهوم....

مامان نگار با صدای بلندگو قورت داده: ای بی سی دی ای اف جی....

شروین در حالیکه گوشهاشو گرفته: مامان نیگار داد نزن گوشم درد گرفت...

مامان نگار با لب و لوچه آویزون: خوب تو بخون عزیزم....

شروین با قیافه شاکی: نمی تونم voice ام درد می کنه....

مامان نگار با صدای نا امید : خوب می خوای من چی بخونم یا چی کار کنم که خوش اخلاق بشی؟؟؟

شروین با قیافه حق به جانب: می خوادم یو ساکت باشی!!!!!!!!

پی نوشت: خدا عمر با عزت به همتون بده یکی ما رو پینگ کنه ...خودمون را کشتیم نشد که نشد که نشد...مرده شور بلاگ رولینگ را ببرند!

   + سبک وزن - ۱:٠۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٦