سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

۷ تا کلمه کليدی....

ولله راستشو که بخواهید ما خیلی اهل این بازی های وبلاگی نیستیم دروغش را هم که بخواهید باید بگم اگه تا الان بازی نکردم به خاطر اینه که کسی دعوتم نکرده ولی این بازی که گیلاسی تو وبلاگش نوشته خیلی با حاله دلم نیومد که توش شرکت نکنم... البته خود گیلاسی را یکی دیگه دعوت کرده بوده و از این حرف و حدیث ها...

7تا کلمه کلیدی که دوستان رو به وبلاگ من کشونده :

گوزو: خواستم بگم که عمه اته!!!! بعد هر چی فکر کردم نفهمیدم که طرف می خواد با کلمه گوزو چه غلطی بکنه که سراسیمه تو گوگل سرچش کرده و از خوش شانسی به من رسیده؟؟؟؟؟

آدم باید خوش اخلاق باشه: راستش منهم حرف حسابم همینه؟؟؟ نیست؟؟؟ تو رو به ابولفضل من راه نمی رم و داد نمی زنم که دنیا را به تخم چپ اسب حضرت عباس بگیرید؟؟؟؟؟ خوش اومدی عزیز که خوب جایی اومدی....

بند و ابرو : بالاغیرتا اگر دور و بر هیوستون جایی پیدا کردی دست ما را هم بگیر و ببر که کارمون داره به جاهای باریک می کشه.... جناب آجر روزها مارش بسیجی جان به کف دارد بسیجی جان را برایم می خواند.

داریوشی ها: راستشو بخواهید با این یکی خیلی حال کردم .... داریوشی های عزیز بیایید که قدمتان روی تخم چشم ماست.... ( این شد دو تا تخم در یک پست فردا یک فروند آدم به هوای تخم و این حرفها راهی اینجا می شوند!!!!)

راههای کم کردن وزن و آیا چاق هستم؟: دلم برای اون بیچاره ایی که در پی این جمله به  همدردش رسیده کبابه... گفتم کباب هوس چلو کباب برگ با کوبیده اضافه و سماق کردم!!!!! و آخر خواستم اضافه کنم نه عزیز چاق نیستی تپلی به دلت بد راه نده....

اول مامانو ب.... بعد منو : خاک بر سر منحرفت بکنن.... بعضی ها هم در پی فلان عمه و شوهر عمه و دختر خاله و خاله و اقوام درجه اول و دومش به اینجا رسیده اند ... خدا روزیشونو جای دیگه بده ....یکسری هم در پی جر و واجر کردن اقوام بودن که به اینجا رسیده اند که امیدوارم که مقصد اصلیشون را در گوگل پیدا کرده باشن....

روز امور تربیتی : یاد قیافه سیبیلوی معلم تربیتی های بو گندو هاجر افتادم پشتم لرزید........ یکی شون می گفت در قیامت هر کی ابروهاشو برداره می ره جهنم و خدا از ابروهاش روی آتیش آویزونش می کنه و ابروها یکی یکی کنده می شوند و طرف میوفته تو آتیش و می سوزه و دوباره ابروها روییده می شوند و روز از نو روزی از نو!!!! فرداش یکی از دوستام اومد تو مدرسه شبش از شدت استرس زیاد تمام ابروهاش ریخته بود.... امیدوارم که در آتش جهنم با اون سیبیل ها و ابروهای پاچه بزش بسوزه هر روز.... بگذریم ولی خدا شاهده من چی نوشتم که امور تربیتی ها را کشونده اینجا؟؟؟؟؟ بهشون که فکر می کنم بی اختیار دستم می ره به موهام که مقنعه امو درست کنم....

در آخر من هم می خوام از چند نفر دعوت کنم:

میمون بی مغز : بنویس عزیز که می دونم در اینباره استادی... بنویس...

مارمول: که امیدوارم به زودی زود دوباره وبلاگ نویس شوند...

شبنم خانم شبشیدها و آلوچه خانم و بلفی و پروانه هیچستان.

   + سبک وزن - ٥:٠۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٧ آذر ۱۳۸٦