سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

چس ناله اساسی

الان دو حالت برام وجود داره یا اینکه یک متن شاد و شنگولی بنویسم و موقع نوشتن هرهر بخندم یا اینکه بشینم زار زار گریه کنم!!!!! ساعت شیش و نیم صبح بلند شدیم و حاضر شدیم برای شروع روزمون که آقای شروین خان شروع کرد به بهونه گرفتن که نیخوام برم اسکول!!!! دست زدم به سرش دیدم بعلههههههههه دوباره تب کرده .... مجبور شدم دوباره از سرکار آف بگیرم و بمونیم خونه.... بهش مسکن تب بر دادم و مطمئنم که الان تبش خوب می شه و شروع می کنه به آتیش سوزوندن و منهم حرص خوردن که چرا نرفتم سرکار!!!!!! ولی چاره ایی نداشتم بچه تب دار را نمی تونستم بفرستم مدرسه.... امان از بیکسی... امان از تنهایی ..... امان از غربت..... امان از......

بی بی (گربه چاقه) از صبح که دید ما رفتنی نیستیم داره دور و بر من می گرده و فحش و بد و بیراه بهمون می ده که چرا نمی ریم.... آخه صبحها که تنهاست خونه را متعلق به خودش می دونه و از آرامش خونه استفاده می کنه و کم خوابیهاشو جبران می کنه!!!!!.... اونهایی که گربه دارند می دونن که گربه ها معمولا ۲۱ ساعت شبانه روز را خوابند!!!!!  خلاصه بی بی جان اون ۳ ساعت را که بیداره (معمولا بین ۴-۷ صبح ) معمولا غذایی می خورده و جیشی می کنه و غری می زنه و سر و تنشو می لیسه ...بقیه اش را هم که خوابه.... وقتی شروین خونه است معمولا اینقدر این بیچاره را انگولک می کنه که نمی گذاره اون طوری که باید و شاید استراحت کنه!!!!!! خلاصه بی بی خانم از صبح تا حالا چشم ندید مارو برداشته و داره زیر لب به خودش و روزگار و بختشو و من و بقیه فحش می ده !!!!!

روزگار غریبی است نازنین....

هر چی فکر می کنم یک سوژه شنگولی به مغزم نمی رسه فعلا این چس ناله ها را داشته باشید تا بعدا که روحیه ام بهتر شد خدمتتون برسم!!!!!

   + سبک وزن - ۸:٥٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٦