سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

۲۱ آبان....

هر سال که به ۲۱ آبان نزدیک می شم یک حس غریبی گلومو می گیره...پارسال برای فرار از اون خفه شدگی پست عزاداری یا تئاتر حرفه ای را نوشتم.... خیلی احساس سبکی کردم بعد از اینکه احساسمو راجع به اون روزها بعد از ۲۲ سال نوشتم.....واقعیت امر به اون سیاهی که نوشته بودم شاید نبود ولی احساس من بود که سیاه بود و غمگین...سالهای بعد وقتی که برای مامان سال می گرفتیم همون فامیلهای دسته دیزی رو دعوت می کردیم همون هایی که سال به سال فقط ۲۱ آبان به هوای چلوکباب می کشوندیمشون خونه امون لابد می پرسید چرا؟ چون اولا مامانم اون فامیلهای عزیزشو خیلی دوست داشت و دوما لابد می خواستیم بهشون بگیم که هنوز ما ها تنهاییمون و سوژه جدید خاله زنکی دستشون ندیم... البته اونها  برای حرف چرند زدن احتیاج به سوژه نداشتن.....یک عزیزانی هم بودند که می گفتند ما دیگه نمی تونیم پامونو تو خونه شیرین بگذاریم چون جای خالیشو نمی تونیم تحمل کنیم!!!!!!! چه خزعبلاتی همه تحویل ما می دادند؟؟؟؟؟؟

همیشه با خودم فکر می کنم اگر مامان زنده بود الان با دیدن شروین و نیکا و کمند و کاوه چه احساسی داشت ...... درسته که وجود نازنینش همیشه در قلب همه ما حس می شه ولی اگر اون دستهای گرمش روی سر ما کشیده می شد چه احساسی بود؟؟؟؟  چشمهامو می بندم و تجسم می کنم که اگر مامان تو ۳۵ سالگی اصلا مریض نمی شد زندگیمون چه جوری ممکن بود ادامه پیدا کنه؟؟؟؟ شاید من اصلا کاوه را نمی دیدم .....چون فکر می کنم  مریضی مامان و سالهای متمادی توی بیمارستان آراد و ایرانمهر بود که منو از کوچیکی به این وا داشت که به حرفه پرستاری فکر کنم ....

 بگذارید این خاطره از اون موقعها را براتون بگم و برم.... بیمارستان ایرانمهر اون موقعها یک مترون (سرپرستار کل بیمارستان) داشت که اسمش خانم فکری بود.... اوایل سالهای ۶۰ بود خانم فکری خوشگل و قد بلند و لوند و خدای مهربونی بود.... خانم فکری بود که به من اجازه می داد که برم تو آی سی یو و پیش مامانم بشینم یا اینکه خانم فکری بود که می گذاشت ما خارج از وقت ملاقات بریم تو بخش... خانم فکری بود که همیشه منو بغل می کرد و پشت در اتاق عمل دلداری می داد... خانم فکری برای من نمونه یک نرس یک آدم یک زن زیبا و مهربون بود .... همون باعث شد که از همون بچگی به این نتیجه برسم که من می خوام خانم فکری بشم!!!!! سالها بعد که خواستم برم و بیمارستان ایرانمهر کار کنم دوباره خانم فکری را دیدم ...خدودا ۲۰ یا ۲۲ سال بعد از آخرین دیدارمون بود.... پیر شده بود ولی هنوز خوشگل بود ولی قدش به بلندی سابق نبود...خودمو معرفی کردم...نشناخت....بهش گفتم که تو زندگی من چی بوده و چه تاثیری داشته .... مال مال نگام کرد.... ازم پرسید که برای چی اومدم پیشش ...بهش گفتم می خوام توی بیمارستانش کار کنم.... با بی تربیت ترین لحن ممکن بهم گفت برو بچه تو هنوز فارغ التحصیل نشدی ... گفتم که هم کلاسی هام اینجا کار می کنند... گفت هم کلاسیهات حتما پارتی داشتن... گفتم شما بیا پارتی من بشو ... گفت برو هر وقت یاد گرفتی که آنژیوکت بزنی بیا... گفتم بلدم خانم فکری بهم فرصتشو بدید که بهتون ثابت کنم....داشتم تمام تلاشمو می کردم که اون بت عظیم را نشکنم ولی اون بت تو خالی خودش داشت می شکست تقصیر من نبود.....با توهین و تحقیر منو از دفترش بیرون کرد.... حتی مامانمو یادش نبود.... همون جا تصمیم گرفتم که حالا که نرس شدم حداقل کاری که می تونم بکنم اینه که خانم فکری نشم!!!!!! امیدوارم که از فامیلهای خانم فکری کسی اینجا را نخونه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

   + سبک وزن - ٩:٥۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٦