سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

تموم شد!!!!

تموم شد و تموم شد....

خواندن این پست را به کسانیکه  جلد آخر هری پاتر را نخوانده اند و به آنهایی که علاقه ایی به هری پاتر ندارند و کسانیکه کتابهاشو نخونده اند و فقط فیلمهاشو دیده اند و قضاوتشون تنها از روی فیلمهاست و یا اونهاییکه فیلمهاشم ندیده اند و از بیخ و بن از اصل موضوع شوت و پوتند پیشنهاد نمی کنم!!!!!!

فکر نکنید دو هفته است که دارم هری پاتر می خونم .... نه بابا ۳ روزه تمومش کردم البته در عرض این سه روز شروین نزدیک بود که خودش بره پروشگاه تا یک مادر بالیاقت پیدا کنه که ازش نگهداری کنه و کاوه هم نزدیک بود مهریه امو بگذاره کف دستمو روانه خونه بابام بکندم!!! نه آبی نه خوراکی ....حتی یکبار اومد خونه دید که همه چراغهای خونه خاموشه (ساعت ۶ عصر ) شروین خوابیده و منهم توی نور چراغ خواب اتاق خوابمون با قیافه آشفته برای دابی اشک می ریزم!!!!!!! در آن لحظه بود که کاملا متوجه شد که من عقل از کله ام پریده.....جلد اولش (به فارسی) خیلی خوب بود ... یکمی ترسناک بود... جلد دومش اشکالات تکنیکیش زیاد بود ...مثلا یک جاش رون یک سوال خیلی احمقانه می کنه که البته به شخصیتش در این چند سال اخیر خیلی میاد ولی بعدش یکهو به طور معجزه آسایی یاد می گیره که به زبون مارها حرف بزنه و در حفره اسرار را باز کنه !!!!!! تا جایی که همه می دونیم از این استعدادها نداره ... البته می دونم که می خواهید بهم بگید که رون همیشه همه را سورپرایز می کنه و وقتیهایی که آدم ازش انتظار نداره غیر منتظره ترین کارها را می کنه ولی یاد گیری اون جمله به زبون مارها اونهم وقتی فقط یکبار شنیده ؟؟؟؟؟ نمی دونم لابد می شه.... از طرف دیگه بنده انگشت به دهان حیران مانده ام که خانم جی رولینگ فرد را برای چی کشت؟؟؟؟؟؟ آنقدر مرگش در آخر کتاب بی اثر بود که منی که برای دابی اشک ریختم برای فرد هیچیم نشد.... چرا کشتش؟؟؟؟ اگر کسی می دونه بگه..... از طرفه دیگه ماجرای اینی که ولدمورت خون هری را خورده و از مصونیت هری وارد بدنش شده هم یکمی تخماتیک بود.... من می گم دلیل اینکه هری دفعه اول نمرد به خاطر یادگارها بود ..... ماجرای خون و مصونیت و اینها چرند بود و اصلا احتیاجی به گفتنش و مطرح کردنش نبود....شاید هم من فصل آخر را خیلی سریع خوندم و ماجرا را نگرفتم.....موضوع اینی هم که جینی را گیر بهش داده بودند که تو اتاق ضروریات بمونه هم کمی تا اندکی رضا بیک ایمانوردیی بود!!!!!!! من فکر می کردم اونجایی که جینی از اتاق می ره بیرون و بقیه هم می مونن میخوان ماجرا را یک جوری بپیچوننش و ربطش بدن به اینکه اتاق ضروریات حالا از بین می ره چون نویل گفته بود تا وقتی یکی تو اتاقه اون اتاق به اون شکل باقی می مونه ولی موقعی شد که هیچ کس تو اتاق نبود و من همه اش منتظر بودم که یکی از اون کافه بخواد بیاد اونجا و نشه چون همه از جمله جینی اونجا نبودن که البته هیچ اتفاقی در این مورد نیوفتاد!!!!!! ماجرای اسنیپ شاهکار بود.... شاهکار.... خیلی حال کردم... خیلی قوی بود..خیلی.

یک چیزه دیگر را هم اعتراف کنم و التماس دعا دارم اگر یکی به من توضیح دقیقشو بده... ابر چوب دستی چی شد که مال مالفوی از آب در اومد.؟؟؟خدا به سر شاهده کاوه اگر دوباره هری پاتر را در عرض این یکی دو روز دستم ببینه کتابو آتیش می زنه جرات نمی کنم که دوباره بخونم و تجزیه تحلیلش کنم....

ولی روی هم رفته خوب جمع و جورش کرده بود و فصل آخرش که ۱۹ سال بعد بود هم خیلی خوب بود. .کتاب با یک احساس خوب تموم شد نه با سر شکستگی و ناامیدی و تو ذوق خوردن ....

اگر چیز دیگری یادم اومد می نویسمش...

مرسی خانم رولینگ...

   + سبک وزن - ٤:۱٩ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۸ آبان ۱۳۸٦