سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

محموله رسيد

یک عدد دوست جیگر طلا دارم من که شاه نداره... این دوست جیگر طلای من اسمش آناهیتا و رسمش آلوچه خانم و معروف به آلوچه بانوست.... من و این دوست جیگر طلا دوم دبیرستان با هم همکلاس بودیم... از اونجایی که اون دوست جیگر طلا سنشو تو وبلاگش هر سال و هر روز جار می زنه بنده هم باید خدمتتون عرض بکنم هر سنی که اوشون است ۹ ماه روش بکشید و بکنیدش سن من.... در دبیرستان هاجر یا همون مهر ایران سابق ایشون از اون بچه خوبهای روزگار بود و من به خاطر اینکه کمی تا اندکی دوست خلاف داشتم خیلی مورد تحویل اوشون قرار نمی گرفتم الان اوشون به علت اینکه کمی تا اندکی شوهر خلاف و دوستان ناباب داره بنده را تحویل می گیره و به این نتیجه رسیده که لات و پوتهای محل لزوما آدمهای بی جنبه و بدی نیستند !!!!!!!!!!       

 و اینجوری شد که من آناهیتای عزیز را بعد از سالها پیدا کردم....خدا پدر ارکات را بیامرزه!!!!!  اون اول منو تو ارکات پیدا کرده بود ... از طریق ارکات آلوچه خانم و آرشیوش را در عرض ۲۴ ساعت خوندم و براش ایمیل کردم که آلوچه با ما چه کردی با این وبلاگت....پارسال که رفتم ایران بعد از سالها دیدمش و شناختمش و داستان ندادن جوجه کباب آلوچه پز به ما مقوله کهنه ایی است که راجع بهش قول می دم دیگه تا دوماه آینده حرف نزنم!!!!!!!

و اما امروز .... کتاب هری پاتر نازنینم رسید.... آناهیتای عزیز دستت درد نکنه.... قبلا گفته بودم که هری پاتر را همیشه فارسی خوندم برای همین منتظر شدم که ترجمه فارسیش به دستم برسه تا تمومش کنم.... شاید یک روزی به انگلیسی هم به خونمش این رویای نیمه تمام را...

بعد از این همه وراجی خواستم بگم که یک دوست خوب و قدیمی چقدر تاثیر می تونه بگذاره تو روح و وجود آدم حتی اگر این دوست را در طی ۱۵ سال اخیر ۲ ساعت دیده باشی... مرسی که هستی آناهیتای عزیز....مرسی...

   + سبک وزن - ٤:٢٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳ آبان ۱۳۸٦