سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

روزانه.....

به نظر می رسه که سالهاست ننوشته ام... البته به نظر خودم اینجوری می رسه!!!! بارها نوشتم و پاک کردم از بس لوس و بیمزه بود... مخم یک جورهایی گو....یده!!!! لطفا آدرس اینجا را به زیر ۱۸ ساله ها ندهید که چشم و گوششان باز می شه.... روزها عین برق و باد می گذرد... هر روز صبح ساعت شش و نیم ساعت زنگ می زنه و من بعد از بیست دقیقه کش و قوس و جنگ و جدل بین خواب و بیداری بلند می شوم.... ساعت هفت و ده دقیقه معمولا شروین بیدار می شه که بعد از برنامه مسواک و جیش و دست صورت شستن کمی کارتون می بینه ساعت هفت چهل  از خونه می زنیم بیرون .... با همسایه روبرو که زن و شوهر پیری هستند بای بای می کنیم ... خودشون گفته اند که به عشق دیدن شروین و دختر کوچولوی همسایه که اسمش کیت است  هر روز میان رو بالکن.... بعضی وقتها کیت همزمان با ما باخواهر و برادر و مادرش راهی مدرسه هستند و بعضی وقتها باید چند دقیقه منتظر بشیم تا کیت بیاد .... شروین هر روز صبح باید این فینقیل مو فرفریه بور یک سال و نیمه را ببینه و باهاش بای بای کنه ... عاشقه دیگر ... منهم درد آشنام و به حرف دلش می رم....دو سه تا تلفن صبحگاهی به چند تا دوست سحر خیز و سفارشات لازم به شروین و تمرین حروف و ماهها و اعداد و روزهای هفته و کلمات اسپنیش که یاد گرفته مارو می رسونه دم مدرسه... تقریبا ساعت هفت و پنجاه و پنج دقیقه می شه... بعدش هم پیش به سوی کار.... تو پارکینگ بیمارستان یک نگاه سرسری تو آینه و آویزون کردن پیجر و موبایل و کارت شناسایی و چپوندن آدامس و آبنبات و خودکار تو جیبم و دویدن به سوی در بیمارستان.... ساعت هشت کارت می زنم یک دقیقه اینور یا اونور...وارد اتاق عمل که می شم یک سری دیگه زلمبو زیمبو به خودم آویزون می کنم ... بی سیم بیمارستان و دستگاهی که مقدار اشعه دریافتی روزانه ام را ثبت می کنه و چند تا کاغذ که برنامه روزانه است و مقادیر دیگری خودکار و مداد!!!!!  بعد از ظهر هم ساعت دو و نیم کارت خروج می زنم و بین دو سی و پنج تا چهل می رم دنبال شروین و باهم میاییم خونه .... تمام زلمبو زیمبو ها را باز می کنم و شروین دو تا آبمیوه می خوره و کارتون می بینه .... من ایمیل ها مو چک می کنم و یکمی استراحت تا شیفت خانم خونه و کوزت گیریم شروع شه..از ساعت پنج تا شش تمیز کاری شش تا هفت و نیم درست کردن شام.. ساعت هفت و نیم شام ... هشت شروین می ره حموم ... تا نه باهاش سرو کله می زنیم .... نه من یا کاوه می بریم  که بخوابونمش و خودمون برگردیم پای تلویزیون که معمولا با شروین خوابمون می بره.... فرداش روز از نو روزی از نو......

   + سبک وزن - ۳:٠٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٧ مهر ۱۳۸٦