سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

شنگوليات و منگوليات من...

 امروز جمعه است و ما اندکی شنگولیم و اندکی  منگول..... این هفته جهنمی تموم شد و اومدم خونه... یکمی داغم که فکر می کنم مختصری تب دارم.... شروین امروز مدرسه نرفت  و خونه موند به بهانه سرفه کردن ولی دلیل واقعیش این بود که بابا اینها فردا می روند کالیفرنیا و از آخرین فرصتهایش استفاده کرد که از وجود نازنینشان نهایت استفاده را ببرد.... تصمیم دارم که گریه نکنم ... این هفته به اندازه کافی استرس داشتم که امیدوارم روزی به همه این استرسها بخندم.... تصمیم دارم به دو روز تعطیلی در پیش فکر کنم ..... هوا دم داره...خفقان آوره....ابریه... دلم برای آسمان سرمه ایی جنوب کالیفرنیا تنگ شده.... دلم برای آسمون بد رنگ و طوسی تهران تنگ شده.... پائیز لعنتی داره خودشو هر جوری شده نشون می ده حتی اگر برگها زرد نشوند یکجورایی گوشه کنار قلب و دلت خزان می شه.... و همیشه همین طوری بوده... وقتی روزها کوتاهه و عمر خاموشی بلند هر چی هم که ستاره سعی کنند یک گوشه ایی چشمک بزنن ابرهای پائیزی جلوشونو می گیرن....

داشتم از دو روز تعطیلی می گفتم که یکهو یاد پائیز افتادم.... از دو روز تعطیلی چی بگم؟؟؟ فردا بابام اینها می رن و پس فردا کاوه کشیکه....  اینهم از تعطیلات هیجان انگیز آخر هفته ما...

بر می گردم.....

   + سبک وزن - ۳:۱۳ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳ مهر ۱۳۸٦