سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

غمگينم

این روزها خیلی غمگینم .....خیلی....خیلی...پسر عموی عزیزم در اوج جوانی و موفقیت از بین رفت و داغ بزرگی را بر دلمون گذاشت... دختر کوچولوی سه ساله اش بی پدر بزرگ خواهد شد و زن جوانش در سی سالگی بیوه شد... و فکر نمی کنم مادر و پدر و خواهر و برادرانش دیگر مزه شادی را آنجور که باید و شاید حس کنند.... برای من دوست نازنینی بود ...خیلی غمگینم.... اینقدر که یادم نمی آید که دفعه آخر که اینقدر غمگین بودم کی بوده؟.... یک روزهایی اشک چشم مجالم نمی دهد که وبلاگ بخوانم یک روزهایی بغض و یک روزهایی غصه.... سر کار اصلا نمی تونم به کسی بگم که چه دردی تو دلم است چون این آمریکایی های عوضی مطمئنن نخواهند فهمید که از دست دادن کازین درد بزرگی است...حوصله توضیح دادن ندارم برای همین آلرژی فصلی را بهانه می کنم و به گریه های شبانه ام ادامه می دهم.... خدا صبرم دهد به خانواده اش هم صبر دهد.. زندگی بی ارزش تر از اونه که آدم یک دقیقه اش را صرف افکار چرت و پرت و اصغری اینو گفت و اکبری اونو گفت بکنه.... ری................دم تو این زندگی....ببخشید.....خیلی غمگینم .... همه اش با خودم می گم ایکاش ایران بودم و حداقل راحت و بدون توضیح واضحات از سر کارم مرخصی می گرفتم و می رفتم مشهد و در تشییع جنازه اش شرکت می کردم... شاید درد دلم آروم می گرفت هر چند که می گویند که بسیار تشییع جنازه دردناکی بوده....

خیلی غمگینم....وقتی برمی گردم که روحیه ام بهتر باشد.... حرفهای بامزه شروین را یادداشت کردم که با روحیه بهتری پستشون کنم.... هر چند که تعداد ویزیتورم یک دهم سابق است... ولی اشکال نداره همون ۴۰-۵۰ تا هم برایم عزیزند...مرسی که هر روز بهم سر می زنید دوستهای عزیزم و پستهای بیاتم را می بینید قول می دهم که بهتر شوم...مرسی

   + سبک وزن - ۳:۱۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٦