سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

ماجراهای شروين و مدرسه اش!!!!!

از مدرسه شروین می خواستم زودتر بنویسم ولی ترسیدم جینکسش کنم!!!!!! روز اول مثل نیمو که باباشو بیدار می کرد ساعت ۶ صبح که هوا تاریک بود منو بیدار کرد که باید بریم school .....حالا از من اصرار از ایشون انکار که بابا جان نیم ساعت دیگه بگذار بخوابم که نگذاشت ....تو مدرسه بردمش تو کلاسش و برای هم شاگردیهاش که همه کوچولو و فینقیلیهای ۳ ساله خوشگل بودند خوراکی برده بودم....اونهایی که منو می شناسن می دونن من همیشه در حال تقویت شکمی ملت هستم!!!!! خلاصه وقت خداحافظی که شد عین خلها وسط راهرو کلاسشون زدم زیر گریه و از لای در باهاش بای بای کردم یک نیم نگاهی بهم کرد و گفت بای بای مامی ...بویو ...GO....لابد با خودش فکر کرده بود که تا مامانم بیشتر از این آبرومو نبرده بهتره که صحنه را ترک کنه!!!!!!! بعدش هم که رفتم دنبالش فقط ازم پرسید یو کوجا بوودی مامان نیگار؟؟؟؟ دد کاوه کوجا بوده؟؟؟ همین و همین.... شبش ساعت ۹ تلویزیون را خاموش کرد و گفت تی وی بسه بریم بیخوابیم!!!! وقتی روز دوم ساعت شش و نیم بیدارش کردم یکمی غر زد که یو چیکار به خوابه من داری مامان نیگار؟؟؟؟ بعد هم بلند شد و یکمی سر لباس و غذاش باهام کل کل کرد که یاد خودم افتاد که بارها شده بود صبحها سر لباس پوشیدن و شیر خوردن و فین کردن مامان بیچاره ام را به گریه می انداختم!!!!!! با خودم گفتم نور به قبرت بباره مامان حتما اون موقعها که من اشکتو در میاوردم تو دلت می گفتی الهی یک بچه لنگه خودت گیرت بیاد!!!!!! امروز صبح آسون تر بیدار شد ولی چون امروز باید لباس رسمی می پوشید سر شلوار و کمر بند و پیراهن مردونه اش کمی کل کل کرد که تهدیدش کردم امروز بمون خونه و اصلا مدرسه نرو که مثل قرقی حاضر شد و دم در واستاد!!!!! خوشبختانه کراواتش را باید تو مدرسه می زد وگرنه من یک سری هم سر کراوات زدن برنامه داشتم!!!!!

معلمش ازش خیلی راضیه و می گه اصلا مشکل زبان نداره و همه چیز را صد در صد می فهمه و منظورشو هر جور شده به انگلیسی حالی می کنه البته وسطاش فارسی هم می پرونه.... مدرسه اش یک مدرسه خصوصی است که  همه باید یونیفرم   بپوشند و چهارشنبه ها لباس رسمی که پسرها کراوات آبی باید بزنند و دخترها پاپیون آبی.... اینقدر همشون مرتب وناز و خوشگلند که صبح به صبح می خوام دست جمعی قورتشون بدم!!!!!! معلمش می گه هر روز غذاشو کامل  خودش می خوره و پسر خیلی آقایی است و هر روز که معلمه ازش تعریف می کنه من با دهان باز نگاش می کنم و باورم نمی شه که داره از پسر تخس یکی یک دونه شیطون من که باید با قاشق دنبالش تو خونه جفتک و چارکش بندازم تا یک لقمه غذا بخوره حرف می زنه!!!! کمی تا اندکی مظلوم شده که دلم براش کباب می شه وقتی می بینم عصرها دیگه جهش های قاطری نمی زنه!!!!! ولی فقط خدا خدا می کنم که خجالتش تو مدرسه نریزه که من دیگه رویی نخواهم داشت که تو چشمهای معلمش نگاه کنم!!!!!

ببخشید که وراجی کردم ولی برام خیلی مهم بود که همه جزئیات برای ثبت در تاریخ بنویسم....بعد از کنسرت داریوش برمی گردم و برای داریوشی ها گزارشات را می دهم.....

پی نوشت: در ضمن بین ساعت دوازده و نیم تا دو و نیم خودش بدون شیشه شیر چرت بعد از ظهرش را هم می زنه  که معلمش می گفت بدون کمک ما به آسانی به خواب می ره ... اینو که گفت دو تا شاخ کوچولو از فرق سرم زد بیرون ....جل الخالق.

پی نوشت شماره دو: روز اول وقتی که می خواست بره از زیر قرآن ردش کردم که از زیر قرآن رد شدنش دیدنی بود از اینور اتاق دور خیز می کرد و می گفت یک دو سه go..... می دوید و از زیر قرآن رد می شد و می رفت وامیستاد اونور اتاق و دوباره می گفت یک دو سه و go.... و می دوید دوباره از زیر قرآن رد می شد!!!!! خدا خودش ببخشه!!!!!

پی نوشت شماره سه: باز دوباره عروس تعریفی گوزو در اومد.... همین الساعه به علت جهشهای قاطری فراوان مجبور شدیم که نامبرده را به حیاط منتقل کنیم تا همسایه پائینی به پلیس زنگ نزند...خلاصه نگران نباشید آجرزاده در کمال صحت و سلامت است.....

   + سبک وزن - ٤:٢٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٧ شهریور ۱۳۸٦