سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

سلام....

۱- از آسمون داره آتیش می باره...امسال اولین سالی است که من ماه آگوست هیوستون هستم چون پارسال این موقع ایران بودم .... گرما باور کردنی نیست ... نمی دونم چه جوری این کولرها در این هوا کار می کنه  دیروز و پریروز باید می رفتم یک کلاس مربوط به کارم . اینقدر داخل ساختمان سرد بود که من یک پتو پیچیده بودم دورم و هر یک ساعت یک دفعه می رفتم بیرون تا استخونهام از سرما نترکند!!!!!

۲- ثبت نام جناب شروین خان به سلامتی تمام شد و این هفته بردمش مدرسه تا با مدیر مدرسه اش آشنا شود و اینقدر پسر گلی بود که خانم مدیر انگشت به دهان چهار شاخ مونده بود که این همه ادب و تربیت از کجا به این یک وجب بچه رسیده!!!! البته بنده زاده وقتی اومدند تو ماشین نقاب از چهره برداشتند و من آسوده خاطر شدم که ایشون در صحت و سلامت هستند چون بعد از دیدن رفتار ایشون در مدرسه بنده مطمئن بودم که حتما یک چیزی یا تو سر ایشون خورده یا تو سر من .... و تصمیم داشتم که با آخرین سرعتم به دکتر برسانمشان که خوشبختانه بعد از دو سه تا جهش قاطرانه به طرف ماشین خیالم راحت شد که ایشون ملالی بر خاطر ندارند!!!!!!

۳-باور کنید چیزهایی که درپست پیش نوشته بودم که پرید اصلا یادم نیست!!!!! اصرار نفرمایید که دوباره بنویسم....

۴-از دوشنبه می رم سر کار ... خوشحالم؟؟؟؟ نمی دونم یکمی استرس دارم ...

۵-می خوام به خودم قول بدم که وقتی می رم سر کار اینجا را فراموش نکنم.... می دونم وبلاگ داری وقت می خواد و باید روش انرژی گذاشته شود تا خواننده هات فراموشت نکنن... سعی خودمو می کنم....

۶- از همه دوستان عزیزی که لینک منو از دات کام تبدیل به آی آر کرده اند واقعا ممنونم....

 

   + سبک وزن - ٩:٢٤ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٩ امرداد ۱۳۸٦