سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

ماجراهای من و بی بی

پریروز بی بی (گربه چاقم) را برای هواخوری فرستادم بیرون ...هواخوری هواخوری که نبود کمی هم تم تنبیه چاشنیش بود.... خلاصه تا دیروز صبح پیداش نشد ...صبح که در را باز کردم دیدم کز کرده دم در... آوردمش تو و اونهم با قهر رفت زیر تخت و خوابید.... عصری رفتم ببینم چرا اینقدر باهام قهره .... بغلش کردم دیدم داره ناله میکنه... بعد هم دیدم که نزدیکی های دمش یکمی خونی است ... نشستم زمین دو دستی کوبیدم تو سرم... کاوه که اومد خونه اونهم دلش نیومد ببینه دقیقا چی شده از بس که این زبون بسته درد داره...یکمی نازش کردیم و غذا بهش دادیم .... صبح به شروین می گم برو احوال بی بی را بپرس رفته می گه : مامان دم بی بی خراب شد.... ددکاوه دیشب درستش کرد  دوباره خراب شد!! ( همه ر  ها را  ی بخونید!)

بی بی امروز بهتره ولی دمش و هنوز پائین نگه می داره... فکر می کنم شکسته... جیگرم براش کباب می شه... امروز می برمش دکتر.... نگرانشم... خدایا حالش خوب بشه زود زود منهم قول می دم که دیگه ناشکری نکنم....

   + سبک وزن - ٩:٢٦ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٢ تیر ۱۳۸٦