سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

اندر احوالات يک فروند دختر گل بابا....

باید حضور انورتان عرض کنم که همون جوری که قول داده بودم دیروز جن های محترم بالاخره ولم کردند و بنده به همه اطرافیانم لطف فرموده و لبخند زدم.....دستم درد نکنه!!!! با پدر مربوطه و بقیه اهالی منزل رفتیم کادو روز پدر خریدیم بعد هم رفتیم لب دریا بعد هم گم شدیم حسابی و کلی خندیدیم بعد هم رفتیم پیتزا خوردیم (غذای مورد علاقه بابا ) ساعت ۱۱:۳۰ هم برگشتیم خونه.....حالا راضی شدین؟؟؟ از من دختر با حال تر تو دنیا دیده بودید؟ که بعد از اون اخلاق گه مرغی عظیم یکهو اینجوری بشم قند و عسل؟؟؟؟ خداییش خیلی رو خودم کار کردم....

شروین خان هم صبح اول صبح زنگ زدند ایران و روز پدر را به ابوی مربوطه تبریک گفتند و از ایشان به مناسبت روز پدر یک ماشین آبی درخواست کردند که براشون از ایران بیارن..

۳ روز پیش یک سی دی که نمی دونستم چیه گذاشتم تو کامپیوتر و ناگهان صدای سایه سر ما بلند شد از توی کامپیوتر ( فیلم بچگی های شروین را روی سی دی آدیو ضبط کرده بودیم به اشتباه در نتیجه سی دی فقط صدا داشت و تصویر نداشت ) داشتم می گفتم توی سی دی سایه سر داشت با شروین که ۵-۶ ماهش بود حرف می زد و مثلا می گفت شروین جونم عزیزم... که یکهو شروین از اون سر اتاق پرید این سر اتاق و روشو کرد به مانیتور و گفت های دد کاوه... کوجایی یو؟؟؟ (تو کجایی؟) !!!!!!!!! یفتی اییان؟( رفتی ایران؟) بعد هم کلی با رو به مانیتور با صدای باباش حرف زد و آخرش هم که خسته شد روشو کرد به من و گفت : یو حرف با دد کاوه...(تو با دد کاوه حرف بزن) بعد هم با مانیتور خداحافظی کرد و رفت!!!!! جیگرمون برای خریتش کباب شد!!!!!!

همین دیگه.....

   + سبک وزن - ٩:٥٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸٦