سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

روز پدر بارانی...

روزگار بی ترانه...آسمون خاکستری بدترکیب....رعد و برق بی داد می کنه...روز پدر را در کنار نازنین ترین پدر دنیا می گذرانم در حالیکه دلم مثل تموم اون ابرهای سیاه و زشت گرفته.... نمی دونم چرا؟؟؟؟ باید خدا را شکر کنم که روز پدر این بابای نازم کنارم است باید از لحظه لحظه این روز نهایت استفاده را ببرم ..... اگر این دلهره لعنتی بگذارد.... دلم را باید بگذارم کنار تمام آدمهایی که آرزو دارند کنار باباشون باشن و نیستن .... دلم شور می زنه.....  من آدم ناشکری نبوده ام ونیستم.... از خدا می خواهم که بهم آرامش بده تا بتوانم مثل همیشه از زندگیم لذت ببرم.... باید نیرویم را جمع کنم تا از تمام دقایق زندگیم نهایت استفاده را بکنم...زندگی کوتاه است .... وقت این نیست که روز پدر در کنار بابات باشی ولی از بد اخلاقی با صد من عسل نشه خوردت.... اونهم بابایی که ۳۶۵ روز سال هم برای قدر دانی از تمام زحماتی که کشیده کمه.....یک روز دیگه که روی مود بهتری بودم یک پست فقط راجع به او خواهم نوشت...به زودی ...تا دیر نشده....زندگی کوتاه است...

   + سبک وزن - ٢:٢٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٦