سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

آدم متفاوت يا آدم شاخدار مسئله اين است.....

وقتی مامان رفت بابا برای برادرم یک آلفارمئو سبز خرید برای من یک پیانو مشکی تا روحیه امون عوض بشه...از بچگی دوست داشتم که پیانو بزنم ولی نمی دونستم که استعدادشو ندارم.... بعدها بعد از اینکه سه چهارم بیر را زدم و هانون را شروع نکرده انداختم اون طرف به خوابهای طلایی و فور ا لیز و پیش در آمد اصفهان بسنده کردم و پیانو را بوسیدم و گذاشتم کنار.... نه چرا دروغ بگم یکی از تارهای پیانو پاره شد و بابا به جای اینکه تار و عوض کنه پیانوی خاک گرفته را فروخت و یک ارگ بد هیبت از اونهاییکه تو کلیسا ها هست برام خرید و منهم به این مناسبت از زدن هر چی ساز و دهل است منصرف شدم!!!!!!

یک روز به بابا گفتم برام تمبک بخر می خوام تمبک بزنم برادرم گفت این همه زحمت کشیدیم پیانیست بشی داری تنبکی از آب در میایی.... بابا یک سوال کرد و من یک جواب دادم که همین یک جواب باعث شد که روی نداشته تمبک را هم برای مدتی  ببوسیم بگذاریم لب تاقچه.... پرسید چرا تمبک؟؟؟ گفتم برای اینکه با بقیه آدمها تو دنیا متفاوت باشم!!!!!! گفت پس برو یک شاخ بگذار رو سرت که تفاوتت آشکار تر بشه...... بعدها دوباره تمبک خواستم دوباره سوالشو تکرار کرد این دفعه درسم و بلد بودم گفتم چون از سازهای تکمیلی خوشم میاد.... فرداش تمبک و خرید و از هفته بعدش رفتم کلاس.... ۳ ماهی می رفتم بعدش که استادم گفت باید ناخنهاتو کوتاه نگه داری تا تمبک بزنی تمبکم هم رفت پیش ارگه وردست پیانوئه.....

هنوز که می خوام خودمو برای بابا لوس کنم با لب و لوچه آویزون می گم چرا پیانومو فروختی ؟ می دونه و می دونم و همه عالم می دونن که من حتی تمبکی هم نشدم چه برسه به پیانیست.....

   + سبک وزن - ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸٦