سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

ماشين آبی

برای اولین بار در عمرم  ۲۴ ساعت از این موجود یک متر در ۴۰ سانتی دور بودم....انگار یک قسمتی از وجودم باهام نبود...همه اش با خودم می گفتم شبها عادت داره موهای منو بگیره تو دستش تا بخوابه حالا چه جوری خوابش می بره...شب که شد دیدم من عادت دارم که اون موهای منو بگیره تو دستش تا خوابم ببره....من تا صبح نخوابیدم...از قضا اون تا صبح خوب خوب خوابیده بوده... تنها ناراحتیش این بوده که با باباش می رن Toys "R" us و ایشون یک ماشین corvette آبی پسند می کنند و باباشون براشون نمی خره چون در آپارتمان ما فقط جای این ماشین آبی کمه....و ایشون بسیار از دست باباشون عصبانی می شوند و تا شب با موبایل اسباب بازیشون بارها با بنده تماس می گیرند و شکایت باباشون را می کنند و حتی یکبار کار با اونجا میکشه که با موبایل اسباب بازی به آگا پسیس (آقای پلیس) زنگ می زنند و درخواست می کنند که آگا پسیس بیاید و باباشون را بگیرد و ببرد.... خلاصه قرار شده که بنده هر روز ایشون را ببرم مگازه (مغازه) تا ایشون با ماشین آبی اندکی رانندگی کنند و اگر بعدا به خانه بزرگتری رفتیم ماشین آبی را بیاریم خونه....تا اون موقع ماشین آبی در مگازه پارک خواهد بود.....الان هم ماشالله اخلاقشون بسیار محمدی است و تحمل دیدن ریخت مادرشون را اصلا ندارند....معلوم نیست پدر پسر پشت سر من چی صفحه گذاشتند......خدا رحم کند....

   + سبک وزن - ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٦