سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

هفت تاییهاش

1- چشمهای پسرکم کماکان داغونه... از این متخصص به اون متخصص آواره ایم... امیدوارم هر چه زودتر هر گلی سنبلی که باعث شده بچه ام به این روز بیوفته از تخم وربیوفته و ما راحت بشیم.. دیروز بالاخره قطره کورتون شروع کردند براش..

۲- لی لی داره اونور با مادر بزرگش فیس تایم می کنه و زبون می ریزه... خداییش حرف زدنیش مثل حدودای ۴ سالگی داداششه... تخم جنی است که لنگه نداره... بعضی وقتها فحاشی می کنه به هممون مثلا دیروز وقتی عصبانی شد از دست من دستشو زد به کمرش و بهم گفت : بیو ( برو ) جایو بی گی ( جارو برقی ) !!!!

۳- گفته بودم به خودش می گه هیه؟ به فتح ه و کسر ی... به شروین می گه شه شه..ولی پای تلفن که می خواد خودشو معرفی کنه می گه سیام ( سلام ) من یی ییم ( لی لیم) جلوی مردم هم به شه شه ( به کسر شین ) می گه شرمین!!! هر چی هم خودش می خواد از زبون شروین می گه مثلا اگر گشنشه می گه : شه شه گشنشه پچه !!! معمولا به ب اول می گه پ!!! مثلا پخوابیم.. پپریم... پخوریم ...پچه!!! ژن عرب ستیزی داره پچه ام!!!

۴-سه تا موضوع دیگه ظرف ۱۰ دقیقه باید بنویسم تا به هفت برسم!!!!

۵- چی بگم؟ تازگیها به وبلاگ پیاده رو سر زده اید؟؟؟ اگر نزدید نصف عمرتون بر فنا است... این دختر نابغه ایی است برای خودش. هر پستش را که شروع می کنم به خوندن خدا خدا می کنم که حالا حالا ها تموم نشه...

۶- معلومه افتادم به روغن سوزی؟؟؟ سوژه ندارم خداییش دیگه... شما بهم سوژه بدید بگید از چی بنویسم... ( به غیر از بچه و زاغ و زوغ ؟؟؟)

۷- شماره هفت؟ سلامتی همه انشالله ...

   + سبک وزن - ٤:٠٦ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٢

روزنگار ۲

خوب غر های امروز را می خواهید بشنوید؟؟؟؟ دیشب نایکول خوردم و بیهوش شدم صبح حالم بهتر بود ... با لی لی  رفتیم دنبال شروین سه تایی رفتیم دکتر برای چشم شروین.. قطره آنتی بیوتیک و قطره ضد حساسیت بهش داد.. اومدیم خونه قطره ها را ریختم اولش بهتر شد بعد از یکی دو ساعت قرمزیش بدتر شد و خارشش افتضاح.... اینقدر بد که می خواستیم ببریمش اورژانس... معلوم شد که به قطره آنتی بیوتیکش حساسیت داده بهش قرص آنتی هیستامین دادم دوباره قطره ضد حساسیتش را ریختم از ساعت ۷ شب تا نه و نیم چشماشو خاروند اینقدر که از قبلش هم بدتر شد... بالاخره بیهوش شد. دکترش به متخصص آلرژی و متخصص چشم رفرش داده.. فردا باید ببرمش آزمایش خون برای پنالهای حساسیت... صبح قبل از مدرسه می برمش آزمایشگاه. یکسری هم برای رفتن به آزمایشگاه اشک ریخت که بدهم نشد چشماش با اشک شستشو شد... این وسطها مریضی من کاملا لوث شد رفت جزو غرهای لوکس!!!! آب دماغ لی لی کم کم بد اومده و حالش بهتره ولی کماکان آتیش می سوزونه!!!!

با ما باشید.....

   + سبک وزن - ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٢

روزنگار ۱

تمام دیشب تب و لرز داشتم و گلو درد و سر درد... لی لی حالش بهتر از من نبود و تمام شب وول زد و لگد... صبح باید کاوه صبح زود می رفت و من باید شروین را می رسوندم... درب و داغون پاشدم و با تب و تن بدن درد بردمش مدرسه... بعد هم برگشتم خزیدم زیر پتو.. لی لی نه و نیم بیدار شد تلفنم را دادم بهش باهاش المو نگاه کنه و خودم تو حال کما بودم!!! می دونستم داره از اینترنت ورایزن استفاده می کنه چون تو اتاق ما وای فای خوب آنتن نمی ده... تمام مدتی که بیهوش بودم به بایتهایی که لی لی با دیدن المو داره می سوزونه فکر می کردم!!! 

بعد ساعت ۱۱ بلاخره لی لی از تخت انداختم پایین که پنکیک می خوام ؛ آی وانت پنکیک!!! تقریبا تنها کلمه انگلیسیی که می گه ؛ آی وانت ؛ است... از صبح تا حالا با ۵-۶ تا ادویل و استامینوفن دارم سر می کنم... لی لی پدرم و در آورده...از اون روزهاشه...وقتی مریضه دیوونه می شه... امروز کارگر داشتم ... یکساعت بعد از رفتنش لی لی ۴ تا گلدون را انداخت زمین و شکست و خاکها همه جا پخش شد اومد تو اتاق کامپیوتر دیدم تراش شروین را انداخته زمین و تموم تراشه های مداد رو زمینه.. تقریبا دوباره همه جا را جارو کشیدم و با تی تمیز کردم... تب هم دارم...ساعت هشت و چهل و پنج دقیقه است کاوه هنوز نیومده و لی لی کماکان داره آتیش می سوزونه. شروین طفلکم هم چشماش کاسه خون است . ۳ هفته است که اینجوریه فکر می کنم آلرژی باشه فردا می برمش دکتر. کوزه گر از کوزه شکسته آب می خوره!!!

دیگه نگید چرا نمی نویسی ها... من به غیر از چس ناله این روزها عرضی ندارم باور ندارید این گوی و این میدان از امروز روزنگار می نویسم!!!! خودتون خواستید!!!

   + سبک وزن - ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٢