سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

 

فقط خواستم بگم به سلامتی اون خواننده ایی که رفته تعطیلات هاوایی و از هتل هیلتون هاوایی وبلاگ منو چک می کنه.. خواستم بگم ندیده و نشناخته عاشقتم... مرسی که هستی

   + سبک وزن - ٦:٤٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٠

مسواک قدیمی

چند روز پیش شروین لی لی را برد تو اتاق خودش تا باهاش بازی کنه و منهم برم زیر دوش... وقتی رفتم بهشون سر بزنم دیدم دو تایی خوش و خرم دارند بازی می کنند و لی لی جلوی لباسش یکمی خیسه ... گفتم این چرا خیسه ؟ شروین گفت ماما بردمش تو دستشویی دندوناشو مسواک زدم!!!! پرسیدم  با چی؟ گفت با اون مسواک قدیمیه خودم اون آبیه!!! گفتم مامی جان اون مسواک شما بوده نباید دندونهای لی لی را با اون مسواک می زدی من برای لی لی یک مسواک مخصوص می خرم با اون مسواک بزن... برگشته می گه : اشکالی نداره ماما من اون مسواک و دیگه نمی خوام مال لی لی باشه!!!!!

   + سبک وزن - ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٠

روزانه نمی دونم چند؟؟

امروز قدومه خانوم تو کیدز کلاب با یک بچه 14 ماهه دعواش شده بوده... نمی دونم سر چی؟؟؟ فقط وقتی من رسیدم دیدم دوتائیشون از ته دل دارن گریه می کنند و لی لی تا اومد بغل من ساکت شد و هرچی گفتم با بیبی بای بای کن روشو کرد اونور و گفت :دی دی با دست در و نشون داد... حالا ببینیم فردا این ماجرا به کجا می رسه!!!!

از خستگی چشمام داره آلبالو گیلاس می چینه...

   + سبک وزن - ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٠

لی لی خانوم

نتیجه سوشالایز کردن تخم دل دل در کیدز کلاب یک دماغ آویزون و تب ٣٩ درجه بود ... در نتیجه امروز برنامه جیم بنده مالید... باشد که فردا روزگار بهتری باشد... الان هم در حین شیردادن با تلفنم دارم تایپ می کنم.. غلطهای املایی انشایی رابه بزرگی خودتون ببخشید... گفته بودم لی لی الان ۴ تا دندون داره؟ مثل اینکه خبر به این مهمی را به سمع نظرتون نرسونده بودم!!! گفته بودم به بی بی می گه بببوووو.. دستشو می گذاره بغل گوشش می گه اااا( یعنی الو) گلهای رو لباسشو نشون میده می گه گو.... وقتی می گم کلاغ پر انگشتشو رو هوا پر می ده... وقتی هم می گم لی لی حوضک انگشتشو می گذاره کف دست من... وقتی هم می گم خوکه چیکاو می کنه می گه خخخخخخخخ.... نامبرده ۴ روز دیگه ١٠ ماهش می شه.... همین دیگه

   + سبک وزن - ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩٠

روزمره 4

از صبح می خوام یک چیزی بنویسم ولی نمی شه... راستشو بخواهید صبح یک پست هم گذاشتم با تلفنم که اشتباه املایی داشت اومدم ویرایشش کنم اشتباهی دیلیتش کردم... اونهایی که تو گودر منو می خونند احتمالا دیدنش...

دلم می خواد از خودم نوشته های قلمبه سلمبه در کنم دلم می خواد از زمستان 66 بنویسم دلم می خواد از پیک نیک امروز مدرسه شروین بنویسم و دی جی و رقص و آوازشون و مقایسه کنم با روزهای مدرسه رفتن خودمون ولی اصلا حوصله ام نمی آد...

شاید هم گذشته ها گذشته... گذشته های به گ...ا رفته ما...  آره عزیزان دل خواهر و برادر این وبلاگ روزگاری کلمات بالای 18 سال هم می نوشت توش ..(رجوع شود به پستهای 4-5 سال پیش)...نمی دونم از کی مودب شدم؟ از وقتی که مخاطبانم عوض شد؟؟؟ البته استفاده کردن از کلمات بالای 18 سال دلیل بر باحالی و در عین حال بی تربیت بودن کسی نیست ولی می خوام بگم حتی ادبیات نوشتاریم هم عوض شده...

خوب این پست خیلی هم روزمره نبود کمی چس ناله با چاشنی غرولند بود...

 

 

   + سبک وزن - ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٥ شهریور ۱۳٩٠

روزانه 3

هفته ایی چهار ساعت وقت دارم که با خودم تنها باشم... یک عزیزی میاد و 4 ساعت لی لی را نگه می داره تا من به کارهام برسم... بعضی وقتها هم هیچ کاری ندارم یک بستنی می گیرم و می رم رو سکو بیرونی یک مغازه می نشینم و آدمها را نگاه می کنم...می دونم که بستنی گرونی است ولی به دیوانه نشدن من کمک می کنه !!!!

دیروز لی لی را که گذاشتم کیدز کلاب هنوز ده دقیقه نشده بود که رو دوچرخه بودم که دیدم پیجم می کنند... درتی دایپر!!! عوضش کردم و دوباره برگشتم تو جیم...بعد از بیست دقیقه دلشوره برای لی لی را بهانه کردم و از روی دوچرخه پریدم پائین...

در جواب صحرا باید بگم که از جایی که من ورزش می کنم لی لی را نمی بینم... اگر کاری باشه صدام می کنند... در جواب بیتا باید بگم از کجای سن دیه گو بگم برات؟؟؟؟ سوالی داشتی بپرس تا بگم عزیز دل...

   + سبک وزن - ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٠

روزانه 2

امروز دارم می رم ورزش.. کلابی که ما عضوش هستیم یک قسمتی داره به اسم کیدز کلاب که بچه های 6 ماهه تا 12 ساله را هم به مدت دو ساعت نگه می داره... امروز برای اولین بار می خوام لی لی را ببرم اونجا ببینم چی می شه... شروین می گفت بگذار روز اول من هم باشم که مواظب لی لی باشم ولی من می خوام ببینم لی لی بدون شروین چه جوری سر می کنه...

الان می رم جیم بعد می رم دنبال شروین ..عصر هم شروین تمرین فوتبال داره...

لی لی الان از شلوار من آویزونه داره آواز می خونه...

پی نوشت: چقدر گفتم لی لی و شروین.....

   + سبک وزن - ۱:۳٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٠

روزانه

می خوام سعی کنم هر روز شده یک پاراگراف بنویسم... البته که هفت ساله که دارم کج دار مریض چرت و پرت می نویسم و به هیچ جای هیچکس هم بر نخورده...هفت سال دیگه هم روش..

الان لی لی خوابیده و شروین و کاوه رفتند شیر بخرند.. ساعت نه و چهل و دو دقیقه است... دلیل اینکه دست و دلم به نوشتن نمی ره اینه که تمرکز ندارم... مثلا الان همش استرس دارم الانه که لی لی بیدار شه یکی نیست بهم بگه خوب بیدار شه می ری سراغش! یک جیرجیرک بدصدا داره از تو حیاط می خونه.. برم بی بی (گربه) را بفرستم تو حیاط یک لقمه چپش کنه...

شام برای خودمون کشک و بادمجون و برای شروین و لی لی کته گوجه با سبزیجات درست کردم... کاوه که یک لقمه خورد و سیر شد و شروین اصلا نخورد چون دوست نداشت لی لی هم اینقدر خوابش میومد دو تا قاشق بیشتر نخورد... منهم کلی حرصم گرفت به همشون گفتم دیگه آشپزی نمی کنم که نمی کنم...به قول عمه خدا بیامرزم از فردا شب نون پنیر...

 

   + سبک وزن - ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩٠