سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

محض خالی نبودن عریضه...

امروز داریم اسباب کشی می کنیم ... تو خونه امون سگ می زنه گربه می رقصه!!!! در ضمن یک کامنت از پرشین بلاگ گرفتم که وبلاگم جزو صد وبلاگ برتر بانوان است ... دعوتم به جشن... مرسی که بهم رای دادید ... اصلا نمی دونستم مسابقه ایی در کاره... روزم و ساختید. در ضمن دارم با تلفنم می نویسم نمی دونم چه آش شله قلم کاری از آب درآد..

   + سبک وزن - ۱:۱٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٠

تو کی بزرگ شدی عزیزکم؟

داشتم لی لی را شیر می دادم و شروین هم رو تخت کنارم نشسته بود که یکهو خون دماغ شد.. لی لی را ول کردم و با شروین پریدیم تو دستشویی ... بالطبع لی لی زد زیر گریه... شروین همین طور که داشت خونها را می شست از رو صورتش بهم گفت: تو برو به لی لی برس...... عینا همین جمله...  به فارسی.

   + سبک وزن - ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٠ تیر ۱۳٩٠

سلام

این مطلب را با آی پد دارم تایپ می کنم همین جور تا ببینم با چه.سرعتی می تونم بنویسم. امروز آخرین روز مدرسه شروین است صبح بهش می گم خوشحالی داری کلاس دومی میشی؟ اون لبهای خوشگلش می لرزه و می گه دلم برای این مدرسه و دوستام تنگ میشه. می دونم که امروز موقع خداحافظی گریه مفصلی هم می کنه از قیافش معلوم بود که اوضاع داغونه.... حالا فعلا همین و داشته باشید تا بیام بقیشو وقتی از مدرسه آوردمش خونه بهتون بگم.

   + سبک وزن - ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ ; جمعه ۳ تیر ۱۳٩٠

برای خالی نبودن عریضه

با سلام و عرض معذرت از تاخیر در آپ دیت کردن وبلاگ...راستش هر چه فریاد دارید بر سر گودر بزنید که آدم را در وبلاگ نویسی تنبل می کنه ... البته مسئله اصلی اینه که بنده همه را از گودر دنبال می کنم ولی چون معمولا موقع شیر دادن می خونم و همون طور که می دونید موقع شیر دادن خوندن از نوشتن آسون تر است!!!!

همون طور که در جریان هستید این روزها ما دوباره در گیر کشیدن اسباب و آلات و پیدا کردن خونه و این برنامه هستیم...خدائیش حالم از اسباب کشی داره بهم می خوره... لی لی خانوم هم ماشالله به یک لشکر آدم نیاز داره که حوصله اشون سر نره از بس ننره بچه ام...دو روز دیگه هفت ماهش می شه... تقریبا دو ماه است که می شینه ... هنوز چهار دست و پا نمی ره و دندون نداره... که تو این موارد از داداشش عقبه... شروین شش ماه و نیمش بود دو تا دندون داشت و شش ماه و سه هفته اش بود چهار دست و پا کرد ولی حدودا هفت ماه و نیمش بود که نشست...

دخترک خیلی بامزه شده یک چیزهایی می خواد بگه ... مثلا دادادادادا...یا مثلا وقتی جلوش آواز بخونی باهات تکرار می کنه...براش آهنگ بخونی برات می رقصه خلاصه لوندی شده برای خودش...هنوز خواب شبش افتضاحه ... و تقریبا 2-3 بار بیدار می شه برای فریضه مهم می می خوری..غذا براش شروع کردیم و برعکس شروین که همه چیز عین کتاب روش اجرا می شد ایشون خیلی یلخی وار داره بزرگ می شه...تقریبا همه چیز می خوره از برنج و سیب زمینی و سبزیجات و میوه و غیره فقط تنها چیزی که هنوز نخورده تخم مرغ است که البته توی کو کو  اون را هم خورده ... البته گوشت و مرغ را هم هنوز نخورده...از باباش غافل بشی می بینی که یک تیکه کیک کرد تو دهن بچه!!!!!!!!!! دلم برای شروین می سوزه که این همه با وسواس بزرگ شد !!!!

شروین هم سه روز دیگه کلاس اولش تموم می شه و برای کلاس دوم باید مدرسه اش عوض بشه ... یکمی حالش گرفته ولی روی هم رفته خوشحاله که داره می ره سن دیه گو...

دختره بیدار شد ... برم برسم بهش.

   + سبک وزن - ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩٠