سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

ماجراهای من و جیم ٢

این یارو که دور دستگاهها مثل روح می گرده و نمی تونه تصمیم بگیره رو کدومشون بشینه در مقایسه با ما که داریم خودمون را جر و واجر می دیم ( البته نه اونقدر که نشه وبلاگ نوشت) چقدر کالری می سوزونه؟ حاج آقا بیشتر در حال آهنگ گوش کردنه تا ورزش کردن و همون طور که به همه دستگاهها سرک می کشه و بعضی هاشونو یک ۵ دقیقه ایی هم امتحان می کنه کله اش را هم به طور ریتمیک به چپ و راست تکون می ده ... خوبه آهنگش شش و هشت نیست وگرنه باسنش را هم باید قر می داد فقط اونجوری یک خوبیی که داشت این بود که یکمی از این قدم آهسته رفتن بیشتر کالری می سوزوند.. گفته بودم اینها همه اش درس زندگی است به مولا!!!!

   + سبک وزن - ٢:٥٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٤ بهمن ۱۳٩٠

بقیه هفت تائیهاش...

4-خوب اینهم اون سه تایی که قولش را داده بودم.

 

5- حاج خانوم دو روزه که حال کردن که بیشتر از چهار دست و پا کردن راه بروند... نامبرده امروز 14 ماهش شد... حالا هی می گین دارم مقایسه می کنم ولی شروین یکسال و 3 هفته اش بود که راه افتاد و از روزی که راه افتاد باسنش را زمین نگذاشت و در 14 ماهگی می دوید!!!!

 

6- دفعه اول که فیلم جدایی نادر از سیمین را دیدم یک قطره اشک نریختم و مات و مبهوت تمام مدت فیلم به مانیتور خیره بودم و 2 ساعت بعدش به سقف... الان تقریبا 3-4 روزه که چند بار دیدمش و اشک چشمم بند نمیاد... درسته که بیماری بابای من آلزایمر نبود ولی ناتوانی های جسمی اش مثل پدر نادر بود این آخرها... با این تفاوت که حواسش سرجاش بود و این حتی موضوع را دردناک می کرد یعنی یک روح و فکر و عقل سالم در بدن ناتوانش گرفتار شده بود...حالا که فیلم را نگاه می کنم قلبم روحم فکرم برای بابام پر می کشه... اونجایی که نادر روز اول از سرکار میاد خونه و میره تو اتاق به باباش سر بزنه باباش دستشو میاره جلو که با نادر دست بده... هر وقت من از سرکار میامدم خونه تا می گفتم سلام بابا دستشو میاورد جلو و وقتی من دستشو می گرفتم یا دستمو بوس می کرد یا با دستش منو می کشید پائین تا صورتمو بوس کنه... وقتی روی مبل جلوی تلویزیون می نشست من سرمو می گذاشتم روی پاهاش و پاهامو دراز می کردم اون طرف و با هم دیل اور نو دیل می دیدیم و به مجرد اینکه من سرمو می گذاشتم روی پاهاش دست راستشو می گذاشت روی لپ من و نازم می کرد و بعضی وقتها به سختی دولا می شد و بوسم می کرد...تا وقتی که رفت بیمارستان و دیگه روی اون مبل ننشست و دیگه نشد که باهم دیل اور نو دیل ببینیم و منهم هیچ وقت دیگه اون مسابقه را ندیدم...قدرتش را نداشتم و ندارم...

 

7- شماره هفت این هفته: من واقعا به پسر نازنینم افتخار می کنم ... دیروز رفته اسکی و با مربی و بدون مربی 3 ساعت و نیم تمام اسکی کرده و مربیش بردتش پیست بالا و مثل ماه اومده پائین و امروز هم آزمون ورودی یک کلاب فوتبال بود و بچه ام  90 دقیقه تو زمین فوتبال دویده ...تازه صبح هم مدرسه بوده... واقعا خدا را شکر می کنم برای سلامتش ... خدایا ازت ممنونم...

 

   + سبک وزن - ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٠

هفت تاییهاش..

1- مرسی از تبریکات تولد... واقعا ممنونم... اینهمه محبت را هیچ جوره نمی شه جبران کرد...

2-دختره از درد دندون بیچاره شده , ایبوبروفن بهش دادم خورده بی موقع خوابیده... دو سه روز دیگه 14 ماهش می شه و هنوز کشکی پشمی راه می ره... یعنی امروز حال بکنه 3 تا طول خونه را بدون کمک می ره فردا حال نکنه کو...نش و از رو زمین بر نمی داره... حرف حرف خودشه.. از نوزادیش همین طور بود..

3-امروز توی فیس بوک اصلی خودم برای یکی از دوستان یک پیغام گذاشتم و پشت بندش یکی از دوستان دوستم نوشت که تو همون نگار سبک وزنی ؟؟؟ و خلاصه خیلی ابراز لطف کرد و منو شرمنده کرد و بعدش هم یکی دیگر از دوستان دوستم گفت که سبک وزنی؟ من وبلاگتو می خونم و من از خوشی در پوستم نمی گنجیدم که واقعا آدمهایی هستند که این دنیا نوشته های منو می خونند و باهاش ارتباط برقرار می کنند...واقعا این وبلاگ به عشق خوانده شدن نوشته می شود... نظرات شما برام مهمه ... از این که می خونید اینجا را ازتون ممنونم... از این که هر از گاهی یکی از خاطراتی که براتون گفتم را برایم می گویید ازتون ممنونم..باور کنید که این " اند عشقه "

4- دختره بیدار شد... 3 تا بقیه باشه پیشکشتون..

   + سبک وزن - ٩:٢۱ ‎ب.ظ ; جمعه ۳٠ دی ۱۳٩٠