سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

تولدانه

خوب لحظات کم کم داره ملکوتی می شود و کمتر از 48 ساعت دیگر بنده 39 ساله می شوم.... خداییش انتظار دارم که کامنت دونیم بترکه... 390 تا کامنت کمتر اصلا قبول نیست ... 3-4 سال پیش یک همچین پستی نوشتم و کامنت دونیم ترکیددددددددد..... ای قوم به حج رفته کجایید کجایید تولد نگار همین جاست بیایید بیایید.....

پی نوشت: تو رو خدا خیطم نکنید... ببینیم این 200 -300 تا خواننده که وقتی پست می گذارم خاموش میان و میرن کیا هستند...

   + سبک وزن - ٦:٠٧ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۳ دی ۱۳٩٠

ماجراهای من و جیم ١

توی جیم مدل تنبلی رو دوچرخه نشستم و عوض اینکه زور به باسنم بیارم دارم اینها را تایپ می کنم که زمان بگذره... لی لی را بعد از ٣ ماه دوباره آوردم مهد این جیم فعلا که نیم ساعتی می شه اینجام و صدام نزدن که بیا زر می زنه!!!! گوش شیطون کر....  قبل از اینکه بیام رو دوچرخه روی این دستگاههایی بودم که رو هوا پا می زنی دستات را هم باهاش تکون می دی.. فارسیش چی می شه خدا داند و برای اینکه فکر نکنید دارم چسی میام انگلیسیش را هم یادم رفته!!!! داشتم می گفتم رو دستگاه اسکی هوایی بودم ٢۵ دقیقه داشت کو&&&نم جر می خورد از اون بالا با حسرت داشتم یک غول تشنی را نگاه می کردم که روی دوچرخه داره با ماکزیمم قدرت و شدت و حدت پا می زنه .. همش با خودم می گفتم الان اون تموم کنه ١٠٠٠ کالری سوزونده من هنوز رو ١٠٠ تا دارم ریبل می زنم... ٢۵ دقیقه ورک اوت من تموم شد ٢٣٠ کالری سوزونده بودم!!! همون موقع ٣٠ دقیقه دوچرخه زدن غول تشن خان هم تموم شده بود داشت کالریهاشو چک می کرد سرمو مثل مارمولک ٩٠ درجه چرخوندم و با حسرت صفحه مانیتورش را دیدم فکر می کنید چند کالری سوزونده بود؟؟ ٣٠٠ تا... هاهاهاها بعد هم اون خسته و عرق ریزون پاشد رفت خونه .. من شنگول و منگول اومدم سر جاش نشستم که اون ٧٠ کالری عقب مانده را بسوزونم و خوش خرم بدون پارگی باسن برای شما عزیزان اینها را تایپ کنم... یاد داستان خرگوشه و لاک پشته افتادم..  تمام مدتی که اون داشت زور می زد درسته که منهم داشتم زور می زدم ولی خداییش نه اندازه اون !!! به جاش من داشتم مردم را هم تماشا می کردم .. تی وی هم می دیدم .. فیس بوک هم چک می کردم مانیتور اونو دید می زدم حظ بصر می کردم ...٢٣٠ کالری هم می سوزوندم !!!  برای ٧٠ کالری بیشتر یا کمتر آدم باید خودشو پاره و پوره کنه؟؟  اینها همه اش درس زندگیه به مولا....

   + سبک وزن - ۳:٢٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٠

روزگار غریبی ست نازنین

مغزم عاجزانه دنبال کلمات می گردد که به روی این صفحه نت تلفنم بیاردشان... ولی انگاری تمام سلولهای مغزم یخ زده..دلم می خواد بنویسم نمی توانم .  هیچ وقت مثل این روزها پر از حرف نبودم و ناتوان از نوشتن...  واقعا چه جوری آدمها می تونند دل عزیزانشون رو یکجوری خورد و خاک شیر کنند که هیچ چینی بند زنی نتونه جمع و جورش کنه؟؟؟ آخه این روزگار ارزش این همه تندی و درشتی و کینه را دارد؟ آخر و عاقبت همه مون که زیر خاکه.. 

 امروز این نت را می نویسم که یادم بمونه که : 

روزگار غریبی ست نازنین..

علاوه بر غربت و غریبی 

روزگار روزگار  هنرمندان دل شکن است..

 که روز و شب حق به جانب می تازانند  

 روزگار روزگار محترمان پرده در است 

 که به اسم احترام هتاکی می کنند...

 

پی نوشت: آشنایان و نزدیکانی که اینجا را می خوانند اگر راجع به این پست چیزی از من بپرسند که چی شده و چیه و از این سوالها بدانند که اگر هوس درد و دل داشتم حتما تلفنی خدمتشان عرض می کردم..بخوانید و بگذرید.. مرسی.

   + سبک وزن - ۱:٢٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠

غر ریز

دماغش داره فس فس می کنه... ولی سی.نه را ول نمی کنه. هر روز می گم فردا از سی ... نه می گیرمش فردا می خوابونم رو تخت خودش فردااینقدر گریه کنه تا بخوابه فردا فردا فردا و این فردا ۶ ماهه که نیومده..... حوصله نصیحت ندارم ها ... خودم خدای نصیحت بکن ها و عقل کل های محله ام!!!!! ولی تا دلتون بخواد باهام همدردی کنید لطفا.. قبلا از همکاری همتون ممنونم...

   + سبک وزن - ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠

dress up

آناهیتا خواسته :

کاشکی یک بار یکی از این بچه‌های مهاجر بنشینند بنویسند چطوری یاد گرفتند که در خیابان چطور لباس بپوشند....

راستش سفر اول که اومدم کالیفرنیا بیست سالم بود .. شب قبل ازاومدنم داشتم خل می شدم که وقتی به محیطی که حجاب اجباری نیست رسیدم چی پوشیده باشم خوبه... اینقدر بدون اعتماد به نفس بودم که وقتی رسیدم لندن مانتو خفاشیم را در نیاوردم ...بله عزیزان وقتی بنده 20 سالم بود مانتو خفاشی اپل دار مد بود شما هم برو بچه جغل به عمه ات بخند!!!!..... تو فرودگاه لس آنجلس با ترس و لرز روپوش مربوطه را در آوردم ... شلوار سیاه پوشیده بودم با پیراهن شومیز بنفش رو شلوار و یک کمربند هم بسته بودم رو باسنم...وقتی دور و برم را چک کردم دیدم که فقط پیرزنهای همسفرم این جوری لباس پوشیدند و بس!!! جوونهای همسن من همه جین و کتونی و یک تی شرت ساده...

بعدها که اومدم اینجا برای زندگی مشکل اساسی این بود که وقتی کالج می رم چی بپوشم... هر جور که می پوشیدم هر آرایشی که می کردم هر مدلی که موهامو درست می کردم در برابر همکلاسیهام زیادی بود... اگر هم ساده می پوشیدم یا آرایش نمی کردم بازهم زیادی کم بود.. خلاصه یک جور تو ذوق زنی همیشه تو چشم بودم...یا زیادی یا کم.... کم کم یاد گرفتم سایه چشم برای کالج زیادی... گوشواره بلند زیادیه... ماتیک قرمز زیادیه... موهای افشون زیادیه.... دامن کوتاه  مشکی با جوراب شلواری زیادیه.. کفش پاشنه بلند زیادیه...ناخنهای بلند زیادیه... موی نامرتب و شونه شده عقب و دم اسبی کمه... دمپایی کمه...شلوار لگینیگ کمه...ناخنهای از ته گرفته شده نامرتب کمه.... خلاصه یک جوری اون وسط را گرفتیم و همرنگ جماعت شدیم... البته یکی دو ماه طول کشید!!!!!!!!!

برای جاهای مختلف هم یکی دوبار گل درشت شدم تا بالاخره مظنه بازار دستم اومد!!!! ( مظنه را درست نوشتم؟؟؟؟؟) هنوز هم که هنوزه بعضی وقتها سوتی می دم ولی نه اساسی مثل سابق!!!!

شاید اگر چیز بیشتری یادم اومد بعدها بنویسم...

 

   + سبک وزن - ۱:٤٠ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٦ دی ۱۳٩٠

همین جوری...

تلویزیون داره شو جدید اندرسون کوپر را نشون می ده... بحث در مورد اینه که از موفق نشدن نترسید از ریجکشن نترسید و این حرفها... اندرسون می گه اگر کاری را که مورد عشق و علاقه اتون است ولی درآمد کمتری داره در مقایسه با کاری که دوست ندارید ولی درآمد بیشتری داره انجام بدهید طبعن در کار اولی موفق تر خواهید بود چون ساعت طولانی تری در روز کار خواهید کرد بدون خستگی چون کاری که انجام می دهید را دوست دارید و در حقیقت به کارتون به عنوان تفریح نگاه می کنید...

یاد روزهایی افتادم که توی اون اتاق عمل کوفتی رادیولوژی کار می کردم ... نیمه وقت بود از ساعت 8 صبح می رفتم تا 2:30 بعد از ظهر.. ولی هر دقیقه اش مثل یک سال می گذشت بسکه کار مزخرفی بود از بس همکارام غیر حرفه ایی بودن ... یک مشت بچه جغل تازه از کالج بیرون اومده که فرق ا...ن و گوشت کوبیده را در مبحث رادیولوژی و پزشکی نمی دونستند...وقتی به امید خدا بعد از یکسال بیگاری خدا بنده را از آن گوه عظیم نجات داد و به کار اصلی خودم که کیس منیجری و دیس چارج پلانینگ برگشتم هم ساعت کاریم بیشتر بود و هم استرس کاری ولی از هر دقیقه اش لذت می بردم و دو سال با عشق صبح از خواب پاشدم و با لبخند روزم را تموم کردم... روزهایی هم بود که می خواستم کله ام را بکوبم به دیوار ولی به خاطر سختیها و چلنجهایی بود که کارم داشت نه به خاطر حرفهای خاله زنکی یک مشت جغل پغل...

نمی دونم چرا رفتم تو اون روزها... شاید دلم برای کار کردن تنگ شده... شاید این روزها بیشتر به این فکر می کنم که کی برگردم سرکار.. قبلا هم گفته بودم خونه نشینی حتی اگر کار فول تایمی مثل مادری داشته باشی  با همه لذتهایش کار خیلی سختی است سختتر از هرکار دیگر...

   + سبک وزن - ٦:٥۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٤ دی ۱۳٩٠

پتو..

مثل اینکه این روزها آفت خورده به حیوانات خانگی ما... " پتو " گربه 15 ساله دختر خاله ام  بعد از تحمل 2-3 ماه دوران سخت بیماری 2 روز پیش در پاریس درگذشت...

می خوام یکمی از زندگی پتو براتون بگم... دختر خاله ام یک گربه داشت به نام ماشا ... گیقو و پتو در حقیقت پسرهای ماشا بودند که تو پاریس به دنیا اومده بودند... 14 سال پیش وقتی مرجان مهاجرت می کنه به کالیفرنیا ماشا را می گذاره پیش مادر شوهرش و گیقو و پتو را با خودش میاره آمریکا... بعد از 3-4 سال گیقو را همسایه شون می دزده و فقط پتو می مونه ... پتو خیلی گربه باحالی بود اینقدر ریلکس بود که مرجان باید باسنش را هم بعد از کاکا تمیز می کرد چون پتو اهل کو....ن لیس زدن نبود...روزی 3-4 وعده غذای مخصوص می خورد و همیشه یک "لیوان" آب خنک روی پیشخون آشپزخونه داشت که هر وقت تشنه اش شد از لیوانش آب بخوره...

تمام مسافرتها مرجان پتو را با خودش می برد... چه داخل آمریکا چه خارج از آمریکا... سالی یکبار پتو می رفت فرانسه... در ضمن مامان پتو ماشا هم 2-3 سال پیش کور شد و مرد... 2-3 ماه پیش پتو حالش بد می شه می برندش دکتر و دکتر می گه که بیماریش شدید است و امید به بهبود نداره و سنش هم بالاست.. مرجان اینا برای کریسمس قرار بود بروند فرانسه... پتو را نمی شد ببرند و نمی شد تنها بگذارند... بالاخره با صلاحدید دکتر و سلام و صلوات تصمیم می گیرند که پتو را با خودشون ببرند... پتو سفر را به خوبی تحمل می کنه و به سلامت می رسه پاریس... دو هفته اول خیلی خوب بوده و خوب غذا می خورده و همه خوشحال تا اینکه 3-4 روز پیش حالش خیلی بد می شه که دیگه حتی راه نمی تونسته بره و فکر می کنم که می برندش پیش دکتر و دکتر می خوابوندش...قسمتش این بود که تو زادگاهش از دنیا بره...

چه قسمت فرخنده ایی...

همه ما از رفتن پتو متاسفیم و وقتی به قسمت و روزگارش فکر می کنم می بینم پتو از خیلی از ما ها خوش شانس تر بوده ...خدا روزگار پتو را قسمت همه ما بکنه...

می دونم که  مرجان و کلوئه و ریچارد چقدر ناراحتند براشون آرزوی صبر و آرامش می کنم...

پتو همیشه در یاد و قلب همه ما زنده است...

   + سبک وزن - ٥:٢۳ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٠ دی ۱۳٩٠