سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

شیرین من....

مشاهده یادداشت خصوصی

   + سبک وزن - ۳:٥٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٩

لذتی با ارزش و بدون قیمت....

بهترین لحظه روز من آن زمانی است که می روم دنبال شروین و تو صف ماشینها دم مدرسه اش ایستاده ام و از دور می بینمش که با اون کوله پشتی گنده اش که اندازه هیکلشه داره با چشماش بین ماشینها دنبال ماشین من می گرده....

   + سبک وزن - ٤:٢٢ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٩ امرداد ۱۳۸٩

مبحث مبهمی به نام مد...

خوب بیایید امروز یکمی راجع به مد حرف بزنیم... راستشو بخواهید از وقتی خانوم گلناز خانوم اینتر شاپ را زده من خیلی راجع به اینکه انتخاب لباس مناسب برای خودمون و بچه هامون براساس چیه؟؟؟ مده ؟؟؟ سلیقه است؟؟؟به آدم بیاد یا نیاده؟؟؟ فکر کردم..

بهرحال به نظر من می تونه مخلوطی از همه اینها باشه... ولی یک چیزی خیلی واضحه و اون اینکه آدمها به مد عادت می کنند... اولش که یک چیزی مد می شه چون چشم آدم عادت نداره برات عجیبه بعد که عادت می کنی می بینی که اصلا بد نیست... یک فاکتور دیگه اینه که ( و خیلی هم مهمه ..) وقتی آدم بین سنین ١۵ تا ٣٠ سال بوده چی مد بوده چون می تونی برای باقیمانده عمرت توی اون مد گیر کنی....مثلا به شلوار جینهای خانومهای سنین ۵٠ سال نگاه کنید؟؟؟؟ زمانیکه اونها ٢٧-٢٨ ساله بودند شلوار جین فاق بلند پاچه تنگ و یکمی کوتاه ( تا قوزک پا) مد بوده... هنوز هم که هنوزه این گروه سنی ( بیشترشون) وقتی می رن شلوار جین می خرند مطمئن می شوند که فاقش کوتاه نباشه و پاچه اش گشاد نباشه یکمی هم رو کفششون واسته... چرا؟؟؟ چون فکر می کنند که این مدل شلوار جین فقط و فقط بهشون میاد...آدمها وقتی ٣٠-٣۵ را رد می کنند از امتحان کردن مدهای جدید می ترسند و گیر می کنند توی مدی که ١٠-٢٠ سال قبل مد بوده چون چشممشون به مد جدید عادت نداره...

من یک مثال از خودم می زنم...زمانیکه من ٢٠-٢١ ساله بودم شلوارهای بلند و بوت کات مد بوده هنوز هم که هنوزه من فکر می کنم این مدل شلوار جین بهترین مدلی است که بهم میاد... و شلوارهای پاچه تنگ یا یکمی کوتاه را وقتی می پوشم احساس می کنم شبیه عقب افتاده ها شدم... درسته که ممکنه هیکلم هم بهم اجازه نداده خیلی از مدهای جدید را امتحان کنم ولی می بینم که بچه های ٢٠-٢١ ساله بدون ترس همه مد ها را امتحان می کنند و چشم همه هم عادت می کنه و جرات بیشتری دارند تا من.....

راجع به آرایش...من تقریبا از ١۶ سالگی شروع کردم به آرایش کردن... اون زمان مد بود که توی چشم را بکشی و گوشه چشم را با مداد چشم یک مثلث بکشی و ببریش بالا...یک چیز دیگر هم که مد بوده خط لب آبی سرمه ایی یا حتی سیاه!!!! خوب من به مرور زمان با مد آرایش یکمی جلو اومدم و مثلث کنار چشمم را حذف کردم و توی چشمم را هم مثل قیر نکردم... یک زمانی حدودا ده سال پیش خط توی چشم کاملا ..کاملا از مد افتاد فقط عرب ها چشمهاشون را اینقدر سیاه می کردن ... خوب به الطبع منهم نباید توی چشمم را می کشیدم...ولی این عادت لعنتی مگه می گذاشت؟؟؟؟ تصمیم گرفتم عادتهای آرایشی را تعدیل کنم... توی چشمم را با خط قهوه ایی می کشیدم تا خیلی سیاه نشه... همون طور که گفتم مثلث را حذف کردم و یک خط مستقیم بالای چشمم کشیدم.. البته الان که دوباره مد چشم سیاه کردن برگشته و منهم با خیال راحت توی چشمم را می کشم. و هنوزم که هنوزه هیچ وقت نشده ..تاکید می کنم هیچ وقت نشده که بدون خط لب ماتیک بزنم درسته خط لبم دیگه سرمه ایی یا سیاه نیست ولی اصلا بدون خط لب بلد نیست ماتیک بزنم!!!!!

همه این چرندیات را گفتم که بگم درسته دنبال کردن مد خیلی کار آسونی نیست  ولی شدنی است ... سلیقه هم دخیله ... این را هم کاملا قبول دارم ولی اینی که من بگم به خاطر اینکه شلوار جین فاق کوتاه بهم نمیاد و برم شلوار جین بخرم که فاقش تا زیر سینه هام بیاد یا اینکه از تی شرت گشاد و بلند بدم میاد و هنوز برم تی شرت بخرم تا روی نافم ( که دیگه اصلا اصلا مد نیست) یا تن بچه ام لباسی بکنم که مد نیست و فقط چشم من به دیدنش عادت داره یا چون شکم شوهرم یکمی بزرگه براش شلوار پیلی دار بخرم هیچ ربطی به سلیقه نداره فقط به این مربوطه که من یا از مد عقبم یا از امتحان کردن مدهای جدید می ترسم یا اصلا مد را نمی شناسم...هر آدمی با هرجور هیکلی یا سلیقه ایی از میان چیزهایی که مد است می تونه تعدیل شده اش را انتخاب کنه تکرار می کنم تعدیل شده اش را و با مد جلو بره...تعدیل مد هم به هیکل قیافه صورت رنگ بدن و مو فرهنگ خانوادگی بودجه و سلیقه مربوط می شود...

حالا همگی باهم پیش به سوی خوش لباسی....

   + سبک وزن - ۳:۱٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٩

بی بی خانوم

از گربه ها کو........ن گشاد تر تو این دنیا موجودی وجود نداره... یعنی من اگر یکبار دیگه آفریده بشوم و برای اینکه چی باشم انتخابی داشته باشم حتما گزینه گربه را انتخاب می کنم... ( البته من راجع به گربه های خونگی صحبت می کنم!!!!!!!!!) اولا ٧۵ درصد زندگیشون را خوابند.. بعد هم می خورند و دیگر هیچ... یک جورایی هم ارث باباشون را دستت سپرده دارند.... نمونه اش همین بی بی خانوم ما که الهی قربونش برم... دیشب آخر شب داشت خودشو جر می داد که بره بیرون... بهش گفتم بی بی جان انشالله فردا می ری امشب دیره...امروز صبح دست و رو نشسته اومدم در گاراژ را زدم که بره... یک قمیشی اومد برام یک قمیشی اومد برام که اون سرش ناپیدا... با یک کش و قوس ١٨٠ درجه ایی کو...نش را کرد بهم که: حالللللللللش نیسسسسست... دیروز می خواستم برم بیرون امروز یک چیز دیگه دلم می خواد مثلا می تونم بهت افتخار بدم پشتم و ناز کنی وگرنه در گاراژ و ببند که باد میاد بعدش هم هررررررری که خواب صبحمو بهم زدی....

 

پی نوشت: نبینم کسی از گربه بد بگه...من گربه باز قهاری هستم و عاشق گربه هم هستم.... از حیوان خانگیم هم انتظار وفا و قربون صدقه ندارم ...( شدیدا معتقدم همسرم باید بهم وفادار باشه و قربون صدقه ام بره نه گربه ام!!!!!!)

   + سبک وزن - ۳:۱٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٩

اولین روز مدرسه...

امروز شروین رفت کلاس اول.... درسته که بچه ام سه سال است که داره می ره مدرسه , پری اسکول دو سال و یک سال هم کیندرگادرن, ولی امروز متفاوت بود..خیلی هم متفاوت بود.. در سه سال گذشته وقتی اون میرفت مدرسه منهم می رفتم سرکار.. معمولا اگر نمی رفتم سرکار اونهم نمی رفت مدرسه که باهم باشیم!!!!!!!... از دیشب حالم دست خودم نیست همه اش می خوام گریه کنم ... دیشب قبل از خواب به کاوه و شروین می گم فردا که شما می روید سرکار و مدرسه من چیکار کنم؟؟؟ شروین می گه ماما هرکاری که دوست داری بکن ...برو شاپینگ ..برو پیش نیکا...برو بگرد!!!!

امروز صبح ساعت ۶:٣٠ بیدار شدیم ..لباسهاش و از شب قبل آماده کرده بودم... اولین سالی است که مجبور نیست یونیفرم و کراوات و غیره بزنه چون دیگه مدرسه دولتی می ره و مثل خصوصی ها النگ دولنگ ندارند... خودش لباسهاشو انتخاب کرد و پوشید... از روی عادت کمربند هم بست...( کمربندش دو رو است یک روش ساده قهوه ایی و یک روش اژدها داره) طبق همیشه از روی قهوه ایی اش داشت می بست...( مدرسه قبلی خیلی خیلی راجع به یونیفرم سخت گیر بودند..کمربند ها باید قهوه ایی یا سیاه بود) بهش گفتم اگر می خواهی می تونی از طرف اژدها دارش ببندی... صورتش مثل خورشید درخشید!!!!!!!!!!.. می دونم که این چیزها اولش براش خیلی ذوق داره بعدش عادی می شه...صبحانه اش را خورد و کوله پشتی ماریو اش را انداخت رو دوشش و رفت دم در... منهم رفتم که قرآن بیارم از زیرش رد شه...باباش داشت ازش فیلم می گرفت... به باباش گفت: بگذار مامان قربان را بیاره بعد فیلم بگیره...از خنده داشتیم می مردیم... با خودم گفتم سه سال کریسشن اسکول و بایبل و جیسس و غیره همه باد هوا...قربان و عشق است!!!!!!!!!!!!!

بردیمش مدرسه.. مثل آقاها وارد کلاسشون شد و رفت نشست سرجاش...کلاسشون 25 نفره است..کلاس بزرگیه ولی برای شروین که از مدرسه خصوصی اومده کلاس خیلی شلوغی است... پارسال کلاسشون 10 نفره بود تو مدرسه قبلی!!!!!!!!!!..قبلا باهاش حرف زده بودم بهش گفته بودم که باید توی کلاس حسابی شرکت کنه و به معلمش گوش کنه چون دیگه مثل پارسال نیست که معلمش تک تک به همه شاگردها برسه اینجا خیلی راحت بین بقیه می تونه گم بشه... بهم قول داده که فقط برام A بیاره..از هفته پیش هم کتاب ریوو آمادگی و کلاس اول را خونده و تمرینهاشو حل کرده... توی ریاضی کلاس اول را همه اش را بلده و بقیه موارد تقریبا 90 درصد مباحث را بلده.. خیالم از درسش راحت راحته... ولی بازم دلهره دارم...25 نفر توی یک کلاس؟؟؟؟؟

وقتی از کلاسش اومدیم بیرون مثل این دیوونه ها فقط گریه کردم... اومدم خونه ... در و دیوار خونه و تنهایی داشت دیوونه ام می کرد... نشسته بودم روی مبل و می گفتم ای خدا حالا من با زندگیم چه کنم؟؟؟؟؟ سخته ..خیلی... هنوز بلد نیستم کارهای مامان های توی خونه را انجام بدم...احساس پوچی می کنم... می دونم 3-4 ماه دیگه دختره میاد و خیلی گرفتارم می کنه و این بهترین وقته که از زندگیم استفاده کنم... ولی بلد نیستم به خدا... یکمی خوابیدم و الان بیدار شدم و دارم اینو می نویسم...یک چشمم هم به ساعته که کی ساعت 2 می شه برم دنبالش!!!!!!!!!!!!!! هنوز دو ساعت دیگه مونده...

   + سبک وزن - ۱:٤٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٩

همین جوری

می دونم که همه اتون از دیدن پست قربون صدقه ایی و به اصطلاح لات و لوتهای محل دستمال یزدی پائینی حالتون بهم داره می خوره ولی باور کنید که خودم هم هر وقت این صفحه را باز می کردم داشتم بالا می آوردم ولی نمی دونم چرا انگار یک طلمسی خورده به این وبلاگ که نمی تونم دیگه به روز نگهش دارم...شاید وقت اون رسیده که از سبک وزن خداحافظی کنم و برم یک جای دیگه و اسمها را عوض کنم و با دل راحت هرچی دلم می خواد بنویسم و این  صفحه را دوباره مجازیش کنم... اینجوری خیلی حقیقیه....

پی نوشت: حدودا دو صفحه تایپ کردم که کامپیوتر کاوه زد ر...ید به همه چیز.... گفتم اینجا طلسم شده.. بعدا بر می گردم...

   + سبک وزن - ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٥ امرداد ۱۳۸٩