سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

برای ثبت در تاریخ

باید کلمه به کلمه اشو بنویسم که یادم نره خدا چه نعمتی را به من داده...

از صبح روز پر استرسی را شروع کردیم دو نفر از دو تا کمپانی مختلف اومدن و بهمون برای بردن وسایل خونه به کالیفرنیا قیمت دادند که با دیدن قیمتها دود از کله ام بلند شد یعنی تقریبا ٣٠٠٠ دلار از اونیکه بودجه امون است بیشتر بود..... بعد هم شروین را بردم فیلم toy story 3  از سینما برگشتیم خونه .... دو سه تا تلفن آتشین با جناب مستطاب آجر خان داشتیم که الان کالیفرنیا هستند و دارند دنبال خونه برای اجازه می گردند و هر ساعت که می گذاره امید من از گرفتن یک خونه مناسب که به بودجه امون بخوره ناامیدتر  می شه... تلفن آخری با آجر ساعت ١٠ شب به وقت ما بود... شروین هم داشت تلویزیون نگاه می کرد و در حقیقت بعدا فهمیدم که گوشش اینور کار می کرده... بعد از دو سه تا غر و دعوا و گریه از جانب ما کمی بد اخلاقی از جانب آجر بنده گفتم که این خونه که تو می گی اجاره اش گرونه و از این حرفها و هر کاری دوست داری بکن و تلفنم خاموش کردم اومدم تو اتاق خودمون رو تخت دراز کشیدم...

آجر بعد از ۴٠ دقیقه دوباره زنگ زد ایندفعه به تلفن خونه ... شروین گوشی را برداشت ... نمی دونم چی از پای تلفن به شروین گفت که شروین گوشی به دست اومد منو بغل کرد و گفت : Don't worry maman  همه چیز درست می شه... بعد هم من با آجر حرف زدم و قطع کردیم... یک ربع بعدش به شروین گفتم بیا مسواک بزن بخواب... من هنوز رو تخت دراز کشیده بودم... همین جوری که توی دستشویی مشغول دست و صورت شستن بود باهام با هیجان داشت حرف می زد که مامان نگار بیا بریم یک shooting star پیدا کینم و  wish کنیم که یک خونه خیلی بزرگ و قشنگ می گیریم  just for one dollar بعد هم wish  کنیم که هیچ کس به غیر از ما اونو نبینه و پیدا نکنه... بعد هم wish کنیم که هر وقت پولمون داشت تموم می شد یک تریلیون دلار پیدا کنیم..بعد هم wish کنیم که همه چیزهای خوب دنیا فقط یک پنی قیمت داشت و ما با یک پنی هرچی دوست داشتیم می تونستیم بخریم...

دستای کوچولوشو رو هوا تکون می داد و تند تند حرف می زد... من چشمهامو بستم و مشغول آرزو کردن شدم... اومد کنار تختم و گفت باید بریم بیرون تا یک shooting star پیدا کنیم بهش گفتم که من توی مغزم دارم تجسمش می کنم و آرزوهایی که گفتی را می کنم.... همین جوری که چشمهام بسته بود اونهم کنار تختم واستاده بود... یکهو یک فکر جدید کرد گفت : lets pray.... lets pray together... lets pray to BABAIE

وقتی اینو گفت من اشکهام شروع کرد به ریختن... اومد سر کوچولوش و گذاشت رو سینه ام و گفت : be strong... everything is going to be ok بعد هم رفت مسواکشو زد و چراغها را خاموش کرد و اومد رو تخت منو بغل کرد و وقتی دید هنوز دارم گریه می کنم لپشو چسبوند به صورتم و با دستاش پشتمو ناز می کرد... بعد یکهو صورتشو کرد اونور و با پشت دستاش شروع کرد چشمهاشو مالیدن...بهش گفتم داری گریه می کنی ؟ همون جوری که تند تند چشمهاشو می مالید گفت نه چشمام می سوزه ... بعد اشکاش اومد... آروم ازش پرسیدم :are you crying?  با یک صدای آهسته گفت آره ... گفتم چرا عزیزم همه چیز درست می شه ... گفت برای بابایی... بهش گفتم : منهم دلم براش تنگ شده... بهم گفت : منهم همینطور but you know he is in a better place now بعد هم زود اشکاشو پاک کرد و من و بغل کرد و هیچی نگفت....بعد هم دوتاییمون تو دلمون دعا کردیم برای روزهای خوش آینده...بعد هم تصمیم گرفتیم به چیزهای خوب فکر کنیم... 5 دقیقه بعد ازش پرسیدم به چی فکر می کنی؟ گفت به اینکه فکر کن Mr Potato head توی یک کارناواله و بچه ها دارند روش استیکر می چسبونند..... بعد هم صدای قهقهه دوتامون رفت هوا!!!!! 5 دقیقه بعدش هم بیهوش شد از خواب.....

همین....

   + سبک وزن - ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۸ خرداد ۱۳۸٩

هفت تائیهاش

١- یعنی رسما جای سر و باس..نمون با هم عوض شده این روزها... مشغول جمع کردن خونه و فروختن خونه اینور و اجاره خونه اونور و استعفا از کارم و پیدا کردن کمپانی برای بردن وسایل و ماشین و سرگرم کردن شروین در خانه و در آخر به علت استرسهای اخیر خشت..ک کشی های وقت و بی وقت از همدیگر هستیم... اگر امری دارید در خدمتتون باشم؟؟؟؟؟

٢- می گن تو طبقه بندی بحران مرگ و مهاجرت و فروختن خونه و بچه دار شدن در درجه های اول است که به سلامتی و میمنت و مبارکی ما در سه ماه اخیر همه اشو داریم با هم تجربه می کنیم و ماشالله پوست کلفت هم هستیم ناجور... ( مهاجرت منظورم از ایالت تگزاس به کالیفرنیا است که دو ساعت باهم اختلاف ساعت دارند!!!)

٣- از احوالات آق شروین بخواهید بدک نیست و فقط روزها غرهای اساسیش راجع به حوصله ام سر رفت و بریم اینجا و بریم اونجاش به راهه... دیروز با باباش و عموش داشتند باربی کیو درست می کردند بعد باباش یا عموش بهش می گفتند که بیا یاد بگیر چه جوری کباب باد بزنی چون بزرگ شدی باید برای ما که اون موقع پیر شدیم کباب درست کنی... بعدش آق شروین برگشته گفته وقتی شما پیر شدین برمی گردین کانتری خودتون ایران و چون من باهاتون نمی آیم مجبور هم نیستم براتون کباب درست کنم پس الان هم مجبور نیستم  کباب باد زدن را یاد بگیرم!!!!!!

۴- این بند برای شادی عزیز است که پرسیده بود آیا دخترک داره بزرگ می شه ( شکمم نشون می ده یا نه؟) برای ثبت در تاریخ باید بگم که هنوز ٣ پاند از وزن قبل از حاملگی ام لاغرتر هستم ولی دخترک بزرگ شده و دیگه معلومه که حامله هستم!!!! هفته دیگر هم می رویم برای سونو گرافی... فردا ١٧ هفته ام تموم می شه می روم تو ١٨....اولین بار که سونو کردیم و دیدیمش ١١ هفته ام بود و خیلی کوچولو بود ولی همه چیش به غیر از اندام تناس..لی اش معلوم بود... حتی خمیازه هم می کشید.. سکسکه هم می کرد.... هفته دیگر مطمئنا همه چیز واضح تره...

۵- در راستای بند ۴ چون چند نفر پرسیده بودند که چه طور به این زودی جنسیت بچه را فهمیدیم باید خدمتتون عرض کنم که از راه سونو نبوده... اینجا یک آزمایشی تازه اومده که از طریق آزمایش خون مادر دی ان آ مادر را نگاه می کنند و اگر ژنy داشت پسره و اگر نداشت و همه اش ایکس بود دختره!!!!

۶- امشب شروین بهم می گه مامان نگار این دی وی دی را اگر بگذاری تو "جی پی اس" ماشین " می شونه ". می گم : می شونه؟ می گه : آره دیگه می بینیش...یکمی فکر می کنم و می فهمم می خواد بگه : " نشون می ده "!!!!

٧- شماره هفت این دفعه جام جهانی است.... که واقعا از ایران به خاطر اینکه نرفت و باعث خجالت و سر افکندگی یک ملت نشد ممنونم... و با خیال راحت و خاطری آسوده از دیدن بازیها لذت می برم...

   + سبک وزن - ٤:٢٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٩

prince of persia

price of persia را دوست می داشتیم خیلی زیاد به چشممامون هم خیلی میاد!!!! نه خاطر اینکه یک شاهکار سینمایی است چون خدا شاهده نیست و از اون باسمه ایی تر هم شاید فیلمی ساخته نشده اخیرا.. فقط به خاطر اینکه دستان و تهمینه اش خیلی خیلی خیلی جیگرند.... و هربار که یکی دستان را  "هی پرشین"  صدا می کرد قند تو دل من پرشین آب می شد ناجور!!!! تهمینه یا همون تامینا هم که نگو نپرس....اینقدر جیگر و تو دل برو بود که از دیشب تا حالا دارم عکسهاش و نگاه می کنم بلکه دخترکم شبیه اش بشود و شاید هم اسم نی نی را  بگذارم تهمینه یا همون تامینا!!!!!!! فیلم نه ارزش تاریخی داره نه سینمایی ولی به یک بار یا شاید ٢-٣ بار دیدنش می ارزد شاید فقط به خاطر حظ بصرش و بس!!!!!!!

پی نوشت: فقط یک چیزی خیلی ناجور تو ذوق می زد اونهم بعضی وقتها صداهای تو بک گراند عربی حرف می زدند!!!!!!

   + سبک وزن - ٦:٤٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٩

من مانتوم را خریدم فقط مونده بلیط و بقیه چیزها!!!!

١٠ سال پیش وقتی بعد از یکسال و نیم دوری از تهران با مانتو مدل خفاشیم که تا مچ پام می رسید وارد فرودگاه مهرآباد شدم و نگاههای مردم را روی مانتوی مسخره ام دیدم یاد گرفتم که دفعه دیگه که خواستم بیام تهران قبلش یک سوال جوابی از دوستام تو ایران بکنم تا مطمئن بشم که مانتوهای صد سال قبلم خیلی دمده نیستند..!!!!! تا اون همه خواری و خفت را دوباره متحمل نشوم!!!!

دفعه بعدش که دیگه درسم را یاد گرفته بودم قبل از اومدن رفتم می سیز و یک بارونی تا زیر زانو خریدم به قیمت ٩٠ دلار و شیک و پیک وارد مهرآباد شدم که باز دیدم در برابر مدعوین که دنبال مسافراشون هستند مثل سکینه بگوم هستم!!!!! یکی از دوستان در گوشم گفت عزیز بارونیت چرا اینقدر بلنده.... منهم با چشمهای از کاسه در آمده گفتم بلنده؟؟؟؟ چهار انگشت زیر زانو بلنده؟؟؟؟ که دیدم با انگشت به دختر بغل دستم اشاره می کنه که الان اون قدری مده!!!!! اون قدری که چه عرض کنم دیگه مانتو نبود یک کت کوتاه بود!!!!!

دفعه بعدش دیگه خبره شده بودم ...تابستون بود و از فصل بارونی و پالتو هم گذشته بود... و من دیگه عزمم را جزم کرده بودم که با قیافه املی وارد مهرآباد نشوم!!!! رفتم دو تا رو مایویی خریدم به رنگهای مشکی و کرم یکی چهار انگشت بالای زانو یکی یک وجب بالای زانو.... خوش و خرم چهار انگشت بالای زانویی را پوشیدم با یک شال گل منگولی و با اعتماد به نفس آز پله برقی های بعد از چک گذرنامه اومدم بالا که باز دیدم ای داد بیداد باز ما با هیبت خدیجه خانومی قدم به خاک وطن گذاشتیم!!!!!ایندفعه رنگ و مدل قد مانتو درست بود ولی به اندازه کافی چسبون و تنگ نبود!!!!!

امروز تو مارشال داشتم دنبال یک شبه مانتو برای دوستم که داره می ره ایران می گشتم....وسط رو مایویی ها بالاخره مانتو رویاییم را پیدا کردم.... مشکی با طرحهای طلایی و نقره ایی نه اونقدر بلند نه اونقدر کوتاه نه اونقدر تنگ نه اونقدر گشاد.... رفتم یک شال مشکی طرح پلنگی هم باهاش ست کردم و وسط مارشال دوتاش و پوشیدم .... دلم برای تهران پرکشید... چشمهامو بستم و خودمو رو پله برقی مهرآباد تجسم کردم ( گو اینکه الان فکر می کنم کسی از مهرآباد وارد نمی شه!!!) رفتم دم صندوق و رو مایویی مشکی طلایی نقره ایی را خریدم ... از مغازه که اومدم بیرون به دوستم گفتم من مانتوم جور شد فقط مونده بلیط و پول و وقت و پاسپورت .... از وقتی که اومدم خونه صد دفعه از تو کیسه خرید درش آوردم و باهاش پرواز کردم به سوی تهران... ماه دیگه دقیقا ۴ سال می شه که تهران نازنینم را ندیدم... دلم برای تمام گوشه کنارش تنگه... خیابونها شلوغیش ترافیکش شبهای قشنگش روزهای گرمش هوای کثافتش مغازه دارهای بی تربیتش غذاهای خوشمزه اش دوستام فامیلم... حتی مشهد ... حرم امام رضا دم بست طرقبه شاندیز شیشلیک فامیلهای عزیزم تو مشهد... خدایا یعنی می شه تو این تابستون معجزه بکنی و تموم گره های بسته راهمو باز کنی و منو ببری به کشورم؟؟؟؟؟ من حتی مانتو مناسب ورودم را هم خزیدم!!!!!!! خدایا دلت میاد من این مانتو را امسال نپوشم؟؟؟؟؟!!!!!

   + سبک وزن - ٦:٠٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٩

کمک.............

  یک خانومی را می شناسم  که بچه دومش را ١۴ هفته است  که حامله است و بچه هم دختره  و دو هفته است که می خواد این خبر و تو وبلاگش بنویسه نمی دونه چه جوری؟؟؟؟؟؟ واقعا آدمها چه جوری خبر به این عظیمی را تو وبلاگشون ابلاغ می کنند؟؟؟؟ لطفا در این زمینه به بنده حقیر کمک کنید...

منتظر پیشنهادات سازنده شما هستیم...

   + سبک وزن - ۳:٥٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٤ خرداد ۱۳۸٩