سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

محاسن غربت

از محاسن زندگی در غربت و تنهایی اینه که شب چهلم بابات بعد از دیدن فیلم "من ترانه ١۵ سال دارم" یک دل سیر زر می زنی و شوهرنازنینت با نوازش بازوهات بهت اجازه می ده که تا دلت بخواد تا ساعت ٢-٣ صبح زر بزنی و خودش هم چشماش با تو تر می شوند و بعدش با دل سبک شده می خوابی و صبح چهله از خواب پا میشی و گوشت و می گذاری از یخچال بیرون و برنج و خیس می کنی و پیاز و سرخ می کنی تا پیازها طلایی بشوند گوشتها هم یخشون آب می شوند و چهار گوش چهار گوش قیمه ای می بریشونو با پیاز سرخشون می کنی و زعفرون و آسیاب می کنی و تو گوشتت زعفرون مفصل و زرد چوبه وفلفل و لیمو و دارچین می زنی و رب را هم سرخ می کنی و می ریزی تو گوشت و یکمی آب می گذاری بپزه....

بعدش با شروین می روید حمام ...نرم کننده و شفاف کننده که ماهی یکبار باید به موهات بزنی را با حوصله به کله ات می مالی و می گذاری یک ربع بمونه... در این فاصله شروین و می شوری و بعدهم موهاتو آب می کشی و میایی بیرون ...لباسهای سیاه را در کمد کنار می زنی و تصمیم می گیری خودت خودتو از سیاه در بیاری... یک تاپ گل منگولی تنت می کنی با دامن سبز مینی ژوپ ... موهاتو می پیچی تو حوله بر می گردی سر گوشت و پیازت... گوشتو مزه می کنی می بینی هنوز بی مزه است.. یک مشت غوره یخ زده می ریزی توش... چند تا غل که زد لوبیاها را از فریزر در میاری می ریزی توش.. زیرشو کم می کنی آب برنجو می گذاری بجوشه... به کاوه که از سرکار داره برمی گرده زنگ می زنی که برات وسایل سالاد بخره... دوباره مایه لوبیا پلوت را چک می کنی گوشتش پخته... بهش نمک می زنی... چاشتی اش را چک می کنی... برنج را آب کش می کنی... با مایه لوبیا پلو دمش می کنی...میز و می چینی... کاوه و کامی و کیانوش می رسند... سالاد و درست می کنی ( البته کاوه یادش رفت به غیر از کاهو چیز دیگری برای سالاد بخره!!!! ) ماست را می ریزی تو کاسه همه را می بری سرمیز... لوبیا پلو حاضره ...

غذا می خورید ... بعد از یکمی جمع و جور کردن پسرها را به حال خودشون ول می کنی ومی ری تو اتاقت که به بقیه زر زر کردنتهات ادامه بدی...  بعد از یک دل سیر گریه کردن تصمیم می گیری موهاتو بپیچی !!!!!! بعد برمی گردی تو آشپزخونه و چایی دم می کنی... مهمونات با دهان باز به موهای منگول منگول و چشمهای سرخ سرخت نگاه می کنند و کاملا باور می کنند که تو یک فلان خل به تمام عیاری!!!!!!!

بعد در می زنند و دو تا از دوستات با دو تا کادو تو دستشون دم در مال مال به تی شرت گل گلیت موهای  منگول منگولت و چشمهای خیس از اشکت خیره می شوند!!!! مثلا اومدن از سیاه درت بیارن ...خبر ندارن که تو خودت امروز صبح پیش دستی کردی و به بابات گفتی که بابا جون قربونت دیگه جون سیاه پوشیدن ندارم از بنده حقیر همین 40 روز و قبول کن!!!! و اونهم با روی باز تو گوش ات گفته کی از تو خواسته بود که 40 روز سیاه بپوشی و تو بهش گفتی بودی هیچ کس.... هیچ کس به غیر از دل صاحاب مرده خودت ....

به دوستات می گی تورو خدا اگه من مردم برام سیاه نپوشید... بهشون می گی که تو این 40 روز دلت از سیاهی لباسات پوسیده بود... بهشون می گی که اینقدر دلت گرفته بوده که حتی یک قطره اشک هم بعد از روز خاکسپاری از چشمهات نیومده بوده.. زار زار با موهای فرفری و تی شرت گل منگولیت برای دوری بابات اشک می ریزی .. همین جوری که اشکات می ریزن پائین از بی پدری و یتیمیت می گی و دامن سبزتو می کشی رو زانوهات.... به اشکهات که بعد از 35 روز روونه شدن و حالا دارن رو دامن سبزت می چکن خیره می شی و به چهل روز سیاه پوشیت فکر می کنی....

دوستات که رفتن می ری به کاوه می گی منو ببر بیرون یک جای باحال یک جای فان که دلم می خواد فقط امشب به خوشی ها و شادی ها فکر کنم... تو دلت می گی برای مرد شوخ طبع و خوشحالی مثل بابات فقط این جوری می شه چهله گرفت و بس...

   + سبک وزن - ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٩

کلمات قصار

 اوکی به لیست کلماتی* که تا سر حد مرگ منو حرص می ده سه تا دیگه اضافه شد... دخملی و پسملی و آخریش که دیگه دیشب وقتی شنیدمش داشتم خودمو با کارد آشپزخونه خونی و مالی می کردم هسمری بود!!!!!!! فکر می کنم اگر کسی خودشو برای شوهر یا زنش بخواد چس کنه (شما بخون لوس کنه ) صداش می کنه هسمریبه جای همسری!!!!! .... نکنید عزیزان ... نکنید.... من این روزها همین جوریش هم یک جورهایی دست به کارد هستم !!!!! خونم میوفته گردنتون باید جواب خانواده ام را بدهید ها.....

*کلمات قبلی بانو و خانومی بود!!!!!

پی نوشت: این لیست ادامه دارد.... حالا شما کلمه پیشنهاد کنید اگر با خوندن کلمات پیشنهادی باز دوباره دست به کارد شدم به لیستم اضافه می کنم و به کامنت گذاری که حرص آور ترین کلمه را پیشنهاد کند جایزه ایی تقدیم خواهد شد!!!! (مثلا دعوت به شام شب هفت بنده!!!)

   + سبک وزن - ٩:۳۳ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٩

همین....

نوشته های مربوط به بابا و مریضیشون را خصوصی کردم تا جلوی چشمم نباشند... پسوردش را به هر کی که بخواد بخونه می دم کافیه برام کامنت بگذارند...

مرسی...

قول می دهم که برگردم با خبرهای خوش و روحیه ایی بهتر...

   + سبک وزن - ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٩