سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

عاشقانه های برادری و خواهری

شروین مشغول قربون صدقه رفتن لی لی...

مامان: شروین چقدر دوستش داری؟

شروین : a Lot

مامان: یادته اون اولها که گریه می کرد می گفتی ایکاش نمیومد؟؟؟

شروین: من ؟ کی؟ من گو*ه خوردم که گفتم!!!!!!!!!!!

.

.

بعد از چند دقیقه...

شروین: من نگفتم که نباشه گفتم دلم می خواست که boy باشه...

   + سبک وزن - ۳:٤۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٩

خرید عید با اعمال شاقه...

فقط نمی دونید با چه وضعی رفتم خرید... در عرض ۴ ساعت ٢ بار مجبور شدم شیر بدهم و دایپر عوض کنم... یعنی این قدومه خانوم ( به قول مامان بزرگم که به من می گفت عایشه قدومه ..منظورش عایشه و قطام بوده ) فقط نیم ساعت خوابید بقیه اش را به گردن من تو کریرش آویزون بود...یعنی دیشب از کمر درد خوابم نبرد...ولی از رو نرفتم و یک چیزهایی خریدم... ولی دیگه به بیبی گپ و این حرفها نرسیدم... شروین بچه ام اینقدر کمکم کرد که خدا می دونه... توی رستوران که رفتیم غذا بخوریم من نشستم شیر بدهم این پسر اینقدر زحمت کشید که نگو رفت صندلی منو درست کرد کالسکه را جا به جا کرد برای من و خودش نوشابه آورد که دیگه خانوم میز بغلی به حرف اومد که چه پسری داری و چیکار کردی که اینقدر آقاست ...منهم گفتم نمی دونم من کاری نکردم فقط خیلی خوش شانسم که خدا این فرشته را بهم داده...

بهتون گفتم که عینکی شده بچم؟؟؟ البته فقط برای سر کلاس است و مجبور نیست همیشه بزنه و الان هم چون مدرسه اش تعطیله هنوز استفاده اش نکرده ولی نمی دونم چرا ٢-٣ روزه که می گه سرم درد می کنه...شاید هم مال آلرژی فصلی اش است که داره... حالا هفته دیگه می برمش دکتر ببینم چی می گه...

پاشم برم کشکی بادمجون درست کنم که خیلی گشنمه...

پی نوشت: لطفا پیشنهاد بدهید که چه چیزهایی شیر را زیاد می کنه...بعضی روزها احساس می کنم که شیرم کم می شه و این بچه هر ٢ ساعت یکبار شیر می خواد...

پی نوشت ٢: حداقل روزی دویست سیصد نفر این صفحه را باز می کنند ولی هر روز بیشتر از ۵ تا کامنت ندارم...این چه وضعیه؟؟؟ همین کارها را می کنید که آدم را از روزانه نوشتن ناامید می کنید...بابا ما یک سوال کردیم حداقل جوابمون را بدهید ..تعریف از پست باشه طلب بنده!!!!!!!!!!

   + سبک وزن - ۳:۱۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٩

کسل بازی...

یکشنبه گندمها را ریختم تو آب امروز هم ریختمشون تو ظرف...خدا کنه که تا شب عید حداقل یکمی سبز بشوند... خونه ام تمیز نیست حوصله ندارم...یک جارو پارویی کردم ولی حال بساب بمال ندارم از بس که کم خوابم...امشب هم چهارشنبه سوری است و کاوه تا ١٠ شب کار می کنه و ما هم تصمیم داریم از روی فندک بپریم!! کرونا دلمار ( لب دریا که همه ایرونی ها می روند) هم نمی ریم به علت دوری راه و دود زیاد که برای بچه ضرر داره... دلم لباس عید می خواد... لی لی و شروین لباس نو دارند فقط من و کاوه نداریم...شاید رفتم امروز برای خودمون لباس عید خریدم...

خوابم میاد...همین.

   + سبک وزن - ۳:٢٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٩

نگارذوق زده...

سالها پیش تو تلویزیونهای اینجا یک تبلیغی بود برای نوع خاصی کورن فلکس که کلسترول را پائین می آورد...توی تبلیغ آقاهه به همه عالم و آدم می گفت که من کلسترولم را پائین آوردم تو سینما تو تاکسی تو خیابون به غریبه ها خلاصه که این خبر خوش را به همه حتی کسانی که بهشون هیچ ربطی هم نداشت می داد...حالا قضیه من شده امروز ...یک خبر خیلی خوش شنیدم راجع به دوست و برادر شوهر عزیزم... خیلی خوش...از ظهر تا حالا مثل این دیوونه ها به همه عالم و آدم دلم می خواد بگم...حتی به اون هایی که هیچ ارتباطی با این موضوع ندارند.... خلاصه اومدم اینجا که به شما هم بگم که کامی گل کاشته...

   + سبک وزن - ٧:۱٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٩

اندر هنرنمایی های لی لی خانوم

اندر هنرنمایی های لی لی خانوم خدمتتون عارضم که ایشون از امروز به امر شریف تف بازی و شیشکی بستن نائل آمدند....پاهاشون را هم کشف کردن و با دستاشون پاهاشون را می گیرند و با نگاهی کنجکاو با خودشون می گویند جل الخالق از این ده تا انگشتی که این بالا هست ده تا هم اون پائینه ولی کوچیکتر....الان هم ساعت ١٢:٣٠شب روی تابشون مشغول هره و کره و تف بازی هستند...یک جوراب هم پاشونه اون یکی را هم در آوردن و انداختن پائین تاب.

   + سبک وزن - ٢:٢٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٩

یک عاشقانه آرام

عزیز دلم

امروز سالگرد یازدهمین سال زندگی مشترکمون است...خوشحالم و خوشبخت و برای این بهروزی ازت ممنونم...

اولین سالگرد ازدواجمون من برگشتم ایران و باهم رفتیم هتل دیزین..خیلی خوش گذشت...

دومین و سومین را خیلی یادم نمیاد چیکار کردیم...

چهارمین سال شروین ٢۵ روزش بود.. خاله جون و بابا شروین را نگه داشتند و من و تو رفتیم چیز کیک فکتوری... سر شام خاله جون زنگ زد گفت شروین داره گریه می کنه ما برگشتیم یا دماغ آویزون...سر راه یک بلیط لاتاری خریدیم... در جا ١٠٠ دلار بردیم...خوشحال و خندون اومدیم خونه...

پنجمین سال شروین را گذاشتیم پیش کمند و نادر رفتیم سوشی بار و کل***اب وان ... تو ارواین...خوش گذشت.

سال ششم و هفتم و هشتم و نهم را یادم نمیاد...

پارسال که دهمین سال بود و مثلا همیشه دلمون می خواست یک کار خیلی خارق العاده بکنیم بابا بیمارستان بود و بد حال و نه من نه تو دل و دماغ هیچ کاری را نداشتیم...

امسال لی لی خانوم هم به جمع خانوادگیمون اضافه شده... الان شروین رو زمین جلوی تلویزیون خوابیده.. ساعت یک ربع به دوازده شب است... لی لی بیداره تو بغل تو داره غر غر می کنه ... تو همینجوری که داری لی لی را می گردونی فیلم هم می بینی..اسم فیلم را نمی دونم کمران دیاز با تام کروز بازی می کنند...منهم وبلاگ می نویسم... یک دسته گل رز باکارای قرمز برام خریدی... و من با ١٢ گل رز قرمزم احساس خوشبخت ترین زن عالم را دارم....و هیچوقت برایم مهم نبوده که امروز به خصوص را چیکار کنیم چون هر روزم را سرشار از عشق و محبت می کنی......چرا که توی این یازده سال نه فقط ٢٠ اسفند را بلکه ٣۶۵ روز سال را برایم اسپشیال کردی....

عاشقتم ....

سالگرد ازدواجمون مبارک عزیز دلم...

 

   + سبک وزن - ۱:۳٦ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٩

همین جوری

هفته پیش ٢ روز رفتیم اسکی...خیلی خوب بود...قسمت خوب ماجراش این بود که لی لی خانوم شبها نمی خوابید به جاش روزها که من می رفتم اسکی خواب خواب بود و ننه دیوونش نصفه خواب و بیدار اسکی کرد و عقده های این ٣ سال اخیر را از دلش در آورد.. شروین را روز اول گذاشتیم کلاس و روز دوم با خودمون بردیم بالا...خیلی کله خر است و به جرات می تونم بگم از من بهتر اسکی می کرد!!!!!!!!! البته آخرهای پیست دیگه خسته شده بود و تپ و تپ می خورد زمین ولی خیلی بهش خوش گذشت..دلش می خواد که snow board را تجربه کنه ولی فعلا که ما موافق نیستیم دلیلش هم اینه که ما اسکی معمولی بلدیم و اگر با خودمون بردیمش بالا و اون بالا گیر کرد چه جوری با اسنو برد بیاریمش پائین وقتی خودمون چیزی ازش سر در نمیاریم؟؟؟؟؟؟؟

دیگه چی بگم.... حرفم نمیاد... از وقتی صبحها قهوه نمی خورم تا ساعت ١-٢ بعد از ظهر دهنم به حرف زدن باز نمی شه...

پی نوشت:

 روزگار من این روزها:

Carrie: “Honey, if it hurts so much, why are we going shopping?”

Samantha: “I have a broken toe, not a broken spirit.”

   + سبک وزن - ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳ اسفند ۱۳۸٩

یک پست کاملا مادرانه...ورود آقایون ممنوع!!!!!

امروز لی لی سه ماهه شد... دیشب تا صبح هر یک ساعت به یک ساعت بیدار شد و شیر خورد...کو***نش هم سوخته و آش و لاشه.... مارک دایپرش را دیروز عوض کردم و به جای پمپرز این دفعه هاگیز خریدم نمی دونم به هاگیز حساسیت نشون داده یا چیز دیگه ایی بوده...فعلا که داریم حسابی د ستین می زنیم بهش...

آهان خواستم یک تجربه ایی را با مادرهایی که تازه بچه دار شدن در میون بگذارم...

شروین وقتی به دنیا اومد تا حدود ۵-۶ ماه دل دردهایی می گرفت که اون سرش ناپیدا بود و با اینکه فقط شیر منو می خورد ولی امکان نداشت بعد از هر وعده شیر خوردن نیم ساعت گریه نکنه...باور کنید که دور از چشم دکترش بهش همه چیز دادم ..نبات داغ .. پستونک شکری.. عرق نعنا...شربت رازیانه...مایلکان... گریپ میکسچر..فایده نکرد که نکرد تا بزرگ شد و بهتر شد... البته دل درد هاش چند تا دلیل داشت یکی اینکه خیلی پرخور بود و بعد از هر فیدینگ یک مقداری از شیر را بالا میاورد ...یکی دیگه اینکه یبوست داشت و شکمش هر ٢-٣ روز کار می کرد ... و دیگری اینکه بنده به علت وسواس شدید بچه اول هر دفعه شیرم را می دوشیدم و تو شیشه بهش می دادم و شیشه شیر برای بچه های دل دردی نور علی نور است چون هوا بیشتر می خورند و دلشون درد می گیره...

لی لی خانوم داشت بلاهایی که شروین سرش اومد را برامون تکرار می کرد که خدا را شکر به یک راه حل تازه رسیدیم...( البته نادر پیشنهادش را اول داد)... مشکل ما با لی لی در درجه اول این بود که خانوم شیشه دوست ندارند در نتیجه برنامه نبات داغ و این حرفها کنسل بود به خودی خود... ولی حسنش این بود که چون سینه می گیره هوای کمتری را می بلعد... ولی معجزه وقتی اتفاق افتاد که من خودم تصمیم گرفتم که روزانه دو تا چهار عدد کپسول نعنا بخورم...اینجا عرق نعنا کمه و راستش را بخواهید عرق نعنا خیلی چیز زهر ماریی است برای همین من هر روز تکرار می کنم هر روز ٢ تا ۴ عدد قرص نعنا با ویتامینهای روزانه ام می خورم... از وقتی که این روش را شروع کرده ام لی لی حتی یکبار هم دل درد شدید نگرفته...و اگر کم خواب بوده و گریه کرده دلیلش دل درد نبوده حداقل... روزی که رفتم کپسولهای نعنا را خریدم یک شربت مایلکان ( سایمتیگون بچه ها) هم خریدم و هنوز که هنوزه شربته را باز نکردم ... یعنی اصلا احتیاج نشده که بازش کنم...تا قبل از قرصهای نعنا شکمش روزی فقط یکبار کار می کرد که مزید بر دل دردش بود و از روزی که قرصهای نعنا را می خورم شکمش ۵-۶ بار کار می کنه ... خلاصه مادر ما معجزه ها از این قرص نعنا دیدیم... ولی یادتون باشه اگر تصمیم گرفتید که بخورید هر روز باید بخورید نه اینکه یک روز بخورید یک روز بگید دلش خوبه نمی خواد...

آخی خیالم راحت شد ...چند وقت بود که می خواستم این روش را باهاتون در میان بگذارم وقت نمی شد....

   + سبک وزن - ٤:٥٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٩

روضه خون عاشق...

از دهاتشون با نامزدش یا همون دوست دخترش فرار کرده بود و اومده بودن شهر و با هم عروسی کرده بودند...خودش دیپلمه بود بیست و یکی دو سالش بیشتر نبود.. مال یکی از دهات آذربایجان بودند زنش یک دخترک ریزه میزه بود که به زور ١۶ سالش بود ... برای  هیجده نوزده سال پیش کارشون خیلی انقلابی بود!!!

اوایلش نمی دونستیم که با فامیلشون قهرند ...سرایدار خونه امون بود... یک روز که سر درد و دلش باهامون باز شد گفت که توی دهشون روضه خون بوده عاشق می شه خانواده ها مخالف بودند این هم دست دختره را می گیره فرار می کنه میاد شهر با هم عروسی می کنند... اسم خودش علی آقا بود اسم زنش رقیه .. بچه اشون یک اسم شیک و پیک داشت مثل مهران یا سپهر یا یک همچین چیزی... خیلی نگران بود که بچه اش توی شهر بزرگ بشه و فاسد بشه!!! هر روز میومد می گفت آقای مهندس خدا وکیلی خیلی نگران پسرم هستم که اینجا بزرگ شه و اخلاقش مثل شهریها بشه..بعد ها یک جورهایی آشتی کردندبا فامیلشون انگار ..مثل اینکه پدر مادره بچه رو که می بینند یخهاشون آب می شه و راهشون می دهند و اینها هم تصمیم می گیرند که برگردن ده تا اخلاق پسرش فاسد نشه مثل شهریها...

قبل از اینکه کارش را تو خونه ما ول کنه و برگرده ده یک روز یکی از نوارهای روضه خونیش را برامون آورد...مال قبل از فرارشون بود...بیشتر روضه ها به ترکی بود..چیزی ازش سر در نمی آوردیم...صداش بد نبود...یک هو وسط روضه ترکی خوندنش با گوشهای خودمون شنیدیم که به فارسی شروع کرد به  نوحه خوندن ( با لهجه ترکی بخونید): قربان آن تن و بدن برهنه ات رقیه جاااااااان!!!!!!!!! جمعیت هم داشتند تو سرشون می زدن!!!!!! لابد همون جوری که ما ترکیهاشو نمی فهمیدیم اونها هم فارسی هاشو نمی فهمیدند که چه ایهامی تو نوحه این روضه خون عاشق وجود داره...

..................

 

   + سبک وزن - ٧:۱٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳ اسفند ۱۳۸٩

هفت تائیهاش..

١- خوشبختانه پیش بینی من درست از آب در نیومد و غری برای زدن ندارم...لبخند

 

٢- دیروز جشن تولد شروین را گرفتیم... توی یک جایی که از این سرسره های بادی و جامپینگ داشت... خیلی بهش خوش گذشت...خواهرش هم اول تولد خوابید بعد از باز کردن کادوها پاشد و کلی کلی عزت گذشت سرمون که بنده مجبور نشدم وسط تولد می می دهنش بگذارم...

 

٣-نمی دونم قبلا گفته بودم یا نه بعضی مدارس در کالیفرنیا تعطیلات تابستانی طولانی ندارند و به جاش بچه ها هر ٢-٣ ماهی که می روند مدرسه ٣-۴ هفته تعطیل هستند... به این مدارس می گن :Year Around مدرسه شروین هم امسال اینجوری است و شروین از آخر این هفته به مدت ۵ هفته تعطیله...خودش که کلی هیجان زده است ایضا ما که مجبور نیستیم کله سحر پاشیم ...

 

۴- برای ثبت در تاریخ هم بگم که این هفته شروین از ردیف ١٢ در خواندن به ١٧ ارتقا پیدا کرده و ١٧ بالاترین ردیف کلاسشون است و الان تقریبا کتابهای بچه های کلاس پنجمی را هم می تونه بخونه و کتابهای مورد علاقه اش Diary of a wimpy kid است که بیشتر بچه های کلاس ۴-۵ می خوننش ولی شروین تقریبا ٩٠ درصد کلماتش را بدون کمک می خونه و می فهمه... یک سیستمی هم دارند تو مدرسه که هر کتابی را که می خونند می تونن روی کامپیوتر امتحانش را بدهند و امتیاز بگیرند و در ازای هر مقدار امتیاز یک تگ مخصوص می گیرند که شروین الان سومین تگ را که independent reader است را گرفته و توی کلاسشون فقط شروین و یکی دیگر این تگ را دارند...این هفته رپورت کارتش میاد و معلوم می شه که چه گلی کاشته..

 

۵- لی لی خانوم هم داره کم کم دختر خوبی می شه...تقریبا ۴-۵ روز در هفته بهترین بچه دنیاست و ٢-٣ روز باقیمانده بچه اژدها می شود...حسابی بزرگ شده و به نظر از شروین درشت تر میاد ... ٢ روز دیگه سه ماهش می شه... هنوز کماکان فقط شیر منو می خوره و شیشه نمی گیره...لباسهای سایز ٣-۶ ماهگی را می پوشه و خیلی بامزه شده... خیلی سنگین رنگین است و الکی هره کره نمی کنه و باید خودمون را بکشیم که یک لبخند بزنه... داداشش وقتی این سن بود در نهایت سبکی به شکاف دیوار قهقهه می زد!!!!!!!

 

۶- برای ثبت در تاریخ باید بگم که وزن این جانب بانو سبک وزن حدودا ١۶ پاند که می شه تقریبا ٧ کیلو از وزن قبل از بارداری یعنی تقریبا تولد پارسال شروین سبک تر است...در راستای سبک وزن شدن حدود ٧ سالی است که تلاش می کنیم و خدا کنه که این دفعه به وزن ایده آل خود که تقریبا ۵٩-۶٠ کیلو است برسیم... فقط ۶-٧ کیلو تا این وزن فاصله داریم در حال حاضر...

 

٧- شماره هفت این دفعه.... گرفتن کار جدید جناب مستطاب سایه سرمان می باشد... به امید خدا بدون حرف پیش از تیرماه کار جدید کاوه شروع می شه و میریم سن دیه گو. کمی تا اندکی هیجان زده هستیم...در طی یازده سال گذشته این هشتمین باری است که داریم اسباب کشی می کنیم... تریپ مارکوپلو را عشق است...

 

   + سبک وزن - ٢:٥٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٩