سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

صورتی خانوم

هنوز تو شش و بش اینم که نگهش دارم یا نه... سیستم عاملش ویندوز اکس پی است ( نادر ویستا نیست) ... آنتی ویروسی که یرای یک ماه مجانی باهاش می آمد نورتون بود... از وقتی این نورتون مادر به خطا را اینستال کردم این طفل معصوم شروع کرد به هنگ کردن چپ و راست... نورتون را شوتش کردم رفت و این بچه فعلا سر به راه شده.... خلاصه به این پینکی خانوم یک شانس دیگه می دم... خدا به سر شاهده اگر فقط یکبار یکبار دیگه هنگ کنه می ره ور دست ننه اش که Best Buy باشه!!!!!!

هنوز مشکل اساسیم باهاش کوچک بودنشه... مثلا وقتی دارم تایپ فارسی می کنم به کل نقطه ها را نمی بینم ... مثلا ممکنه دنبال ح باشم و خ را بزنم و نقطه خ را نبینم... خلاصه غلطهای تایپی را شما به بزرگی خودتان ببخشید...

بازم بر می گردم...

   + سبک وزن - ۸:٢۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸۸

نت بوک صورتی

با نت بوک جدیدم می نویسم.... هورا.... رنگش هم صورتیه!!!!!!!! می دونید چرا؟ برای اینکه هیچ موجود ذکوری جرات نکنه بهش دست بزنه... شروین که از رنگ صورتی وحشت داره و هر چیز که صورتی باشه را خدا را شکر جیز می دونه!!!! چون مال دختر هاست و پیف پیف و اه اه... کاوه هم که با اون کبکبه و دبدبه و یک من ریش و پشم کسر شانش می آد که طرف اجناس صورتی بره.... واسه همین بنده این نت بوک فینقیلی متعلق به شخص شخیص بنده است. یکمی زیادی کوچولوهه و اینجانب با چشم غیر مسلح همه چیز را باهاش رویت نمی کنم ولی بهتر از تو صف نشستن است!!!! خلاصه که شنگولیم و منگول... مبارکم باشه...

پی نوشت: شاید هم برم پسش بدم!!!!

   + سبک وزن - ٤:٠٠ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٧ مهر ۱۳۸۸

اون هم می شه....

یک بنده خدایی یک فندک اختراع می کنه ...برای به ثبت رسوندنش در یک جلسه طریقه درست کردنش را توضیح می ده... که بله" یک پیت حلبی را پر نفت می کنیم یک فیتیله توش می گذاریم و با یک کبریت فیتیله را روشن می کنیم و با فیتیله روشن سیگارمون را آتیش می زنیم." یک نفر از تو جمعیت سوال می کنه که نمی شه با همون کبریتی که فیتیله را روشن می کنیم سیگارمون را هم روشن کنیم؟  همشهری مخترع ما یکمی چونه اش را می خارونه و می گه : اون هم می شه!!!!!!

این جوک را بابا همیشه برای من تعریف می کرد وقتی یک کار بی فایده می خواستم انجام بدم....

امروز بحث سر فرودگاه بردن فی فی بود و بابای جیگر طلا هم که تازگیها خدای تعارف شده و اصلا هم به تواناییها و ناتواناییهاش واقف نیست  می گه: شما زحمت نکشید من با تاکسی فی فی را می برم فرودگاه بعد با تاکسی برمی گردم خودم خونه!!!!!! حالا شما مجسم کنید که بابا با عصا و واکر و ویلچر چه جوری می خواد فی فی را ببره فرودگاه و  تنها برگرده خدا داند..... می گم خوب بابا جون اگر قرار با تاکسی رفتن ف جون است شما دیگه چرا تا فرودگاه برید و برگردید خوب خودشون هم تنهایی می تونند بروند تا فرودگاه... بابا یکمی فکر می کنه و می گه : اون هم می شه!!!!!!

   + سبک وزن - ٦:٥۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٤ مهر ۱۳۸۸

همین جوری

صبح روز دوشنبه همه به خیر....بنده که تقریبا خواب و بیدارم و حتی با یک گالن قهوه استار باکس هم خواب از سرم نپریده.... دیشب تا دیر وقت داشتیم برای بار دهم فیلم تلنتت مستر ویپلی را می دیدیم و باز هم وقتی تموم شد برای بار دهم با خودم گفتم عجب فیلم چرتی....قول می دهم دیگه نبینمش.

یک عالمه کار سرم ریخته ...رئیسم بیمارستان بستریه و یک سری از تصمیمات که فقط از طرف ایشون باید صادر بشه رو زمین و هوا مونده.... اصلا هم دوست ندارم برم پیش رئیس رئیسم که همون خانوم بسیجیه باشه!!!!!!

دیروز از دست یک عزیزی بدجوری دلم گرفت... بدجوری... ولی اشکال نداره اونهم اندازه من الان زندگیش قاطی پاطیه و منهم سعی می کنم به دل نگیرم ولی مطمئنم که اون تا سه چهار هفته دیگه سر سنگین خواهد بود!!!!!!!!!!! در حالیکه تقریبا نود در صد قضیه از جانب اون بود... ولی می شناسمش که چه جوری برخورد خواهد کرد... (اینها را برای ثبت در تاریخ می نویسم انتظار ندارم کسی بگیره چی دارم می گم!!!!!)

دیروز شروین و بردیم فیلم  Cloudy With a Chance of Meatballs 

خیلی باحال بود برای یک عصر یکشنبه برنامه خوبیه ...

فعلا همین....

   + سبک وزن - ٩:۱٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۸

تی جی اف

امروز جمعه است و من شاد و شنگولم چون فردا و پس فردا تعطیلم.... هوراااااااا.... دلم می خواست که می شد بریم سن آنتونیو ولی بابا یکمی مریضند و سرما خوردند و نمی تونم خودم و راضی کنم که بدون اونها بریم یا خونه تنهاشون بگذاریم... دیروز اینقدر بدو بدو داشتم که تقریبا ساعت ١٠ شب از خستگی می لرزیدم تو تخت.... از صبح سرکار بودم که گفتم چه صبح گهی بود... ساعت چهار و ربع رفتم شروین و از مدرسه بردم خونه و بابا را برداشتم و رفتم آزمایشگاه و رادیولوژی و معطلی و غیره بعد بابا را بردم خونه و خودم بدو بدو رفتم جیم... ساعت هفت و ربع برگشتم خونه... شام شروین و دادم و کاغذهای مدرسه اش را جمع و جور کردم و مشقهاشو بازبینی کردم ... ماه اکتبر اینجا ماه کتاب خونی است و چون شروین سوادش هنوز اونقدر قد نمی ده که خودش کتاب بخونه بنده باید شبی ٢٠ دقیقه براش کتاب بخونم و توی یک تقویم یادداشت کنیم اگر ۵ شب هفته شبی ٢٠ دقیقه مطالعه کرده باشند آخر ماه می برنشون بیرون و بهشون پیتزا می دهند که البته برای ایشون ٢٠ دقیقه ننه اشان مطالعه می کنند و در حقیقت پیتزا را من باید بخورم.... داشتم می گفتم بعد از کتاب خوانی جناب مستطاب شروین خان بیهوش شدند و بنده تازه ساعت یک ربع به نه باسن مبارکم به مبل جلوی تلویزیون رسید.....

یک عالمه کار دارم نشستم وبلاگ می نویسم... برم تا تلفنها و پیجها شروع نشده...آخر هفته خوبی داشته باشید.

   + سبک وزن - ۸:٢۸ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٠ مهر ۱۳۸۸

همینجوری...

اوکی صبحمو افتضاح شروع کردم .... با یکی از همکارام دعوام شد... در حقیقت اون فضولی کرد بدجور ...من خر هم جوابشو ندادم....رستم طلا دیروز برگشت تو اورژانس که از همون اورژانس تحویل پلیس دادیمش.... دیگه چی بگم؟؟؟ آهان شروین از دیروز شروع کرده به کلمات سه حرفی را خوندن.... زندگی می گذرد.... 

 

   + سبک وزن - ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٩ مهر ۱۳۸۸

همینجوری

شاخ رستم دیروز با اسکورت سیکیوریتی از بیمارستان با سلام و صلوات مرخص شد...در ضمن کاشف به عمل اومد که ایشون بی خانمان بی خانمان هم نیست یک آپارتمان کوچولویی داره که خیلی مناسب زندگی نیست و ایشون ترجیح می دهند تو بیمارستان زندگی کنند!!!!! حالا ببینید کی دوباره این رستم طلا بر می گرده بیمارستان ... مدد کار اجتماعی بخش ما که در حقیقت نفر دوم تیم دونفره مارو تشکیل می ده یک کار جدید پیدا کرده و هفته دیگه می ره... تقریبا از دیروز مستعمع آزاد می آید سرکار ... وظایف خودم به کنار باید کارهای این شازده خانوم را هم بکنم... خیلی گرفتارم... شروین هم بعد از تقریبا سه هفته مریضی ماشالله حالش بهتره فقط دو کیلو از وزنشو از دست داده و الان شده دقیقا ٢٠ کیلو!!!!! پوست و استخون...گردنش مثل حاجی لک لک روی تنه اش لق می زنه... خلاصه این روزها هم و غم ما شده غذا خوروندن به آقا شروین...فصل پشه هم هست و ما هم مشغول پشه کشتن تو صورت همدیگر... فعلا عرضی نیست تا فردا....

   + سبک وزن - ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۸ مهر ۱۳۸۸

شاخ رستم....

شاخ رستم سر و مر گنده نشسته تو اتاق خصوصیش داره از تلویزیون فلت اسکرینش برنامه صبحگاهی را می بینه و صبحونه پنکیک و تخم مرغ و آب پرتقال با نون تست فرانسوی با کافی می خوره.... کجا بره از اینجا بهتر؟؟؟؟  هر دوساعت یکبار هم ٢ میلی گرم مو*رفین می زنه به بدن!!!!! مفت و مجانی اتاقش غذاش عیشش و نوشش براهه... تا هم ما می ریم تو اتاق که راجع به مرخصش شدنش حرف بزنیم می زنه زیر گریه که شما ها خیلی ظالمید که منو دارید می اندازید تو خیابون اوهو اوهو اوهو....

 دلم می خواد با یک چوب کلفت بزنم تو کله اش....

   + سبک وزن - ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٧ مهر ۱۳۸۸

صبح روز دوشنبه من....

به فرموده دوست عزیزم لیلا قراره هر روز یک کوچولو بنویسم که مغزم نترکه!!!!!

امروز صبح شروین و خوش و خرم بعد از یک هفته مریضی راهی مدرسه کردم و خودم هم شنگول و منگول (با اینکه دیشب خوب نخوابیده بودم ) اومدم سرکار و تمام هم و غمم هم این بود که اولین روز هفته را خوب شروع کنم که دیدم یکی از مریض های بی خانمان این شهر که فقط دروغ می گه و مورفین می خواد و به قول آمریکائیهای فول آف شت است دوباره برگشته و این دفعه تو بخش من بخت برگشته است...من بیچاره که قسمتی از وظایف کاریم دیسچارج پلانینگ است نمی دونم با این شاخ رستم چه کنم و کجا مرخصش کنم!!!!!!!!

خدا بهم قوت بده......

   + سبک وزن - ٩:٢٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٦ مهر ۱۳۸۸

ضد و نقیضم این روزها.....

نوشتن تمرکز می خواد .... نوشتن تنهایی می خواد... هر وقت که این صفحه ارسال مطلب جدید را باز می کنم هزار و یک اتفاق در فاصله یک متریم داره شکل می گیره... بابا داره از اعماق وجودش سرفه می کنه که قلبمو می لرزونه شروین داره با تمام وجودش وراجی می کنه که اونم به نوع خودش قلبمو می لرزونه... بابا با قدمهای لرزان از جاش بلند می شه... دلم از جا باهاش می پره از نگرانی.. شروین داره وسط اتاق چرخ و فلک می زنه که برای اونهم دلم از جا می پره از خوشی... تمام مدت گرفتار احساسات ضد و نقیضم... تمام مدت ته دلم می گم خدا را شکر... و همزمان می گم که حکمتت و شکر!!!!!!!!!!!!!!!! روزگار برایم رقم زده که همیشه نگران یک مریضی باشم... شب و روز.... در آن واحد شروین و برایم گذاشته که لذتهای زنده و سلامت بودن را هم ببینم جلوی چشمم....

به جاش شبها که توی تختم از این پهلو به اون پهلو می شوم و سعی می کنم غصه های روزانه را فراموش کنم توی ذهنم وبلاگ می نویسم ... طولانی و زیبا... نقد مصاحبه لری کینگ و آقا خوش تیپه را می نویسم .... نقد بر جنبش س*ب*ز می کنم.... از اتفاقات سرکار می نویسم... همه در ذهنم با ویرگول و سه نقطه و علامت سوال... هر شب به خودم قول می دهم که فردا تمام این نوشته ها را به روی کاغذ می آورم...

و فردا دوباره تمام فکر و ذهنم درگیر زندگی می شود ......

همین...

   + سبک وزن - ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٥ مهر ۱۳۸۸