سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

هفت تائیهاش

١-صد ساله می خوام بیام و یک چیزی بگم ولی یک چیزی بگمم نمیاد....یعنی اینقدر خبرها داغ و زیاده که دیگه صحبتهای ما که در حد روده و معده هست قابل نوشتن نیست. هفته پیش اومدم یک غری زدم که بعد دیلیتش کردم...نه حوصله توضیح دارم نه تشریح.....الان هم نصف این پست رفت زیر بک اسپیس لعنتی ( به قول نویسنده قصرقورباغه ها...راستی کجایی عزیز؟؟؟ خودتم رفتی زیر بک اسپیس؟؟؟ اینکه نشد....)

 

٢- بابام اینها اومدن... خوب چی بگم... بابام هم مریض احوالند و هم مسن شدند وجود نازنیشان دلگرمی بزرگی است ولی پیر شدنش قلبمو از جا در میاره...بیشتر نمی گم چون اشکم سرازیر می شه....آخر هفته پیش هم نادر چند روز اومده بود پیشمون که خیلی خیلی خوش گذشت به ما.... کلی زحمت کشید و کلی محبت و عشق آورد با خودش ..... مرسی....

 

٣- شروین مدرسه اش تموم شد و ترم تابستانی اسمشو ننوشتم پیش بابا اینا است... صبحها تا لنگ ظهر می خوابه و خلاصه کلی مشغول استراحته...ساله دیگه می ره پیش دبستانی یا همون کیندرکاردن.....

 

۴- چند شب پیش رفتیم فیلم The Sister's Keeper کتابشو پنج سال پیش خونده بودم... فیلمش خیلی خیلی خیلی غمگین است تقریبا توی سینما یکساعت و چهل پنج دقیقه کلهم مردم زر زدن... با صدای بلند......نمی دونم چرا اینقدر غمگین درستش کرده بودن...مجبور نبودن اینقدر غمگینش کنند... خلاصه دیدن این فیلم را به غصه دار های محل پیشنهاد نمی کنم اصلا....

 

۵- مایکل جکسون هم که رفت... با رفتن مایکل جکسون تمام تیتر سی ان ان از موضوع ایران گشت به مایکل و دیپرون......من خودم شخصا مایکل جکسون را بسیار بسیار دوست می داشتم... من به این آدم مدیونم بدجور.... این آدم یک جایی وسط رفتن مامانم و جنگ و تنهایی برای من مون واک و تریلر و بیلی جین و بیدت را هدیه داده بود... به من مربوط نیست اگر مشکل دارو و مواد و کوفت و زهرمار داشته ولی از خدا می خوام دست از سر مرده اش به زودی بردارند ...خلاصه به قول آمریکایی ها rest in peace داشته باشه.....

 

۶- راستی حال شما چطوره؟؟؟؟؟؟

 

٧-شماره هفت این هفته: کاوه سال آخر رزیدنتیشو شروع کرد هفته پیش... چیف رزیدنت هم هست...فقط یکسال دیگه مونده و بعدش به امید خدا این ماراتن ١٠ ساله شوهر دانشجو داشتن به پایان می رسه...

 

 

   + سبک وزن - ۸:٤٩ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٩ تیر ۱۳۸۸

چی بگم؟

                              

"برای من که در بندم چه اندوه آوری ای تن
فراز وحشت داری فرود خنجری ای تن
غم آزادگی دارم ،به تن دلبستگی تا کی؟
به من بخشیده دلتنگی شکستن های پی در پی

در این غوغای مردم کش، در این شهر به خون خفتن
خوشا در چنگ شب مردن ولی از مرگ شب گفتن


در آوار شب ودشنه چکد از قلب من خوناب
که می بینم من عاشق چه ماری خفته در محراب

خوشا از بند تن رستن پی آزادی انسان
نمی ترسم من از بخشش که اینک سر که اینک جان

در این غوغای مردم کش، در این شهر به خون خفتن
خوشا در چنگ شب مردن ولی از مرگ شب گفتن

چرا تن زنده و عاشق، کنار مرگ فرسودن
چرا دلتنگ آزادی، گرفتار قفس بودن

قفس بشکن که بیزارم، از آب و دانه در زندان
خوشا پرواز ما حتا به باغ خشک و بی باران

اگر پیرم اگر برنا، اگربرنای دل پیرم
به راه خیل جان بر کف که می میرند می میرم

اگر سرخورده از خویشم من مغرور دشمن شاد
برای فتح شهر خون تو را کم دارم ای فریاد

در این غوغای مردم کش ، در این شهر به خون خفتن
خوشا در چنگ شب مردن ولی از مرگ شب گفتن
"

   

   + سبک وزن - ٥:٤٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢ تیر ۱۳۸۸