سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

چی بگم؟

نمی دونم باید چی بنویسم... دلم اندازه یک دنیا گرفته... شرمنده همه همکارانم تو بیمارستانهای تهران هستم که این حداقل کاری بود که اگر اونجا بودم از دستم بر می آمد... الان می تونم تصور کنم که درمانگاه اورژانس جراحی بیمارستان امام چه خبر بوده....

به قول میمون عزیز: اما می دانم که شرمندگی آنکه نیستم تا به داد هموطنانم برسم، تا ابد بر دوشم خواهند ماند.

راهنمای کمکهای اولیه در برخوردهای خیابانی به نقل از میمون بی مغز

توصیه های ایمنی برای شرکت درگردهمایی های اعتراض آمیز به نقل از میمون بی مغز

   + سبک وزن - ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۸

همینجوری

خودمو کشتم تا قبل از رای گیری به این پست لینک ندم ولی نتونستم.... به نظر من شاهکاره... از تمام نازنین هایی که به سبز بودن اعتقاد دارند معذرت می خواهم...

پی نوشت: به علت اینکه این پست نوشته من نیست کامنت دونی خودمو می بندم و هر عزیزی که نظری داره برای خود جناب میمون بی مغز بنویسه...

   + سبک وزن - ٩:۳۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸۸

ماجرای کولونسکوپی من

یادتون هست خدمتتون عرض کرده بودم یکمی مریض احوالم و یک هفته خونه بودم؟؟؟ در ادامه اون ناخوشی دکتر برای این بنده حقیر کولونوسکوپی تجویز کرده بودند که برای اون دسته از افرادی که نمی دونن کلونوسکوپی چیه باید توضیح بدم که دور از جونت یک لوله قطور را به هر جای نبدترتون فر****و می کنند و از روده بزرگتون عکس رنگی می گیرند.....

جاتون خالی دلتون نخواد امروز بنده کولونسکوپی داشتم.... نه بگذارید از دیروز شروع کنم... روز قبل از کلونوسکوپی اونهایی که دستشون تو کاره می دونن من چی می گم تقریبا بدتر از خود کلونوسکوپی است... صبح یکمی زودتر رفتم سرکار که اگر احیانا روزم قهوه ایی شد بتونم زودتر برگردم خونه... از ساعت ٨ صبح طبق دستور رژیم مایعات را شروع کردم... ساعت ١٢ ظهر ۴ تا قرص بیزاکودیل را مثل لوزقندی انداختم بالا... همه اش منتظر بودم که دلم یک قرقری چیزی بکنه که خوشبختانه نکرد... منهم مشغول کار شدم و به کلی یادم رفت که ساعت ١٢ ظهر چی خورده بودم...ساعت حدودا ٣ بعد از ظهر بود و منهم خیلی جدی مشغول سر و کله زدن با یکی از مریضها بودم که دیدم دلم یک پیچ زد بهش توجه نکردم...پیچ دوم را که زد صدام را یکمی بردم بالا که مریضه متوجه سر و صدای دلم نشه... پیچ سوم دیگه زانوهام را بهم چسبانده بودم و خیس عرق بودم و خلاصه پیچ چهارم داشت" جاده پیچید من نپیچیدم می شد" که با عرض معذرت از مریضه از اتاق زدم بیرون و عرض راهرو را لی لی کنم پریدم و نفهمیدم چه جوری خودمو رسوندم به توالت و فقط از خدا خواستم کسی تو راهرو صدای این انفجار هسته ایی را نشنیده باشد!!!!!!! بعد از اون انفجار لنگ لنگان به اتاق رئیسم رفتم و قضیه را سر بسته به خدمت ایشون عرض کردم و به اطلاعشون رسوندم که تا به در و دیوار آفیس نر**یده ام باید بروم به منزل.... قصه را کوتاه کنم تا ۴ بعد از ظهر ۶ تا انفجار دیگه صورت گرفت و ساعت ۴ باید یک شیشه شیر منیزی می زدم تو رگ .... بعد از شیر منیزی دیگه از روی توالت بلند نشدم تا ۶ عصرکه دوباره ۴ تا بیزاکودیل انداختم بالا......این وسطها هم فقط می تونستم مایعات بخورم....  اینجوری براتون بگم که شب را در خلا به صبح رساندم و ساعت ٧ صبح افتان و خیزان و با یک قیافه کاملا اسه**الی رفتم بیمارستان...تو بیمارستان هم گلاب به روتون ٣ تا ترک****مون دیگه و خلاصه با یک کلون تر و تمیز تر از برگ گل خدمت دکتر مشرف شدم....از قسمت لوله کلفت در مات***حت خیلی چیزی یادم نمی آید چون بیهوش بودم ولی می دونم که موقعی که لوله را وارد می کنند مقادیری گاز داخل کلون می زنند که کلون بزرگ شود تا بتوانند عکس بگیرند و همه دیواره ها را ببینند.... وقتی چشمهامو باز کردم دیدم توی یک اتاق دیگه هستم و کاوه هم کنارم نشسته و یک نرس مرد سیبیل کلفت هم بالا سرمه.... دو تاییشون خوشحال و خندان از اینکه من چشمهامو باز کردم شروع کردند به منه گیج و ویج اطلاعات دادن که همه چیز خوب بوده و خودت هم خوبی و به زودی می ری خونه و از این حرفها.... وسط این حرفها من یک جمله دست و پا شکسته از آقای نرس شنیدم که می گفت سعی کن روی پهلوی چپت بخوابی و بگو*****زی؟؟؟؟!!!!!!!!!!!! حالا منهم با چشمهای نیمه باز و چپ چوله می پرسم بگو*******زم؟؟؟؟؟ وسط این همه آدم جلوی کاوه و تو؟؟؟؟ می گه آره چون اون گازهایی که توی اتاق عمل زدن باید بیان بیرون.... می گم قربون دهنت تو می دونی اونها گازهای اتاق عمل هستن فوق اش کاوه می دونه این دو تا مریضی که این ور و اون ورم پشت پرده هستن که نمی دونن؟؟؟ آخه من چه جوری بخوابم رو پهلوی چپم و رو به مریض دست راستی قارت قارت بگ****وزم؟؟؟؟؟؟؟؟ بعدش با چه رویی از پشت این پاراوان بیام بیرون؟؟؟؟بعد هم با این وضعی که من از دیروز داشتم هیچ بعید نیست به جای گاز هزار و یک چیز دیگه هم باهاش بیاد بیرون والاخص اینکه بنده به خودم الان هیچ اعتمادی ندارم هیچ جوره.... خلاصه از آقای نرس اصرار و از ما انکار .... و ایشون هم رای آخر را صادر کردن که اگر نگ****وزی مرخص نمی شی که نمی شی!!!!!  منهم گفتم قربون دستت پس پهلوی چپ و قن***بل فنگ به راست را فراموش کن و بگذار من برم توی توالت و در افشانی کنم که با هزار بدبختی راضی شد و ما هم رفتیم تو توالت و یک توپ و تفنگی راه انداختیم که سه تا اتاق اون ور تر هم شنیدن و فیض بردن.....بعد از خالی کردن گازهای وارده مرخص شدیم و الان هم منزل در خدمتتون هستیم.... کمی تا اندکی هنوز مزاجمون شله و با هر گاز و گو*****زی مقداری هم اشتباهی کارهای دیگه صورت می گیره که امیدوارم به زودی این مشکل ما هم مرتفع بشه و با مزاج قویتری خدمتتون برسیم.....

   + سبک وزن - ٩:٠۸ ‎ب.ظ ; جمعه ۱ خرداد ۱۳۸۸