سبک وزن


اینجانب بانو سبک وزن از روزگارش می نویسد...

ثبت در تاریخ

برای ثبت در تاریخ:

امروز شروین در سن پنج سال و سه ماه و ٢ روزگی در حضور من و باباش و بابابزرگ و مامان بزرگش ( پدری) دوچرخه سواری یاد گرفت.....

   + سبک وزن - ٩:٤۱ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸۸

تاریخچه گربه قسمت 3

خوب تا کجا گفته بودم؟؟؟؟ تا غضنفر....گربه بعدی اسمش رمضون بود... رمضون گربه من بود یعنی من پیداش کردم.... اول یا دوم راهنمایی بودم ... همیشه بابا برام ساندویچهای پر پروپیمون درست می کرد که ببرم مدرسه... این دفعه ساندویچ سوسیس داشتم... دم خونه دختر داییم بودم که بریم باهام مدرسه دیدم یک چیز فسقلی خاکستری کوچولو داره می پره به بند کوله پشتیم... اینقدر خوشگل و جیگر بود که همون جا تمام سوسیسهای ساندویچم را دادم بهش و زدمش زیر بغلمو بردمش خونه.... نادر خواب بود ... بیدارش کردم رمضون را سپردم بهش و رفتم ...تو راه مدرسه دم قصابی بابا را دیدم که تو صف گوشته... بهش ماجرا را گفتم و التماسش کردم که ردش نکنه که بره!!!! ( فکر می کنم اون موقع مامان فوت کرده بودن) ... از مدرسه که برگشتم دیدم نادر حمومش کرده و خوشگل و ناز مثل یک تیکه ماه داره آتیش می سوزونه.... چهار پنج ماه بعدش شکم رمضون هم بالا اومد و ولی خوشبختانه این دفعه دستان توانمند قابله معروف "نادر" بچه های رمضون را به دنیا آورد و کار به سزارین نکشید.... رمضون هم دو تا بچه داشت به اسمهای اشرف و ذبیح.... رمضون یکی دوسالی خونه ما موند و یک تابستان که قرار بود ما برای ٢ ماه بریم ترکیه رمضون و بچه هاشو را سپردیم به عمو جون مصطفی ...خوشبختانه اینقدر این گربه ها خوشگل بودند که عمو جون مصطفی به جای اینکه تو گونی بکندشون  و سر به نیستشون کنه  تصمیم گرفت نگرشون داره... بعدها که رفتیم به رمضون سر بزنیم دو شیکم دیگه پیش عمو جون مصطفی زاییده بود و شناختمون و بهمون اجازه داد کلی با بچه هاش بازی کنیم...

این داستان ادامه دارد

   + سبک وزن - ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸۸

مغضوب

امروز بالاخره فهمیدم که چه کلمات خلاف عفتی بنده استفاده کرده بودم که مورد لطف قیلترینک قرار گرفته ام...تقریبا هم همه اش تقصیر پست استاد علی اصغری بود!!!!!معلومه استاد راضی نبوده اند که ما به ایشون بخندیم ایشون هم یک موج فرستادند و وبلاگ ما را ناکار کرده اند... و دیگر اینکه این بنده صغیر به وبلاگهای از ما بهترون لینک داده بود...... رفتم یکسری تغییرات کوچولو توی پستهای مورد غضب قرار گرفته دادم ولی کاوه می گه خیلی خری که خودت داری خودت را سان****سور می کنی و زیر حرف زور می ری... می گه مگه تو به خاطر آزادی اینجا نیومدی؟؟؟ می گه چرا می گذاری که از هزاران کیلومتر اونور تر نوشته هاتو کنترل کنند ؟؟؟ می گه تو توی یک کشور آزاد زندگی می کنی و هر چی دلت می خواد باید بنویسی....

به خدا راست می گه .... وای بر من....

پی نوشت: حالا از قیلتر در اومدم؟

   + سبک وزن - ٩:٥٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸۸

سوال؟

نمی دونم چی کار کنم بهتره... یک وبلاگی یکی دو سال پیش راه انداخته بودم تو ورد پرس ولی چیزی توش نمی نوشتم دلیل راه اندازیش هم فقط به خاطر این بود که می خواستم سبک وزن دات ورد پرس دات کام مال من باشه!!!!! چند روز پیش ها رفتم یکمی گرد گیریش کردم... نمی دونم چه جوری آرشیوم را به اونجا منتقل کنم اگر کسی می دونه بگه... تقریبا روزی دو نفر ویزیتور از ایران دارم که نمی دونم با چه قیل تر شکنی اینجا باز می کنند که البته فکر می کنم از اصفهان هستن.... آمار بازدید کننده هام به طرز وحشتناکی افت کرده و صد البته تعداد کسانی که فید من را به گوگل ریدر هاشون اضافه کردن به مقدار قابل توجهی اضافه نشده.... حالا سوال اینه که هم اینجا بنویسم هم تو ورد پرس؟؟؟؟ یا فقط ورد پرس؟؟؟ یا اصلا ننویسم؟؟؟؟؟ اگه برم تو ورد پرس و آرشیوم را هم منتقل کنم اونجا خوب منطق می گه اونجا هم به علت سابقه نوشتاری خرابی که دارم قیل تر خواهند کرد!!!!!!!! آخه می دونی که شستن ک....ن شروین و هزار و یک روزمره نویسی من چقدر کل جامعه را به آلودگی می کشد!!!!!

آهای عزیزانی که در فیس بوک حرف وبلاگ منو می زنید....لطفا نزنید.... شما اگر آدرس اینجا و اونجا را دارید یعنی یا خیلی منو نمی شناسید یا خیلی محرم هستید... پستهایی که فکر می کنم نامحرمان هم می تونن بخونند را خودم اونجا پست می کنم ولی باور کنید که همه عالم و آدم و فامیل نمی دونه که من وبلاگ دارم.... نه به خاطر اینکه من چیزی خاصی می نویسم به خاطر اینکه دلم نمی خواهد زندگیم از این عریان تر در معرض دید همه قرار بگیرد...

حالم بهتره ... از فردا بر می گردم سرکار.... مرسی از احوال پرسی همه... این پست را توی ورد پرس هم می زنم ببینم چی می شه....

   + سبک وزن - ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸۸

همین جوری

کمی تا اندکی ناخوش هستم یا بودم و این هفته را در منزل مشغول استراحتم.... استراحت که چه عرض کنم.... صبحها طبق معمول ساعت ٧ صبح بیدار می شوم و شروین خان را آماده مدرسه می کنم و می برمش مدرسه... تو راه برگشت اگر خریدی باشه انجام می دهم میام خونه رخت می شورم ظرف می شورم جارو می زنم ملافه عوض می کنم سوراخهای دستشویی ها را که خدا می دونه شروین چی ها توشون انداخته باز می کنم یکمی درد می کشم و استفراغ می کنم و ناهار برای شروین می برم مدرسه و دکتر می رم و کامپیوتر بازی می کنم و شام درست می کنم و شروین را از مدرسه میارم و بازی می کنیم و سریال می بینم و شام خانواده را می دهم ظرفها را می شورم شروین را می خوابانم پای درد دل کاوه می نشینم از روزم و حالم برای کاوه می گم می رم تو رختخواب تا ساعت ١٢ بیدار می مونم که یکی از آنتی بیوتیکهایم را بخورم بعدش خوابم نمی بره تا ٢ صبح فکر و خیال می کنم با افکارم می جنگم دعوا می کنم خدمتشون می رسم خاکشون می کنم تا خوابم ببره  ۶ صبح با زنگ ساعت بیدار می شم تا نوبت بعدی آنتی بیوتیکم را بخورم و بعدش کمی تا اندکی چرت کفتری تا دوباره ٧ صبح پاشم که شروین را بیدار کنم.... روزگار خوشی دارم نه؟

   + سبک وزن - ٩:۱٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۸